روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

اتوبوس
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢  

۱- دیشب داشتیم از یه جایی بر می گشتیم. بهترین مسیرش هم با اتوبوس بود. در حال سبز کردن علف زیر پایمان بودیم که دیدم یه پسر بچه با قیافه ی آشنا داره جلوم قدم می زنه. از اون جایی که حافظه ی تصویریم قویه فهمیدم که یکی از بچه های پارسالمه! کلاس اول که با هم رایانه داشتیم. در مسیری که حدود نیم ساعتی طول کشید با هم در مورد سال گذشته صحبت کردیم. البته آویزان از میله های اتوبوس! برخی از حرف هایش برایم جالب بود هر چند تازگی نداشت. نظراتی که در مورد معلمان سال قبلش داشت کاملا با داشته های قبلیم تطابق داشت. در مورد یکی از معلم ها که گویا مدرسه در سال جدید از او خداحافظی کرده است گفت که به راحتی امتیاز می داده و به عبارت امروزی تر بچه ها به راحتی او را ... می کرده اند و امتیاز می گرفته اند. نکته جالب برایم این بود که حتی این دانش آموز ۱۲ ساله که بعد از گرفتن امتیاز حال هم کرده است اعتقاد دارد که کار آن معلم شل و وارفته ! اشتباه بوده است. قابل توجه برخی از معلم ها که احساس می کنند محبوبیت یعنی دربست مخلص شاگرد بودن!

۲- در قسمت انتهایی اتوبوس هم که بانوی مکرمه حضور داشتند( البته نشسته بودند نه مثل ما!) خانمی سر صحبت را باز کرده بود که پسرش در مدرسه میزان درس می خوانده است. گویا پسرش شاگرد ممتاز آن جاست اما به شدت شر و شلوغ! مادر از زندگیش می گوید و این که از خانواده ای رشد پیدا کرده که پنهانی نماز می خوانده و الان هم بساط فسق و فجور در مهمانی هایشان به راه است. مادر به شدت نگران پسرش بوده و این که نکند بچه ی حلال زاده به دایی اش برود! و بیان مصائب و مشکلاتی که در خصوص رفت و آمد با خانواده ی خواهر ها و برادرهایش دارد. اما از این هم راضی است که راه درست را انتخاب کرده است.

۳- ۶ شهریور امسال شب نیمه شعبان است. بلد نیستم حرف خاصی بزنم. اما برای من یادآور یک چیز دیگر هم هست. اولین سالگرد ...

۴- پریشب عروسی یک معلم بود. حامد تاملی عزیز. فارغ التحصیل دوره ۲۲ دبیرستان مفید تهران. برایش آرزوی زندگی سعادت مندانه دارم.

۵- بچه های خاتم از امروز رفتند شمال. خیلی دوست داشتم باهاشون برم. گویا اسم من رو هم جزء همراهان سفر چاپ کرده اند. جای من خالی!

۶- شاید این هفته بیاید... حتماً