روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

شناسنامه جدید
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦  

اداره ثبت احوال استان تهران

رفته بودم شناسنامه بگیرم. برای ریحانه خانم. متولد 8 مهرماه 88 . فکر کنم حالا فهمیدید که می خواستم در مورد چه موضوعی بنویسم اما دستم به قلم نمی رفت! در ادامه روند زندگی، فامیلی ما از بالقوه به بالفعل تبدیل شد. البته تا امروز خیلی ها خبردار شده اند. تتمه اش هم برای این جا.

القصه، میگفتم. رفته بودم اداره ثبت احوال یکی از جهات جغرافیایی شهر تهران (شمال-جنوب-شرق- غرب) اولش که 5 بار بین طبقات بالا و پائینم کردند تا یک شماره بدهند تا در صفی قرار بگیرم تا بتوانم مدارک را تحویل بدهم. بعد از یک ساعت و نیم در صف ایستادن هم صدور شناسنامه رفت برای 2 ساعت بعد. در این بین پاسخگویی متصدیان هم که بیداد می کرد. فقط این را بگویم که هر کس از پله ها بالا و پائین می رفت درحال بد و بیراه گفتن بود. یک نفر را ندیدم که با لبخند خارج شود. واقعا متاسفم که بوروکراسی این قدر زمین گیرمان کرده است. در حالی که با اضافه کردن یک باجه ی اطلاع رسانی و با یک مسئول خوش برخود می شود این مشکل را برطرف کرد.

خوشمزه تر این بود که قبل از رفتن به این اداره احساس کردم خیلی پیشرفت کرده ایم و من نباید الکی سفرهای درون شهری انجام بدهم(رجوع شود به تبلیغات تلویزیون!) بنابراین رفتم سراغ سایت اداره ثبت احوال استان تهران. از 6 تلفن داده شده هیچ کدام پاسخگو نبود. تلفن هفتمی هم متعلق به یک پیرزن بدبخت بود که از تماس های مکرر مردم شاکی شده بود. این موضوع را با مسئول اداره مطرح کردم. خوشبختانه آدم محترمی بود و تحویل گرفت اما گفت که کاری از دستش بر نمی آید و از خیلی وقت قبل تر ها قرار بوده سیستم پاسخگوی تلفنی نصب شود که مرکز از انجام آن سر باز زده است و در این مورد و همچنین تلفن آن بنده ی خدا باید با روابط عمومی مرکز تماس بگیرم. از دفتر آقای مدیر که خارج می شدم با خوم فکر کردم این همه مراجعه کننده در روز با این مشکلات روبرو هستند، چند نفر از آن ها حاضر شده اند مشکلشان را پیگیری کنند تا لااقل افرادی که در آینده به این اداره مراجعه می کنند با روی خندان خارج شوند؟  

لبخند 


کلمات کلیدی: دل نوشته ،ریحانه