روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

سفرنامه يزد(۳)
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸  

۲شنبه ۶ آذرماه ۱۳۸۵

از اول صبح كه بچه ها را براي نماز صبح صدا كردم، حالم خوب نيست. از بچه ها خداحافظي كردم و تا ساعت ۴ بعد از ظهر داخل اردوگاه استراحت كردم. بچه ها هم در اين فرصت به آتشكده ي زرتشتيان يزد و جاهاي ديدني ديگر رفتند. عصر كه حالم بهتر شد رفتم به يك كافي نت تا وبلاگم را به روز كنم. بعدش هم در ميدان امير چغماق به بچه ها رسيدم. قشنگ ترين جاي سفر همين جايش بود. رفتيم زورخانه اي كه در همان حوالي بود. خود من براي اولين بار بود كه به يك زورخانه مي رفتم . مطمئنم بچه ها هم مثل من! حس قشنگي داشتم. شب برگشتيم خوابگاه. زماني كلاس سوم مريضي اش عود كرده بود و به زور نفس مي كشيد. هر کاری کردیم فایده ای نداشت بنابراین نهایتاً‌ با آقای سیفی به بیمارستان رفت. شب برای بازی رفتیم همان مجتمع دیشبی که ما را راه نداده بودند. این بار به علت سرما اکثر بچه ها حال آبتنی نداشتند هر چند که استخرش بسیار تمیز بود. اکثر بچه ها آمده بودند زمین فوتبال. یارکشی که کردیم ۷۰ نفر می شدند. دیدم این طور نمی شود. یک عده از بچه ها را بردم بیرون و در فضای باز بیرون مشغول بازی جیگری! شدیم. جیگری همان کبدی و یا همان زو می باشد! نتیجه ی این بازی یک عدد گردن زخم و زیلی بود که متعلق به اینجانب بود. تا چند روز هم جایش نمایان بود. به علت مسائل امنیتی هم نمی گویم کار چه کسی بود! شب هم که بچه ها التماس دعا داشتند که چون شب آخر است بیدار بمانند. الته استاد منافی با حضور قدرتمند خود تمام التماس دعاها را در نطفه خفه کرد. خدا خیرش دهاد.

۳شنبه ۷ آذر ۱۳۸۵

اذان کاظم زاده این بار اذان بیدار کننده ی بچه ها بود. بعد هم فوتبال صبحگاهی. و البته برای بعضی از بچه ها پلی استیشن صبحگاهی! بعد از صبحانه رفتیم طرف یکی دیگر از مجموعه های قدیمی شهر یزد. نکته ی بارز این بازدید عکس گرفتن با یکی از نخل های شهر بود که فکر کنم سمبل مسافرت شود. نمی دانم قبلاً‌گفتم یانه! ولی حالا می گویم: بچه ها زیبایی سادگی یزد را نمی فهمند. همه بیشتر با اصفهان حال کرده بودند تا با یزد. عصر بچه ها اتاق هایشان را تمیز کردند و امتیاز گرفتند. یک اتاق پتوهایش زیر تخت ها بود. می گم چرا اینجوری کردید؟ می گن آقای مقیمی گفتن که پتوها پایین تخت ها باشه!‌می گم .... ها یعنی قسمت پائین اما روی تخت ها! ای خدا...
عصر بچه ها جمع شدند داخل مسجد و علی عکس دوربین های دیجیتال بچه ها را روی لپ تاپش ریخت. یکی از مفیدی ها را هم دیدم. برادر آقای ذوقی پور که در یزد درس می خواند. راهی ایستگاه قطار شدیم. ساکم را به یکی از بچه ها سپردم که شکر خدا اون هم ساک را به امان خدا ول کرده بود و رفته بود! شانس آوردم که بی کیف نشدم. قطار راه افتاد و ما هم!
بچه ها طبق معمول نمی خوابیدند. شب بساط معرکه گیری ما هم گرم بود! فال گرفتیم. کف دست دیدیم. آب حوض کشیدیم. فرش شستیم!! شب خوبی بود. آخر شب وقتی بچه ها خواب بودند باستانی سوم روی صورت بچه ها خط خطی کرده بود. البته بعداً سر کلاسم از خجالتش درآمدم.

۴شنبه ۸آذر ۱۳۸۵

ساعت ۷ رسیدیم مدرسه. بچه ها تک و توک همراه والدینشان رفتند. مثل صحنه ی فیلم نمو! ماهی کوچولویی که آخر فیلم به والدینش می رسد. بچه ها چقدر شبیه والدینشان هستند. سریع داخل مدرسه شدم. ساعت نزدیک های ۸ بود و باید برای یک جلسه ی کاری راهی محل کار می شدم. بنابراین راه افتادم. خداحافظ اردو! سلام کار!


کلمات کلیدی: