| یک چکه |
| ساعت ۱۱:٢۳ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٧ |
|
۱- امشب یکی از دوستان دوران تحصیل مهمانمان بود. با اهل و عیال. شب خوبی بود. ۲- چیزی به ذهنم نمی رسه. ۳- از اتاق فرمان می گن: آدم اگه یه چیز خوب بنویسه بهتر از اینه که الکی بنویسه! ما هم می گوئیم سمعاً و طاعه ۴- تفأل می زنم به سهراب سپهری: در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می خواند. ۵- دلم لک زده برای یک چکه هیجان!
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

