روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

عشق معلمي
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٢  

خيلی كلافه ام . اول از امروز و بعد هم از اين كه يك بار اين مطلب را نوشتم و فرستادم ولی پرشنبلاگ عزيز همش رو حذف كرد . امروز صبح مدرسه بودم . آقای منافی كار داشت . می خواست يك قسمت از برنامه ی مدرسه را كه مربوط به درس های قرآن و دينی بود جابجا كنم . يك ساعتی تلاش كردم ولی به جايی نرسيد . آخرش هم همون طوری برگه رو تحويل دادم . جمعه تموم وقتم رو گرفت تا همچين برنامه ای درست شد .

كلاس های درسی ام مشخص شده اند:

شنبه ها با اول ها رايانه دارم

يكشنبه ها هم با اون دو تا دومی كه مشاورشان هستم اجتماعی دارم .

هنوز  حال و حوصله اين كه باقی وقت هايم را به مدرسه بدهم نداشته ام .

راستی امروز خبردار شدم كه محمد مقيمی بنا شده كه مسئول روابط عمومی بشه جای قربانی و قربانی هم معاون شده و غفوری هم بايد به جای معاونت بره بشه مسئول امور اداری كه قبلا دست محمد بود ! بچگی ها يه بازی بلد بوديم به اسم كلاه تقی سر نقی !

با اين كه ده روزی از آغاز سال تحصيلی گذشته هنوز حس و حال معلمی به سراغم نيومده . كاش می تونستم حال پارسال رو داشته باشم . كار معلمی فقط عشقه همين و بس . اگر كسی غير از اين بياد سراغش اشتباه كرده . كار بدون عشق همين می شه .

عشق معلمی ام گم شده !


کلمات کلیدی: