۱- چند روز پیشتر ها رفته بودیم عروسی یک دوست. این که چطوری پریدم پشت موتور و ۴ تا اتوبان را یکی پس از دیگری از زیر تریلی و کامیون رد کردیم صحبت نمی کنم. از آدم های درون عروسی هم صحبت خاصی ندارم. اما یک گوشه ی کار برایم جالب بود. آقا داماد شاخ شمشاد قبل از شام اومد و میکروفون را گرفت دستش و گفت: امشب سر سفره شام یه غذایی داریم که قطعاًخیلی ها را به یاد گذشته ها خواهد انداخت. رجال سیاسی محترم خندیدند و ما ماندیم که قضیه از چه قرار است. از بین انواع مختلف غذاها(حدود ۲۰تا ۳۰ نوع غذای اصلی) طبق معمول ما چسبیدیم به باقالی پلو! حکت صحبت رفیقمان را نفهمیدم. بعد کاشف به عمل آمد که پدر و مادر عزیز دوستمان در آغاز انقلاب که خواسته اند عروسی بگیرند می خواسته اند چلوکباب بدهند اما چون فکر می کنند طاغوتی است به میهمانان خوراک لوبیا چیتی می دهند. غذای مورد اشاره ی داماد گرامی هم همان ظرف خوراک لوبیا بود.
۲- داشتم میل هایم را چک می کردم که رسیدم به مطلبی که در هم میهن رحمه ا... چاپ شده بود. و اما گوشه ای از مطلبش:
جشن عروسی در یک باغ روباز بود؛ مردها اینور و زنها اونور. بخش مردها کاملا فضای سنتی همراه با تنبک، ویلن، چای و تخت و البته میز و صندلی هم برای کسانی که دوست داشتند موجود بود. بالاخره ایدهای که هرکسی تکهای از آن را گفت شکل گرفت و جالب هم شکل گرفت، چون فکر کردند که متفاوت باشند.
آقا داماد هم بسیار با این ایده موافق بود و فقط نگرانیاش از این بود که کارتها دیر به دست میهمانها برسد و آنها بیکارت بمانند اما این اتفاق نیفتاد و میهمانها جملگی اظهار کردند که کارت به این پسندیدگی اشکالی ندارد که دیر به دست ما رسید.
حالا بشنوید از پدر و مادر عروس که آنها هم آن قدیمها جشن عروسی نداشتند و کارتی را به در خانه آشناهایشان فرستادند که روی آن نوشته بودند که ما عروسی نگرفتهایم ولی پولش را صرف امور خیریه برای کودکان بیبضاعت که قدرت خرید حتی یکم جلد کتاب یا شام را ندارند، میکنیم و در واقع برای این بچهها عروسی گرفتهایم.
روی آن کارت هم پر بود از چهره کودکان تنگدست. بله دوستان، سرتان را درد آوردم و اینطوری بود که قصه ما به سر رسید کلاغ هم به خونش رسید.
ملیکا شریفینیا در پایان صحبتش در مورد مهراوه خواهرش میگوید: ......
۳- بگذریم. زمونه خیلی عوض شده...