روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

شباهت نام و لطف خدا
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠  

۱- شهریور سال ۱۳۷۹ بود. من تازه داشتم می فهمیدم که توی دانشگاه چه خبره. با هزار امید و آرزو اسمم را در عمره دانشجویی نوشتم تا به این سفر معنوی بروم. این که چه اتفاقاتی افتاد تا اسمم در بیاید بماند برای بعد اما همین قدر بدانید که چندین بار تا پای رفتن رفتم و برگشتم. به هر حال کار به مرحله ای رسید که بنا شد به مدینه و مکه مشرف شوم. یک هفته به مهلت اعزام به سفر مانده بود اما هنوز رئیس کاروان تماسی با من نگرفته بود. با یکی از دوستان دانشگاه تهرانی ام تماس گرفتم تا از او علت را جویا شوم. با کمال تعجب فهمیدم که او تمام کارهای مربوط به اعزامش را انجام داده است. شماره تماس رئیس کاروان را گرفتم تا با او تماس بگیرم. وقتی با رئیس کاروان تماس گرفتم با خوشحالی گفت: خدا را شکر که شما را پیدا کردم. عجب سعادتی! من خودم هم فامیلم بابایی است! آقای بابائی در جریان باش که متاسفانه ممنوع الخروج هستی!! و به علت این که نتوانستیم شماره ای از شما پیدا کنیم و پرونده ات هم گم شده متاسفانه اسم شما را حذف کردیم. با این حال اگر بتوانی هر چه زودتر اقدام کنی کارت راه می افتد و شاید بتوانیم تو را هم ببریم.

نمی دانید چه حالی پیدا کردم. آن همه شور و شوق و حالا ممنوع الخروجی! سریع و از هر جایی که می شد پیگیر کارها شدیم. معلوم شد که به علت شباهت اسمی با یک سعید بابایی دیگر که از قضا نام پدرش هم با من فرق داشت و حدود ۴۰ سال سن و کلاهبردار و صاحب یک باب مغازه ۳ دهنه در انقلاب و حالا هم فراری از مالیات! ممنوع الخروج شده ام. چه زجری کشیدم تا مراحل سپری شود. اما...

پرواز پرید و من نرفتم. خیلی حالم گرفته بود. اما مگر لطف خدا تعطیل است!رفع ممنوع الخروجی گرفته شد و من با آخرین کاروان حج دانشجویی که هفته بعدش می رفت اعزام شدم و در این سفر اتفاقاتی برایم افتاد که بعید می دانم در سفر قبلی نصیبم می شد.

۲- چند روزی است که مشغول مسئله ی دیگری شده ام. قسمت اعظم یکی از مطالب یکی از روزنامه ها مطالبی است که از یکی دیگر از همنامان من در یکی از دانشگاه های دیگر سر زده است. گنه را در بلخ آهنگری مرتکب شده و در حال حاضر مشغول زدن گردن مسگری به شوشتر هستند. اما مگر لطف خدا تعطیل است!


کلمات کلیدی: خاطره ،دل نوشته