سلام به همه ی دوستان
یزدم. مرکز ایران. همون شهری که می گن زمان جنگ پونز نقشه خورده بود روش و همین هم باعث شد عراقی ها نبینن و کاری باهاش نداشته باشن! اومدن این سفر برای من با مشکلات زیادی بود. مجبور شدم خیلی از کارهایم را به گردن دوستان بیندازم. آخر شب هم با یک کیسه قرص و شربت و صد البته با درد آمپول! راهی مسافرت شدم. امیدوارم که ۴شنبه بتونم سفرنامه ی مفصل یزد را بنویسم. الان نزدیک های میدان امیر چخماق هستم. میدان شهید بهشتی یزد. کافی نت گیر آوردن در این خیابان ها کمی مصیبت بود. فاصله ی زیادی را پیاده روی کردم تا این جا را گیر بیارم. الان هم که سرفه ها قطع نمی شه. امیدوارم که زنده برگردم تهران.
آسمون بغضشو خالی می کنه/ آدمو حالی به حالی می کنه/ آدما چتراشونو باز می کنن
این جا هم باران می بارد
