روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

غذای غزه
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦  

١- شرمنده - شرمنده - شرمنده از این که این قدر بدقول شده ام و مدت زیادی است که هیچ چیز به درد بخوری نوشته ام. سعی می کنم ان شاء الله بعد از این حداقل هر پنج شنبه بنویسم. البته بعد از آن باید عذرخواهی کنم از نوشته هایم!

2- در این مدت که نبودیم یک سفر با اهل و عیال رفتیم مشهد. جای همه دوستان خالی. یک سفر کاری هم رفتیم مازندران. یک سفر هم با بر و بچه های اول و دوم راهنمایی خاتم رفتیم اصفهان.

3- کاظم زارع به جمع معلمان پیوسته است. به ایشان تبریک و به تمامی شاگردان ایشان تسلیت عرض می نمایم!

4- تا همین چند لحظه پیش داشتیم یک مراسم گیس و گیس کشی را برگزار می کردیم. بهتر بگویم داشتیم از هم جدا می کردیم! آقا! خانم! والدین گرامی! تو رو به جدتون بذارین بچه ها تون تجربه اجتماعی پیدا کنن والا باید تا هشتاد سالگی آژان بیاری خفتشون رو از دست بقیه بکشن بیرون!

5- ایمان زنگ زد و گفت: غذای غزه تموم شد. همین! ما هیچ، ما نگاه


کلمات کلیدی: همین جوری