روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

یک سرو هزار سودا
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٢  

 

محمد امین یوسفی -2/2

 

می دونین خانواده ی هوبارد اینا خیلی بدبخت اند. برای همینه که به اون می گن خانواده ی یک سر و هزار سودا . یک بار پدرش ، مادرش را گذاشت توی یک کدو تنبل و از بالای تپه قل دادپایین . وقتی پلیس اومد تا مادرش را پیدا کند با صحنه ی وحشتناکی روبرو شد . وقتی هم که پدرش را بردند زندان ، زندانی های دیگر از دستش عصبانی شدند و پاهایش را با تبر قطع کردند و بیچاره را یک عمر خانه نشین کردند . یک بار هم یک دسته گرگ مادر بزرگش، کلاه قرمزی را توی جنگل خوردند . خود هوبار را هم یک بار یک شیر باغ وحش خورد . راستی یادم رفت خودم را معرفی کنم . من برادر هوباردم والان هم در داخل همون قفس شیری هستم که چند لحظه ی قبل هوبارد را خورد . وای خدا چرا این شیره داره به من چپ چپ ...

                                                               


کلمات کلیدی: