روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

همايش ديدار
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٥  

امروز بناست جمعي از هم كلاسي ها و هم مدرسه اي هاي قديم دور هم جمع شويم. در همايش ديدار. شركت كنندگان در اردوهاي جهادي دانش آموختگان دبيرستان مفيد ۱ تهران. فكر كنم روز قشنگي بشود.

بعد نوشت:

نمي دانم مي فهميد چقدر لذت دارد بودن با سوابقت و لواحقت!
از استاد باقر دوره ي ۱ و استاد حامد شكوري تا بر و بچه هاي دوره ي بيست و شش كه تازه وارد گود شده اند مثل شيرزاد و كفاش(كه شارژر موبايلش را داد!)

ديشب را نفهميدم چگونه گذشت. تكه تكه ي خاطراتت را مي توانستي در گوشه گوشه ي سالن مرحوم حاج آقا شكوري ببيني. شايد باورت نشود ولي اشك هاي بر و بچه هاي قديمي موقع نمايش فيلم هاي قديمي اردوهاي جهادي ديدني بود. هر چند شكر خدا چراغ ها خاموش بود...

دو سال قبل تمام بچه هاي دوره ۲۴ وسط مسافرت برگشتند و فقط ۵ نفر ماندند كه هسته ي اصلي برنامه ي ديشب از آن ها بود. كار جهادي پايه مي خواهد ...

اردوي جهادي نه براي ما بود نه براي قبلي ها نه براي بعدي ها! براي همه بود براي همه هست و براي همه خواهد بود. هر كس اين را نفهمد زمين خواهد خورد...

تا حالا سابقه نداشت اين قدر ... بگذارم. هر كدام از اين ... ها يك دنيا حرف است. جاي آن حرف ها هم شايد در وبلاگ يك معلم نباشد!


کلمات کلیدی: