روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

احسان عزيز
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٧  
محمود بیل رو می گیره و خاک ها رو جا به جا می کنه .درست مثل روزای اردوجهادی . ولی این بارصورتش خیسه خیسه  
 
***
ساعت 8 صبحه . حامد زنگ می زنه خونمون . نامرد نه مقدمه ای نه موخره ای . می گه احسان رفت . هنوز بیدار نشده ام . نمی فهمم رفت یعنی چی؟ نمی فهمم . نمی فهمم.تلفن رو می ذارم .دارم فکر می کنم حامد چی گفته.5 دقیقه بعد دوباره تماس گرفت : ساعت 8ونیم قرارمان سر استاد معین . اگه تونستی با بقیه ی بچه ها هم تماس بگیر . با چند نفر تماس گرفتم . چند نفری بودند . چند نفری هم نبودند. زنگ زدم احسان موحدیان . حامد هم همزمان باهاش تماس گرفت . ترجیح دادم حامد بهش بگه گوشی را قطع کردم 
 
***
سید حسین جلوم نشسته . بالا سر قبر . داریم با هم به احسان نیگا می کنیم . سید حسین هی می زنه پشت دستش . هی می گه لا اله الا الله . حامد هم همین طور .به احسان نیگا می کنم . آروم آروم . خواب خواب .یکی پاش رو می ذاره لبه ی قبر . خاک آروم می ریزه رو صورت احسان . سید می زنه پشت دستش . لا اله الا الله
 
***
علی شمشیر گر جلوی در وایستاده بود. بهش که رسیدم بغلم کرد و زد زیر گریه . هنوز نمی فهمم چی شده . هنوز اتفاق برام در حد واژه اس . کم کم بقیه ی بچه ها هم می رسن . هیچ کی باورش نشده . مگه می شه ؟ علی محمد زاده ،احسان موحدیان، علیرضا توافقی، علی طالساز، هادی سهیلی پور ، امیر محمود پالیزبان ...وخیلی های دیگه
 
***
اسمع افهم یا احسان ابن مصطفی
اشک مجالم نمی دهد . دیگه نمی تونم صورت احسان راببینم . یکی رفته پایین و داره احسان رو تکون می ده . با هر تکون می خوام بیفتم . انگار دو دستی چسبیده گلوی منو گرفته .احسان آروم خوابیده
 
***
احسان رو که از آمبولانس شهرداری نور درآوردن چشمام سیاهی رفت . تازه یه چیزایی دارم می فهمم . می رم زیر برانکارد . چقدر سنگینی احسان . مثل همیشه سنگین و باوقار. شده ام ساقدوش احسان . از بالا سر نقل می پاشند . کل می کشند و من کنارش . نه فقط من . همه ی بچه ها . خوش به حالت احسان هیچ کدوم از بچه ها این قدر ساقدوش نداشتند
 
***
توی راه با علی سلیم و امیر محمود هستم . دلمون بدجوری گرفته . درمانش با زیارت عاشوراست . سعید می خواند و ما به حال خودمان...و
 
***
بچه ها می رن توی غسالخانه . دلش را ندارم برم تو . می خوام آخرین خاطره ی دیدارم  با احسان همون جلسه ی خونه ی اخوی زادگان باشه . همون جلسه ای که دکتر شکیبا اومد. همون جلسه ای که دکتر طوری از مرگ صحبت کرد که انگار فردا قراره بره . کی می دونست ما می مونیم و احسان می ره؟کاش تا وقتی کسی هست درست و حسابی قدرش رو بدونیم
 
***
با حامد توراه خونه  هستیم .می گم خیلی وقت ها فکر می کردم اولیمون کیه ؟ همیشه دلم می خواست خودم اول باشم . حال موندنی رو ندارم که رفتن بقیه رو تماشا کنم . این که رفت ایشالا بعدی
 
***
داغ برادر سخته . محمود داره آروم آروم خاک می ریزه . چطوری دلش می آد . صورتش خیسه خیسه.وسط گریه  یاد شوخی ای می افتم که همیشه با محمود می کردم :
لعنت به سفر که هر چه کرد او کرد
لعنت به سفر
 
***
وقتی حاج آقا مصطفی می گه پسرم خونه ی نو مبارکت باشه دلم آتیش می گیره .همه می رن . حامد رفته بالا سر قبر با سید و فرشاد و اون یکی حامد . می شینیم قرآن خوندن . داداشش هم اومد . خیلی شبیه احسانه . هم زمان که دارم قرآن می خونم یه دفعه دوباره یادم می افته که دارم برای احسانی قرآن می خونم که الان اون پائینه . دیگه نمی تونم خط ها رو بخونم . قرآن رو می دم به سید حسین .قرآن که تموم شد بلند شدیم . احسان همون جا وایستاده بود . تشکر کرد . از همه التماس دعا داشت . از همه . با خودم و خدام قرار می ذارم اگه از دستم در رفت و کاری کردم نصفش برای احسان شب های جمعه از این به بعد برام یه مفهوم دیگه ای داره 
بچه ها شب های جمعه یادمون نره 
خاک سرده
 
 
برادر کوچکتان - سعید
دوشنبه -17 اسفندماه 1383
 
 
احسان علی محمدی
 

کلمات کلیدی: