روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

پدر، مادر، معلم .... ما متهمیم!
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩  

مدت ها می شود که ننوشته ام. طبق معمول آخر سال است و هزار کار نکرده. هزار راه نرفته و هزار تا از این جور چیزها! بعد از اردوی اول ها و دوم ها که لطف کردند و از ما دعوت نکردند! این بار برای اردوی پایه ی سوم دعوت به عمل آمد (که فکر کنم اون هم به علت این بود که دیدن فرد دیگه ای نیست!) از امسال بنا شده بچه ها به صورت پایه ای مسافرت بروند. یعنی اول ها بروند مشهد، دوم ها بروند اصفهان و سوم ها بروند یزد.

اردوی یزد سوم ها هم مثل تمام اردوهای از این دست پر بود از بازدید و بازی! هر کاری هم از دستمان برآمد کردیم: رمالی، فالگیری، احضار روح و جن و هیپنوتیزم و ذهن خوانی و تمرکز ذهن و یوگا و گانیه و گل کوچیک و هزار جور جنگولک بازی برای گذران این چند روز. با این که اردوی خوبی بود باید به این نکته اشاره کنم که روز به روز بچه ها اطلاعات عمومی شان در مواردی که نباید بالا برود، بالا می رود! متاسفانه هجوم اطلاعات و بیخیالی والدین و بعضا بی عرضگی مسئولین آموزشی و پرورشی دست به دست هم می دهند تا دانش آموزان کاملا به صورت خود رو رشد کنند و توجهات کمی به آن ها صورت پذیرد. خرازی مشاور پایه ی سوم به من می گفت مادر یکی از بچه ها به او گفته است که بچه اش خیلی با حیاست چون وقتی آن ها می خواهند فلان برنامه را از فلان جا مشاهده کنند به اتاق دیگری می رود. و لابد مادر گرامی هنوز نفهمیده از این حیا خوشحال است یا ناراحت!

اردوی سوم ها تمام شد و چیزی که بیش از همه برایم جالب بود بیدار شدن مجدد این حس بود که باید از تمام جاهای دیگر بکنم و بروم داخل مدرسه. از کارهای بزرگ خسته شده ام. واقعا به این نتیجه رسیده ام که اگر بشود کار فرهنگی کرد باید از همین مدرسه ها کار را شروع کرد و اگر الان جامعه ی محترممان! این قدر در وادی فرهنگ می لنگد بابت بی خیالی های ما و خانواده ی محترم تر از ما! در این وادی است.

و در پایان باید گفت: پدر، مادر، معلم ..... ما متهمیم!