روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

"بیوتن" مثل امیرخانی
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  

اولین باری که اسم رضا امیرخانی را شنیدم با " من او " بود. از همان اولین کتابش معلوم بود که عاشق بازی با کلمات است. از "م" و "ع" مریم و علی بگیر تا اذکار درویش مصطفی. و صد البته چیزی که خیلی برایم واضح بود این که به هیچ وجه با استدلال رضای امیرخانی یا بهتر بگویم" علی فتاح " سازگار نیستم. احساسی که بعدتر و به نوع دیگری نسبت به ارمیا معمر داستان ارمیا داشتم. و البته نسبت به ارمیای "بیوتن" این عدم تعادل شخصیت های امیرخانی بدجوری توی چشم می خورد. تنها آدم نامتعادل، متعادلی! که در داستان های او دیدم خلبان "از به" بود.

$  $  $

با این که امیرخانی "از به" را جزء آدم حساب نمی کند و به نظرش فقط یک دستگرمی بوده است اما به شخصه تجربه ی "از به" را بعد از " من او" و "داستان سیستان" او قرار می دهم. اگر جای او بودم یک بار دیگر "از به" را بازنویسی می کردم. همین هم می شود یک تجربه نو که کمتر کسی جرأت دارد به سمت آن برود.

 $  $  $

رضا امیرخانی استاد توصیف زمان و مکان شده است. وقتی تو را به خانی آباد می برد یا پاریس یا NY دلت نمی خواهد از آن دل بکنی. انگار مثل بازی های سه بعدی رایانه ای دستت را می گیرد و از زوایای مختلف تمام سوراخ سمبه های این شهر درندشت را نشانت می دهد. البته باز هم باید بگویم با تمام توضیحات او از نیویورک، خانی آبادش و تهران قدیمش چیز دیگری بود.

 $  $  $

امیرخانی عاشق دیالوگ های روزمره است. فرهنگ عامه پسند! از ادبیات چاله میدونی خانی آباد تا ادبیات رانندهی گردن کلفت (رد نک) تراک تو غرب عرب. آخر انگشت درازه! و همین طور از جواد یساری تا سلن دیون! همین استفاده شاید باعث برقراری ارتباط بهتر مخاطب با او شود. البته شاید کم باشد مخاطبی که هم سلن دیون را بفهمد هم "قطع الوتین". هم جواد یساری هم قطعه ۴٨. شاید تمام این ها در یک نفر جمع شود. یک کلید: سهراب تهرانچی!

 $  $  $

ارمیا معمر با ٣ تا قیافه ی کاملا متفاوت در "بیوتن" حضور دارد. مثل کارتن های هالیوودی که یک طرف آدم یک فرشته است با هاله ای از نور و در سمت دیگرش ابلیس چنگک!
یک طرفش سهراب تهرانچی با هاله نور که ارمیا طالب اوست و صدالبته خیلی جاها با ارمیا همراهی نمی کند و تنهایش می گذارد. طرف دیگرش "خشی" دم دار چنگک به دست که برعکس سهراب خیلی وقت ها که دلش نمی خواهد می پرد وسط. در اثبات این حرف همین بس که هیچ کدامشان حریم خصوصی ارمیا حالشان نمی شود و هر وقت اراده کنند جفت پا می آیند وسط این حریم خصوصی. ته داستان هم که "هپی اند" است و ارمیا می رود دنبال سهراب. یعنی برخلاف نظر امیرخانی بالاخره یکی از ۵ گزینه اش برای ادامه داستان (البته با کمی دخل و تصرف) دنبال می شود.

$  $  $

داستان "بیوتن" از آن قصه هائی است که قابل ترجمه کردن نیست. یعنی فقط برای مخاطب فارسی زبان آن هم کسی که از زبان قرآن سر در بیاورد دل چسب است. مثل داستان های کلاه قرمزی و پسرخاله و تکه های کلامی شان. اگر به هر زبانی ترجمه  شود آن گیرایی و جذابیتش را از دست می دهد. ممکن است روزی " من او" و یا "داستان سیستان" به زبان دیگری مثل عربی و انگلیسی ترجمه شود اما پر واضح است که کتاب ٣ زبانه! ی "بیوتن" اگر به هر کدام از آن زبان ها ترجمه شود باید مخاطبش پارسی را هم از بر باشد! مرد می خواهم " بیوتن" را ترجمه کند. این کتاب ترجمه ناپذیر است.

 $  $  $

دو جای داستان خیلی به من چسبید. اول اون جا که اون تیر تو وقت طلایی اومد طرف ایرانیا و بعد ماشین تبلیغات را که برای بعد از جنگ لازم بود دور زد و همین طور ارمیا را و نشست تو سینه ی سهراب.
دومیش اون حالگیری توأمان ارمیا و حاج مهدی فرمانده از آقای گاورمنت که فرقی ندارد دولت سازندگی باشد، اصلاحات یا مهرورزی، موجوداتی هستند که در همه ی دولت ها مشاهده می شوند و ارمیا بیش از ان که با" خشی" دشمن باشد با این آقای گاورمنت دشمن است.

$  $  $

جالب ترین ابتکارات نگارنده در این داستان همان جدایش داستان با $ و سجده های واجبه است که تابحال درجایی ندیده بودم. لایتچسبک ترین قسمت آن هم جاهایی است که می خواهد ارمیا را بچسباند به سوزی! که با چند من چسب هشت پا هم این اتفاق نمی افتد. حالا می خواهد خودشان را بچسباند یا صورت مثالی اعمالشان را!

$  $  $

تا ته داستان هم نفهمیدم که ارمیا را چه به آرمیتا. بچه ی کربلای ۵ را چه به " فیفث اونیو" خودش هم هی می گوید. اما خودش هم هی نمی فهمد. اگر من بودم اسم این کتاب را به جای "بیوتن" می گذاشتم " حیرانی" حیران مثل ارمیا معمر، مثل علی فتاح، مثل رضا امیرخانی!


کلمات کلیدی: معرفی کتاب