روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

ای! همچین...
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠  

١- متنی ندارم که بتوانم کپی پیست کنم تا از نوشتن در بروم! به شدت درگیر درس شده ام. بعد از مدت ها یکی تو سر خودم می زنم یکی تو سر درس. همین چند دقیقه قبل خواستم پژوهشی را که برای یکی از درس ها تهیه کرده ام بفرستم برای استاد که متأسفانه سایت دانشگاه رفته بود روی هوا!

٢- چند دقیقه پیش داشت یکی از این مسابقه های آب دوغ خیاری صدا و سیما را پخش می کرد. طبق معمول خیلی از سئوالاتش نه به درد این ور می خورد نه اون ور! این که یکی بدونه توپ طلای اروپا در سال ٢٠٠٨ رو کی گرفته به چه دردش می خوره؟! یا به چه درد بقیه می خوره؟! حتی از جهت معلومات عمومی بودنش

٣- امروز عید مبعث بود. تلویزیون هم که یا فیلم محمد رسول الله (ص) را می گذارد یا از شدت بی برنامگی خزعبلات می بافد. تصور برنامه ای در منقبت رسول اکرم را بکن با میهمان ویژه ی ... (بی خیال غیبت می شود. جواب همه رو که باید بدیم این یکی رو دیگه حال ندارم!)

۴- دیروز رفته بودم خاتم. البته راهنمایی تعطیل بود، رفتم دبیرستان. علیرضا مقیمی و امین احمدزاده مشغول راست و ریس کردن سایت دبیرستان بودند. دیداری تازه شد با میز و تخته! درس خواندن مجازی ممکن است چیز تازه ای باشد اما حال و هوای میز و تخته را ندارد!

۵- علیرضا می گوید کارت را سبک کن و در خاتم مسئولیت بیشتری قبول کن. حیف که نمی شود. حیف!

۶-با یاری خدا شنبه شهر دانشجویان ایران را افتتاح می کنیم. حاصل تلاش کاری و فکری خیلی از بر و بچه هایی که در این دوساله با هم کار کرده ایم.

٧-خانمم می گوید این ها را می نویسی که فقط یک چیزی نوشته باشی! می گویم: ای! همچین...