روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

سفرنامه يزد(۲)
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٥  

۱شنبه ۵ آذرماه ۱۳۸۵

الف)براي نماز صبح كه بيدار شدم، ديدم دو تا از بچه ها بيدارند. در دوراهي ماندم كه درباره ي نمازشان چه كار كنم. اجازه بدهم بيايند يا نه؟ دوراهي بدي بود... راستي ديشب آخرين بازمانده ي بابائي ها متولد شد! صمصام السلطنه جد بزرگ كه در قطاز تهران يزد زندگي مي كند. اگر وقت مي شد در طول اردو با اين صمصام برنامه ها داشتم كه قسمت نشد.

ب)به اردوگاه كه رسيديم سعيد بابائي برگشت! بقيه ي شخصيت ها خداحافظي كردند. البته به جز بهنام كه گاهي اوقات فيلمبرداري مي كرد. صبحانه را با بچه هاي دوم بودم. بعد از صبحانه مي خواستيم براي بازديد حركت كنيم. به بچه ها گفتم كه اردويشان آزمايشگاه اجتماعي است و رفتارشان تأثير مستقيم خواهد داشت.

پ) صبح از مسجد جامع، زندان سكندر و مجموعه ي قديمي شهر ديدن كرديم. بچه ها زيبايي شهر يزد را نمي فهمند. همه عاشق زرق و برق هستند. زيبايي كاشي كاري هاي اصفهان را بيشتر مي پسندند تا ديوارهاي ساده و كاهگلي يزد را. البته من هم كه در اين سن بودم اينگونه بودم اما امروز به گونه اي ديگر مي بينم. داخل اتوبوس با بيان بازي سرنخ ديگر بچه ها خودكفا شده اند و از شلوغي خبري نيست. همه مشغول بازي هاي فكري هستند. بعضي ها مخشان خوب كار مي كند اما بعضي... ناهار را در رستوران زيتون خورديم. كيفيت خوبي داشت.

ت) براي نماز به يكي از مساجد يزد رفتيم اما آبرويمان رفت. بچه ها نماز شكسته را با نماز كامل يزدي ها قاطي كردند. جالب است بعضي هايشان اصلاً نمي دانستند نماز شكسته يعني چه؟ در دلم كمي دعا نثار دبير ... كردم.

ث) بعد از اين كه برگشتيم بچه ها مشغول فوتبال شدند و ما كمي استراحت كرديم. بعد از نماز مغرب و عشا سرگروه ها را جمع كرديم و آقاي منافي در مورد مسئوليتشان برايشان صحبت كرد. بعد هم يك جلسه براي هماهنگي بيشتر معلم ها برگزار شد كه به گمانم دومي واجب تر از اولي بود! بعد از شام براي استخر و فوتبال به راه افتاديم! استخري ها وارد آب شدند ولي فوتبالي ها بدون سالن ماندند. مجبور شديم به اردوگاه شهيد پاك ن‍ژاد برگرديم. كليد نداشتيم! به اتاق يكي از دوم ها رفتيم و پلي استيشن بازي كرديم. در اين شب استثنايي ايران برزيل را ۱۰ بر ۳ برد. آن هم در حالي كه ۷ نفره بود. البته اين را هم بگويم كه من تيم ايران بودم. دسته ي برزيل هم برخي اوقات قطع مي شد!

ج) اين پلي استيشن هم شده مسئله اي براي خودش! عده اي از دبيران مي گويند خوب است چون سر بچه ها را گرم مي كند و نظارت كمتري مي خواهد. عده اي ديگر اعتقاد دارند كه اي آقا! در خانه هم مي توانستند بازي كنند. به هر حال اين را بگويم كه عده اي از اول تا آخر مسافرت از دسته ي پلي استيشن جدا نشدند!

چ) شب بزرگيان كلاس دوم مريض شد.

ح)آخر شب كه بچه ها برگشتند همه معلم ها مشغول خسباندن بچه ها شدند. بعد هم آقايان واثق و شمس الهي و قوامي تا توانستند از خاطرات تحصيلشان گفتند.

خ) شب به خير


کلمات کلیدی: