روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

آخرین نفس
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧  

دیشب با محمود علیگو رفتیم مدرسه. ساعت ۷ گذشته بود. یکهو عشقمان کشیده بود! علی نعمت ( مشاور دوم ها ) در آستانه در ایستاده بود و مشغول خداحافظی. به همراه مطلبی ها ( پسر عموهای شاگرد قدیم و معلم جدید ) کمی گل گفتیم و گل شنفتیم. به علی گفتم اون دانش آموزی که اخراج کردی چی شد؟ گفت که با وساطت آقای ... برگشت. البته دور از انتظار نبود.

بعد هم رفتیم سراغ علیرضا مقیمی ناظم مدرسه که این روزها جای این که به مدرسه بیاید گاهی اوقات به خانه هم می رود! طبق معمول گپ و گفت از شاگردان و معلم ها و مدرسه و سوتی ها و ...

وقتی می خواهیم از در مدرسه بیرون بیائیم به محمود می گویم: دغدغه های این جا را دوست دارم. حتی دردسرهایش را! روزهائی که درس دارم روزهای تنفس من است. نفس می گیرم و برای یک هفته ی دیگر می روم داخل جامعه ای که تنفس در آن به این آسانی ها نیست. این هوا اکسیژن دارد. اکسیژن ناب!

آخرین نفس هایمان را کشیدیم و شیرجه زدیم توی جامعه!


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم ،دل نوشته