روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

کمی مرد!
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤  

 

.

.

چون چشم ندارند هماورد ببینند

همواره بر آنند که نامرد ببینند

 

در کوچه ی یلدایی تاریخ، دلت را

چون شب پره خواهند که ولگرد ببینند

 

از درد و رگ درد مزن دم که حریفان

خواهند تو را بی رگ و بی درد ببینند

 

کابوس شگفتی است که بیراهه نشینان

از راه نپیموده ره آورد ببینند

 

سیلی ز سواران سیه جامه روان است

روشنتر اگر باطن این گرد ببینند

 

تا خاطر گلدان لب طاقچه سبز است

غم نیست اگر باغچه را زرد ببینند

 

ای غنچه افروخته ای سوخته ای دل

مگذار تو را زردرخان سرد ببینند

 

امید من آنست که در آیینه یک روز

چون دیده گشودند کمی مرد ببیند!

 

.

.

.

.

این روزها به دنبال کمی مَردم!


کلمات کلیدی: شعر