روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

عاشقان عیدتان مبارک باد
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱  

یه دنیا حرف دارم. نمی دونم آخر سالی چطوری باید این حرفا رو بزنم. اون هم توی یک پست! هرچند باید یادم هم باشد سعید بابائی معلم دارد این جا را می نویسد. سعیدی که به هر حال نسبت به سایر نقش هایش متفاوت است. هر چند سایر نقش هایش هم روی هم تاثیر می گذارند.

آخر سالی علیرضا فیلم های اردوی اصفهان سال گذشته را بهم داد. خیلی حال کردم. یاد شاگردهای قدیمی ام افتادم. امیدوارم سال بعد بتوانم برای شاگردهایم معلم بهتری باشم.

چند روز گذشته هم رفته بودم بازدید از پتروشیمی ماهشهر و بندر امام. و بعدش هم اروند کنار و آبادان. جای دوستان خالی.

اگر خدا قسمت کند چهارم عید با همسفر زندگی عازم جهادی هستیم. خوسف خراسان جنوبی. نوعی سد شکنی است. امیدوارم خوب شود. دعا کنید. معلم های دیگر هم هستند. علی و امین عزیز و البته آرش.

خدایا ! در این سال جدید به شاگرد کوچکت کمک کن تا درس هایش را خوب یاد بگیرد و احتیاج به پیچاندن گوش پیدا نکند!

خدایا! به شاگرد کوچکت مثل همیشه فرصت بده. سر صف مردم تشویقش کن و در خفای زنگ تفریح بهش تذکر بده!

خدایا! من از تو نمی ترسم. هر چند خیلی حساب می برم. کاری کن به خاطر عشق ورزیدن به تو دنبال کارهای مثبتی!‌ باشم نه به خاطر ترس از برملا شدن کارنامه ام جلوی والدین و بر و بچه ها!

خدای مهربانم! معلم عزیزم! حول حالنا الی احسن الحال


کلمات کلیدی: دل نوشته