روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

کدام یک از شما محمد(ص) است؟
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۳  

امروز میلاد رسول خداست. آخرین فرستاده ی آسمانی. پیامبری که گفت من آمده ام تا مکارم اخلاق را تکمیل کنم. آمده ام برای اخلاق. و امروز این مائیم و این رسول ما. این اخلاق ماست و آن اخلاق او ...

-از او می پرسند اساس دین شما و این که مردم به آئین شما می گروند چیست؟ می گویند: الحب اساس ...

- بعد از جنگ احد، هنگامی که آن صحنه های فجیع پیش آمد و پیکر مبارک حمزه عمویش را مثله کردند مردم به سویش آمدند و از او خواستند مردم مکه را نفرین کند. همان نفرینی که حضرت نوح(ع) قومش را کرد: "که پروردگارا احدی از این قوم مشرک و کافر را باقی نگذار" رسول دست به آسمان برداشت. همه آماده بودند تا نفرینش را بشنوند و نابودی این قوم نااهل را به نظاره بنشینند. کلمات از لبانش سرازیر شد: "خدایا قوم من را ببخش، این ها نمی فهمند که چه کار می کنند..."

-بعد از نماز و بعد از هر مجلسی عده ای از صحابه می خواستند به دنبالش به راه بیفتند. نمی گذاشت. می فرمود صدای پای شما که به دنبال کسی راه می افتید، انسان را تباه می کند.(باعث کبر و غرور او می شود.)

-کسی به یاد ندارد که او نشسته باشد و کسی در برابر او ایستاده باشد. بیزار بود از این که نشست و برخاست ملوکانه داشته باشد. عده ای از اصحاب به نزدش رسیدند و گفتند:" اجازه بفرمائید همان گونه که مسیحیان عیسی بن مریم را بزرگ می دارند ما نیز شما را بزرگ داریم." مخالفت کردند و گفتند "من فقط بنده ی خدا هستم، این کار را نکنید."

- دعوت هر کسی را ولو به چند خرمای پوسیده می پذیرفت.

- روزی به تشییع جنازه ی مردی یهودی رفت. اصحاب کمی همراهی کردند اما طاقت نیاوردند. از او پرسیدند:"آیا می دانید او یهودی است؟" جواب شنیدند:"مگر انسان نیست؟"

-هرگز برای پیشبرد اهداف خود به زور متوسل نشد. عده ای خدمت ایشان رسیدند و گفتند شرایط برای این که عده ای را به زور مسلمان کنیم فراهم است. پاسخ شنیدند: "من اهل وادار کردن کسی به دین نیستم."

- وقتی کار به بن بست می رسید و ناچار به جنگ می شدند ابتدا سران سپاه را جمع می کرد و به آن ها درس اخلاق می داد:" مبادا به زنان تعرض کنید، مبادا وارد خانه های مردم شوید، مبادا به دنبال کسانی بروید که از صحنه می گریزند، مبادا ..."

-زنی از او سئوال کرد "زن چه حقی بر همسر خود دارد؟" فکر کن سئوال وقتی پرسیده می شود که مرد مولا و زن برده ی اوست. جواب داد:" آن قدر از جبرئیل توصیه شنیده ام که به نظرم حتی نباید به همسر اف گفت.(نباید نازک تر از گل به او گفت)"

-می گفت در صورت مداحان و تملق گویان خاک بپاشید.

- عرب بیابانگرد وارد مسجد شد. شنیده بود محمد(ص) در مسجد است. هر چه نگاه کرد در آن جمع دایره وار کسی را که لباسش برتر از دیگران باشد یا بر تختی نشسته باشد نیافت. به ناچار پرسید:"محمد(ص) کدام یک از شماست؟"

-و خیلی چیزهای دیگر ...

و اینک بعد از 14٨٣ سال از میلادش این ما در این دنیای متمدن! و پیشرفته! و اسلامی! و آن والاپیامدار در آن جامعه ی متعصب عصر جاهلیت. کلاهمان را قاضی کنیم. اسلام محمد(ص) کجا، اسلام ما کجا؟


کلمات کلیدی: دل نوشته