| بابا حدادی |
| ساعت ۸:٠٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥ |
|
بابا حدادی معلم زبان سال چهارم دبیرستان ما. متن زیر دستنوشته ی است از حامد:
پیرمرد روی تخت افتاده بود. به سختی کمی خودش را جا به جا میکرد. نهایتا کمی می توانست رویش را به دو سو بگرداند. درد سرطان تمام وجودش را فرا گرفته بود. اما خم به ابرویش نمیآورد. همچون همیشه. با دیدن "پسران" خودش همچنان که روی تخت بود آغوشش را به زحمت باز کرد و یکی یکی همه را بوسید. با خنده و شوخیهای همیشگی. "پسرای من! یادتونه سر کلاس بهتون میگفتم چندین سال دیگه اگه یه روز توی خیابون ببینمتون میشناسمتون اما اسمتون رو یادم نمیاد.." اگر فقط صدایش را میشنیدی نمیتوانستی بفهمی حال جسمانیش چطور است. کوهی از روحیه و نشاط.
قبل از اینکه به دیدنش برویم همسرش در اتاق پذیرایی نشست و کمی توضیح داد برایمان:
"بعد از عمل روده حالش کم کم بهتر شد و راه افتاد {دو سال پیش که برای دیدشان رفتیم یادمان است که میتوانستند راه بروند} اما بعد از اون بیماری یه تومور توی پاش پیدا شد. همون باعث شد بافت نرم و سخت پا و زانوش رو فرا بگیره و کم کم دیگه پاش بی حس و بیحرکت شد. حتی حموم نمیتونست بره. یه بار که یک کمی بهتر شد خواست بره حموم و وقتی رفت نتونست خودش رو کنترل کنه و خورد زمین و پاش هم شکست. پاش کم کم بی حس میشد. دیگه از اون موقع نتونست پا شه. بعد از اون تومور انقدر دردش زیاده که بهش چندین نوبت مرفین تزریق میشه و اون همیشه خوابه." {بعد از اینکه مرفین هم بیاثر شده روی ایشان از آمپولهای دیگری نام بردند که ما حتی نامشان را هم نشنیدهایم. فقط روادگر میدانست که چیست و فقط یک کلمه در گوش من گفت: مواد مخدر قوی! و بعد گفت کسانی که دردشان غیرقابل تحمل است برایشان تجویز میکنند. "بچه ها ما باید راضی باشیم به رضای خدا. اینها همه آزمایش الهیه. درد و سختی همیشه هست. ما باید از ته دل راضی باشیم به رضای خدا. بچهها دعا کنید حداقل دردش کمتر شه. همین که بتونه یه ذره هم راه بره روحیش خیلی عوض میشه. اینها رو گفتم این رو هم بگم که بخندید {و البته من فکر میکنم نگفتند که بخندیم. گفتند که درس زندگی بیاموزیم..} گاهی من موهاشو شونه میکنم ناز و نوازشش می کنم. حتی با این سن و سال براش آهنگ میخونم. واسه اینکه روحیش بهتر شه. واسه اینکه تاثیر دوا ها خیلی بده. گاهی ما رو نمیشناسه و سطح هوشیاریش خیلی میاد پایین. بچهها براش دعا کنین.{و ما چه کاری غیر از دعا از دستمان بر میآید..} چایی و شیرینی تون رو بخورین که بریم دیدنش تو اتاق.."
پیرمرد روی تخت افتاده بود...
" سلام پسرای من. خیلی لطف کردین که اومدین. {با همان لحنی که همه از بابا حدادی سراغ داریم این جملات را گفت}. عزیزان من درد ملازم زندگیه. باید راضی بود به رضای خدا. {این را از ته دل میگفت. میشد در چهرهاش دید. به خاطر تاثیر داروها مدام دهانش خشک میشد و باید آب میخورد. اما اصرار داشت که حتما حرف بزند و خاطره تعریف کند} خوب پسرای من بگین هر کدوم کجا هستین و چه میکنین. {ما هم گفتیم که از مفید آمدیم. خودمان را هم معرفی کردیم. یک کمی پالیزبان را شناخت. چون ظاهرا خودشان هم اصالتاً طالقانی هستند. پالیزبان گفت: به اسم ما که میرسیدین میگفتین چه فامیل قشنگی داری! بعد همه خندیدند وقتی فهمیدند بابا حدادی به خاطر اصلیتش امیرمحمود را تحویل میگرفته} "حدادی دهنت خشک میشه اون آب رو بردار بخور عزیزم" این را همسرش هر چند لحظه یک بار میگفت. "عزیزم" از دهان این دو نفر نمیفتاد. حتی وقتی بحث میکردند جلوی ما. همسرشان بالای سر ایشان نشسته بود و موهایشان را نوازش میکرد.
- "عزیزم همین چند تا رشته مو هم میریزه آنقدر به موهای من دست نزن".
- "عزیزم من دارم نوازشت میکنم. اصلا من رو باش که دارم بهت محبت میکنم. باشه دیگه نوازشت نمیکنم".
به شوخی و جدی میگفتند و میخندیدند.
همسرشان گفت "من همیشه با خودم فکر میکنم در این 40 سال حدادی مدارس خیلی زیادی درس داده. شاگردهای خیلی خیلی زیادی هم داشته. اما فقط از مفید و دو-سه تا مدرسه دیگه اومدن توی این مدت واسه عیادت و یا حتی دید و بازدید. این نشون میده توی این مدرسه فقط آموزش نیست و اون جنبه پرورش هم هست که باعث میشه بچهها اینجوری تربیت بشن." شاید هیچ چیز لذت بخش تر از شنیدن این حرفها نبود. نه به خاطر اینکه دارند از تو تعریف میکنند، به خاطر اینکه احساس میکنی کار درستی کردهای و وظیفهات را به خوبی انجام دادهای. به خاطر برق خوشحالی که در نگاهشان میدیدی..
خداحافظی کردیم و آمدیم.. در راه به این فکر میکردم که معنی خوشبختی چیست؟!.. شاید...
بابا حدادی هنوز در بستر بیماری است و حالشان هم بهتر از قبل نیست.. حتی بعضی اوقات بدتر هم میشود.این را همسرشان گفتند، روز پنجشنبه که تماس گرفتم..
برایشان دعا کنیم.
کلمات کلیدی: تو که رفتی ،یک معلم
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

