روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

سفرنامه یزد(۱)
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۳  

شنبه 4 آذر ماه 1385

الف)از خانه که می خواهم بیرون بیایم علائم سرماخوردگی کاملاً مشهود است. یک ساک نسبتاً بزرگ را هم حمایل کرده ام. راننده ای که سوارم می کند جوانی است 30 ساله که با یک ماشین مدل بالا مسافرکشی می کند! شروع به صحبت که می کند می فهمم کمی تا قسمتی داری قاتی پاتی می باشد! از شغلم می پرسد. وقتی که می فهمد معلم هستم کلی روزهای خوش دوران تحصیلش را یادآوری می کند و این که هنوز امضای یادگاری معلم هایش را دارد. هنوز مشغول نقل خاطرات است که من به مقصد رسیده ام. خداحافظی می کنم و با خاطراتش تنهایش می گذارم.

ب)دم در مدرسه که می رسم شکر خدا کسی نیست. آقای مظاهری و رسولی دبیران تاریخ و ادبیات در حال خداحافظی هستند. فرشته ی نجات می رسد: محمد مقیمی! ساکم را به دستش می دهم و می گویم که به کسی نگوید چون هنوز وضعیتم مشخص نیست. خداحاافظی می کنم و به سر کارم می روم.

پ) حدود ساعت 3 بعدازظهر می خواهم به دکتر بروم. می فهمم که حالا الگانس را بیاور و باقالی بار کن. دفترچه ی بیمه ام را در ساک گذاشته بودم. دوباره برمی گردم مدرسه. علیرضا مقیمی درست کنار ساکم نشسته و از نیامدنم ابراز ناراحتی می کند و بحث مرام و معرفت و این جور چیزها را می کشد وسط. بعد از کلی صحبت به آرامی از کنارش دفترچه ی بیمه را بر می دارم و او هم که تازه دوزاریش افتاده است که سر کار بوده می خواهد که ...

ت) هرچقدر ناز محمد مقیمی را می کشیم فایده ای ندارد. سوار ماکسیمای شیطان شده و پائین هم نمی آید. اگر این همه ناز را .... !

ث) ساعت 8 شب برای بدرقه ی بچه ها به مدرسه رفتم. اگر بشود بچه ها را راحت قانع کرد که نمی آیم در مورد اولیای بچه ها این حرف صادق نیست. مانده ام چه بگویم که هم دروغ نشود و هم مشخص نشود امشب رفتنی هستم تا جذابیت موضوع برای بچه ها حفظ شود.

ج) والدین جمع شده اند دور اتوبوس ها. دود اسفند  و دود اتوبوس ها قاتی شده. بچه ها هنوز غرق شادی اند. کسی کمبود پدر و مادر را احساس نمی کند. اما شاید بشود نم اشک را گوشه ی چشم برخی از ماردها دید. اشکی که شاید تا چند شب دیگر به گوشه ی چشم فرزندانشان منتقل شود.

چ)در ایستگاه راه آهن آقای منافی لبخندهای مشکوکی می زند. شک می کنم که نکند بو برده باشد. چک می کنم. خبر ندارد. فقط به حضور من مشکوک شده است! با سراجی از بچه های سوم شماره های کوپه ها را زودتر می زنیم تا بچه ها مزاحم کوپه های دیگر نشوند.

ح) قبل از این که قطار راه بیفتد از همه خداحافظی می کنم و از در واگن 3 پیاده می شوم. و البته قبل از این که قطار راه بیفتد از در واگن 1 داخل می شوم. یاد اردوی یزدمان افتادم. همان اردویی که خیلی از بچه هایمان آنفلوآنزا گرفتند و چپه شدند. از جمله مدیرمان آقای رفیعی. همون جا توی قطار زنگ می زنم بهش. تعجب می کند و البته خوشحال می شود از این که به یادش بوده ام.

خ) راه می افتم داخل کوپه ها. بچه ها با دیدن من دهانشان از تعجب باز مانده. این جاست که مجید بابائی متولد می شود. رئیس قطار تهران-یزد که از بچه ها بلیط می خواهد. شخصیتی عصبی که خیلی به قطارش علاقه دارد و اگر کسی از قطارش بد بگوید حسابش را می رسد. برادر سعید بابائی!

د)مجید بابائی که قطار را بالا و پائین می رود نوبت به برادر سوم می رسد: بهنام بابائی. مسئول فیلمبرداری اردو! دوربین به دست از شیرین کاری های بچه ها عکس می گیرم. کاری که در اردوها معمولاً خود علیرضا مقیمی انجام می دهد. البته در همین حین هم شخصیت بعدی متولد می شود تا بابائی ها از قالب رسمی خارج شوند. هوشنگ ! پسر آقا بهنام که هم سن و سال بچه هاست و شوخی کردن هم با او مجاز است!

ذ)مشغول سرگرم کردن بچه ها هستم که می فهمم همه شام خورده اند و تنها شام نخورده منم. راه می افتم طرف رستوران قطار ولی آقای منافی خفتم می کند و نمی گذارد تنها بروم. درلابی واگن ها پر از جوانانی است که گویا دانشجو هستند و همه سیگار به دست. لحظه ای از احساس این که شاگردم را با سیگار ببینم چندشم می شود...

ر) داخل رستوران پر است و شلوغ. از همان جوان ها. یک دیزی دونفره با رئیس می خوریم. میهمان رئیس! و البته نسکافه میهمان من. مامانی نیست تا میهمانمان کند!

ز) کار خواباندن بچه ها شروع می شود. قضیه ساده تر از آنی است که فکرش را می کردم. بچه های امسال خیلی آرام هستند.

ژ) معلم های اردو: آقایان منافی، علیرضا مقمی، شمس الهی، سیفی، قربانی، قوامی، واثق، نعمت و من

س) راستی یادم رفت بگویم توی راه آهن که می آمدیم بچه های راهنمائی خاتم بالا مشغول رفتن به اردوی مشهد بودند. آقای شیخ علیان و جهرمی از دبیران سابق خاتم پائین همراهشان بودند.

ش)اول شب آقایان سیفی و منافی بیدار ماندند و ما آسوده خوابیدیم.


کلمات کلیدی: