روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸  

مدار صفر درجه

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

امشب دوشنبه اس. بعد از مدار صفر درجه. سریالی که فکر می کردم عمراً نگاهش کنم. اما...

فردا صبح داریم می ریم یاسوج. کهگیلویه و بویراحمد. تا جمعه. یا علی مدد


کلمات کلیدی: شعر