روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

درباره الی
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤  

شاید یکی از کارهایی که سعی کنم حتما انجام ندهم! دیدن فیلم های ایرانی در رایانه است. احساس می کنم برای رشد فرهنگ یک کشور لازم است حتما پول بدهی و بروی در سالن سینما بنشینی نه این که سی دی اش را (حتی قانونی) با قیمت 1500 تومان بخری و ببری خانه. اما چه کنیم که این روزها به سبب همراهی ریحانه خانم قطعا تا دو سالی کمتر می توانیم به نفع کارگردان های محترم کار کنیم. یکی از آن فیلم هایی که خیلی دلم می خواست ببینم تا بفهمم چرا این قدر سر و صدا کرده "درباره الی" بود. فیلم خوش ساخت زوج هنری اصغر فرهادی و پریسا بخت آور که به گمانم برای این که دعوایشان نشود یکی در میان فیلم می سازند! قصدم پرداختن به درباره ی الی نیست. این فیلم را که دیدم یک هو دستم را گرفت و برد به 6 فروردین 138٠. استان سیستان و بلوچستان. زهک. چاه نیمه. مجتمع بقیه الله...

***

مجتمع بقیه الله - چاه نیمه - استان سیستان و بلوچستان

 روز 6 فروردین در اردوی جهادی یعنی این که می توانی شمارش معکوس را شروع کنی و تا سه چهار روز دیگر اردو را تحویل بدهی. البته نه این که خسته شده باشی ها! این که بار مسئولیت در چنین اردویی خیلی سنگین است. دوستانی که زخم خورده اند! می دانند. الغرض، کارهای روزانه ی اردو که تمام و شد و بچه ها ناهارشان را خوردند احساس کردم دارم گیج و ویج می روم. ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود. از نمازخانه خارج شدم و رفتم به سمت کانکس های پیش ساخته ای که انگار یادگار زمان خوارج (برادران خارجی!) بود. امسال برای اردو رفته بودیم استان سیستان و بلوچستان. 5 کیلومتری مرز نزدیک های شهر زهک یک مجتمع تحقیقاتی ترویجی آموزشی کشاورزی و غیره! است با نام بقیه الله که متعلق به دانشگاه است و عملا پارک ارم استان های سیستان و بلوچستان و خراسان جنوبی است. بعضی مواقع حتی از مشهد هم برای بازدید آن می آمدند.
می گفتم، ساعت 5 رفتم برای استراحت و سرم را گذاشتم زمین. هنوز درست و حسابی چشم هایم گرم نشده بود. صداهای نامفهوم و آشفته ای از مرکز پیام اردوگاه می آمد. چشم هایم را که باز کردم هوا رفته بود سمت تاریکی. سریع راه افتادم به طرف مرکز پیام. مرکز پیام که می گویم یک اتاقک کوچک 4در 2 بود که روی یکی از تپه های منطقه مشرف به یکی از دریاچه های چاه نیمه احداث شده بود. چند تا کاربری هم داشت. یکی اش همین مرکز پیام بود. دیگری این که تلفن داشت و در اون روزگار بی تلفنی و بی آنتنی! می تونستی با تهران صحبت کنی. بعدترها هم که آنتن آمد! تقریبا جزء معدود جاهایی بود که موبایل آنتن می داد. این ها را گفتم که مختصات منطقه دستتان بیاید.
هر چه به مرکز نزدیک می شدم صداها واضح تر می شد: " دو دختر بچه با نام های سیما و سمانه گم شده اند. از یابندگان تقاضا می شود که هر چه زودتر اطلاع داده تا خانواده ای را از نگرانی در آورند." البته تمام این صحبت ها یکی در میان با لهجه ی فارسی سلیس و زابلی تکرار می شد. معلوم بود میکروفون بین بچه های ما و مسئولین مجتمع دست به دست می شد تا کسی از قلم نیفتد. پایش می افتاد به انگلیسی هم تکرار می کردند. از تپه که بالا رفتم برخلاف همیشه دیدم که سی چهل نفری از زن و مرد تا کلی بچه ی قد و نیم قد آن بالا صف کشیده اند. قضیه از این قرار بود که یک خانواده با فک و فامیلشان یک اتوبوس اجاره کرده بودند و برای تفریح آمده بودند مجتمع. خانواده ی مذکور خودش ده دوازده تا بچه داشت و حالا که آمار گرفته بودند این دو تا نبودند. حالا از کجا اسمشان یادشان مانده بود الله اعلم!
یکی از بچه ها را فرستادم سراغ سایر بچه هایی که در نمازخانه که هنوز بی خبر بودند. قرار شد گروه های تجسس تشکیل شود تا اتفاقی نیفتاده بچه ها را پیدا کنیم. هر اتفاقی محتمل بود.
- شاید افتاده بودند داخل دریاچه
-شاید رفته باشند طرف آن منطقه ای که پر از سگ های ولگرد بود
- شاید دزدیده باشندشان
- شاید گم شده باشند
و هزار شاید دیگر. هزار شایدی که هر چقدر هوا تاریک تر می شد نگرانی ات را بیشتر می کرد. نقشه ی اردوگاه را که بچه های خودمان از بالای منبع آب رسم کرده بودند! گرفتم و با میکروفون بچه ها را به چند قسمت تحویل کردیم. به هر دسته مسئولیت دادیم تا قسمت های مختلف اردوگاه را بگردند. بالا و در مرکز پیام هم که آه بود و ناله. چند تا از بچه های خودمان هم مشغول خواندن نماز مستحبی بودند تا پیدایشان شود. خبرهایی که می رسید نا امید کننده بود. هیچ گروهی نتوانست بعد از یک ساعت اثری از بچه ها پیدا کند. حتی یک عده از بچه ها زده بودند وسط سگ ها ی خل و چل منطقه. اما خبری نبود که نبود. حالا ناراحتی را غیر از والدین در چهره ی تک تک بچه ها هم می شد دید. بچه هایی که با این که از کار صبح خسته و کوفته بودند اما هیچ موقع قیافه شان این طوری نبود.

***

مجتمع بقیه الله - چاه نیمه - استان سیستان و بلوچستان

میکروفون را برداشتم و پایان جستجو را اعلام کردم. خبری نبود. در همین حین تلفن زنگ زد. یکی از فک و فامیل های همین والدین محترم بود. برگشته بودند زاهدان. خبر داد که دو تا بچه جا مانده اند زاهدان و اصلا وارد مجتمع بقیه الله نشده اند و ........... الی آخر.
حتما می توانید قیافه مان را تصور کنید. از یک طرف خوشحال برای پیدا شدن بچه ها و از یک طرف به شدت حال گرفته! شکر خدا "الی" ما پیدا شد! خبر را از پشت بلندگو اعلام کردم. بچه ها هم همین طور بودند. دسته های مختلف از چند طرف اردوگاه به طرف نمازخانه حرکت کردند و جلوی نمازخانه به هم رسیدند. جماعت صد نفری اول یک بار با هم آهنگ پت و مت را اجرا کردند و بعد هم مارش پیروزی که بعد از عملیات ها از رادیو پخش می شد. داخل نمازخانه که شدیم دیدیم چهار،پنج نفر از بچه ها در طول کل این مدت خواب بوده اند! و حالا تازه از خواب بیدار شده اند. تصور کنید 100 نفر بخواهند حال 5 نفر را بگیرند. آن هم حکایت مفصل خود را دارد که شاید یک وقت دیگر بنویسم.