روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

برای او
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢  

یادم نیست امتحان چی داشتیم . فقط یادمه مثل سایر درس ها فوت آب بودم ! کلاس چهارم .چهاردهم خردادماه ۱۳۶۸. ساعت شش و نیم صبح بود که بابا برگشت خونه . رفته بود نون بگیره . چشم هایش بگی نگی قرمز بود . فقط تونست بگه امام و بعد زد زیر گریه . اون روز نمی دونستم امام یعنی کی . فقط این رو می دونم که یه عکس کوچیک از امام که اون رو در حال لبخند زدن نشون می داد همراهم بود . خیلی دوستش داشتم . بی اختیار دیدم چند قطره اشک از گوشه ی چشم های من هم جاری شد . اولین اشک هایم بعد از محرم و شب های قدر برای امام بود .

امروز با کمال افتخار می گویم جزء افتخارات زندگیم زیستن در زمانی بود که روح الله الموسوی الخمینی در آن زیست . و حیف و صد حیف که نتوانستم به علت صغر سن در زمان حیاتش درست درکش کنم .


کلمات کلیدی: دل نوشته