روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

مرديم از خوشي
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۱  

۱- شب جمعه اي كه گذشت مراسم عروسي يك معلم بود. يك دوست. يك فرنگي كار(فرهنگي) صمد غفاري مشهور به سيد، حسين، صمد و خيلي از مجازهاي ديگر! به علت بيماري شديدي كه داشتم قسمت نشد به عروسيش بروم. بماند طلبم و طلبش.

۲- حالا كه همه خبردار شدند بگذار بقيه هم بفهمند. سيد امير آقايي دوست دوران راهنمايي به بعدم ( يعني از ۱۱ سالگي تا بحال ) هم وارد جمع مرغ ها شد.

۳- زنگ مي زنم به عليرضا قجر. باهاش در مورد يك كار اداري مي خواهم مشورت كنم. دوست دوران راهنمايي به بعد... مي گويد براي مراسم عقدش مشهد است و حرم امام رضا (ع). يك دقيقه وقت مي خواهد تا بعله را بگويد و بعدش صحبت كند!

۴- مرديم از خوشي

۵- يكي نيست بگويد آدم حسابي توي يزد با هزار زحمت وبلاگ را به روز مي كني آن وقت تهران كه هستي چهارشنبه ات خالي مي ماند؟ چهارشنبه از مسافرت كه به تهران رسيدم بستري بودم تا جمعه ظهر. از آنفلوآنزا ! گرفته تا مرض هاي ديگر. ملك الموت را جواب كردم.

۶- ديشب حدود يك ساعت سفرنامه ي يزد را تايپ كرده بودم. آن هم در محيط مبارك پرشين بلاگ. سه اتفاق افتاد:
برق قوي و ضعيف شد.
كامپيوتر خاموش و روشن شد.
من فقط بدبخت شدم!

۷- گوش شيطان كر خاطرات سفر يزد را در اين هفته خواهم نوشت.


کلمات کلیدی: