روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

نامه سرگشاده به جناب آقای مفید!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢  

دوشنبه ی این هفته چهارمین گردهم آیی بر و بچه ها برگزار شد. متن زیر در این مراسم قرائت شد. به دوستان غیر مفیدی توصیه نمی کنم این مطلب را بخوانند چون بعید می دانم سر در بیاورند!

عکس هوایی از دبیرستان و راهنمائی مفید 1 تهران

برادر ارجمند جناب آقای مفید!

با سلام و احترام
ضمن عرض تبریک به مناسبت فرارسیدن عید سعید قربان و هم چنین عید سعید غدیر به استحضار می رساند که ...

بگذار از این قالب ها در بیائیم برادر!

امروز که دور هم جمع شده ایم چهارمین گرد هم آیی بر و بچه های دانش آموخته (همان فارغ التحصیلان و به عبارتی دیگر فارغل! های) شماست. می گویند حول و حوش دهه ی 50 در خانواده ای مذهبی متولد شدی و از ابتدا نگاهت به زندگی طوری دیگر بود(با سبک هفته شهدا بخوانید و صد البته با آهنگ نینوا!) موسسینت هم که از ابتدا همان نیروهای کت و کلفت مذهبی بودند که همین باعث شد بعد از انقلاب و دهه ی 60 برای خودت کیا و بیایی داشته باشی. نمی خواهد حاشا کنی! مدارکش موجود است. در همین عکس هایی که به در و دیوار خورده دیده ایم که این جا پاتوق یکی از سران قوا بوده و دیگری هم به این جا رفت و آمد می کرده است. دو سه نفر از بزرگان هم که به رحمت خدا رفته اند روز اول کلنگت را به زمین زده اند. البته نمی دانم اگر الان بودند و ما را می دیدند خوشحال می شدند یا ناراحت. شاید این بار هم دوباره دست به کلنگ می شدند!

توی همان دهه ی 60 حسابی بین خانواده های مذهبی متوسط جا باز کردی و شدی نمونه ی یک مدرسه اجتماعی - مذهبی. مدرسه ای که دوست داشت بچه هایش قد بکشند. هم در حوزه های دینی، هم در ساحت اجتماع، هم در عرصه ی علم. و همه ی این ها دشوار بود. همین ها باعث شد نوبر بشوی و اسمت بیفتد سر زبان ها.

جنگ هم که شد پا پس نکشیدی. دانه دانه بچه هایت را پراندی. 65 شهید برای یک مدرسه ی 4*3 کم افتخاری نیست. آن هم در بین مدارس مذهبی دیگر که مفتخر بودند بچه هایی را که جبهه می روند، اخراج می کنند! (بدون ذکر نام در این گزارش!)

68 را که گذراندی وارد یک دوره جدید شدی.دوره ای که روز به روز رنگ و بوی روزهای خوش اول انقلاب و سخت و نازنین جنگ کم می شد. باز همین بر و بچه هایت بودند که آستین هایشان را بالا زدند و شدند طلایه دار موجود عجیب الخلقه ای با نام "اردوی جهادی". موجودی که برکتش را با خودش آورد و نام مفید بود و اردوی جهادی. حالا بخواهند این شازده را از خانه اش بدزدند و بگویند پدر و مادرش یکی دیگر بوده! حکایت کوچه ی تاریک است و سبیل ناپیدا!

بگذریم از این حرف ها پدر جان!

حرف برای گفتن زیاد است. روز به روز بزرگ تر شدی و قد کشیدی. و ماها آمدیم و رفتیم، آمدیم و رفتیم، آمدیم و رفتیم. و تو ماندی و ماندی و ماندی.
سالن ورزشت شد شهید رفیعی و بعد اتاق 27. سالن شهید معینی ات شد سالن قرمزه و بعد کتابخانه و امروز کلی کلاس خالی! نمازخانه ات شد گروه های آموزشی و محرابت در غربت نشست و پشت بامت شد مصلا! موکت های نمازخانه که به قول یکی از معلمان بوی جوراب شهدا را می داد! جمع کردند و فقط موزائیکش ماند. رنگ و رویت را عوض کردند. شکر خدا حالا هر کلاست کلی می ارزد. مردی شده ای برای خودت. کولر گازی داری هوارتا! با آن وسائل با کلاس. اسمش چی بود؟ هان؟ ویدئو پروجکتور؟
المپیادی می آوری، رباتیک می بری، هفته ی پژوهش هوا می کنی و هزار کار باکلاس دیگر. تازه این اواخر قبل از مؤسسه ی رویان و رویانا شبیه سازی هم کرده ای. نه 2 تا 3تا!

تمام این ها سرجایش اما آقای مفید عزیز!

من مفیدی را دوست دارم که بتوانی از اول صبح تا آخر شب تویش بدوی و آخر شب بازور بیرونت کنند،
مفیدی که بتوانی در جلسه هفتگی هایش چتربازی یاد بگیری،
مفیدی که برای برگزاری هفته ی شهدایش سرما بخوری،
مفیدی که برای رفتن به اردوی جهادی اش گریه کنی،
مفیدی که معلمش معلم راهنما باشد،
مدیرش معلم راهنما باشد،
مفیدی که ناظم نداشته باشد،
مفیدی که کلی آدم تابلو تولید می کند بدون این که بعد از 30 سال تابلو داشته باشد!
مفیدی که لازم نیست برای استخدام معلم آگهی بدهد!
مفیدی که شکیبا دارد، خدابخش دارد، امامی افشار دارد، حدادی دارد، شکوری راد دارد، رفیعی دارد، فدایی دارد، آیت الهی دارد، سبحانی دارد، آزمندیان دارد و ...
مفیدی که مفیدی دارد!
نه سمپادی
نه امام صادقی(ع)
نه انرژی اتمی ای!
نه علامه ای
ته مؤتلفه ای
نه مشارکتی
نه بالا
نه پائین
نه چپ
نه راست
مفیدی که مفیدی دارد!

آقای مفید!

این روزها روزهای عجیب و غریبی است. این روزها هم اسیر داده ایم! هم جانباز! هم مفقودالاثر! شکر خدا از هر دو طرف!!

آقای عزیز!

تو تنها کسی هستی که می توانی تمام این اسرا و جانبازان و مفقود الاثرها را بنشانی پیش هم تا گل بگویند و گل بشنوند. امیدوارم این کار را خوب بلد باشی، چون نیاز امروز همه ی ما همین است. دستم به کت و شلوار هاکوپیانی که جدیدا با شهریه ی بر و بچه های بالایی خریده ای! تو را به جان مؤ سسینت این حرف آخری یادت نرود.

گر قطعه ای ز خاک حیاطت شود نصیب!
آن قطعه را به جنت و رضوان نمی دهم