روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

الیاس
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠  

۱- چند ساعتی بیشتر به پایان ماه مبارک رمضان باقی نمانده است. ربنای عصر را که سر بدهند تمام می شود. غم انگیزترین ربنای سال... و طبق معمول اشک است که از گوشه ی چشم ها جاری می شود و یادت می افتد که یک ماه مهمانی تمام شد! خدا کند سال بعد هم باشیم.

۲- چهارشنبه دومین جلسه ی کلاس درسم با بچه های سال دومی بود. امسال فقط یک روز درس اجتماعی دارم. از بچه ها امتحان گرفتم. چند تا سئوال امتحان:

کدام یک از مجموعه های زیر گروهند؟ چرا؟
الف) گاوهای گاوداری کامرانی
ب) بیماران مطب دکتر پژوهان
ج) مسافران پرواز تهران - تاجیکستان
د) جنازه های مقیم سردخانه
ه) کارگران کارخانه حاج یونس فتوحی و شرکا
و) مشتریان مغازه عباس آقا

۳- یکی از کلاس هایم که تموم شد یکی از بچه های سال دومی که تازه امسال به مدرسه اومده با شک و تردید گفت آقا اگه یه چیزی بگیم ناراحت نمی شین؟ گفتم نه بگو. با کلی ترس و لرز گفت: آقا ما شما رو که می بینیم یاد الیاس می افتیم! خندیدم