روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

پر شکوفه کن مرا ای کرامت بهار
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸  

سال 1388...
خوب که نگاه می کنم تقریبا آخر هر سال یک چیزهایی نوشته ام و یک نتیجه گیری هایی کرده ام. دوستانی هم که به کلبه ی حقیر سر زده اند بدون خواندن این عرایض سریع بخش کامنت ها را باز کرده اند و یادداشتی گذاشته اند که: سال نو مبارک! خب با این وضعیت نوشتن برایت راحت می شود. چون می دانی که خودت می مانی و حوضت (وبلاگت)! البته باید فاکتور گرفت عزیزان سخت کوشی را که تمام سوراخ سنبه های شخصی یک نفر را زیر و رو می کنند تا بتوانند به واسطه ی آن بگویند: "آهان! دیدید همانی بود که می گفتیم، بگیرید این کافرِ ملحدِ سه نقطه را!" خداوند خیرشان دهد و بر توفیقاتشان بیفزاید. البته توصیه می کنم به خودم مراجعه کنند که به قول مولانا:

کس نمی داند زمن جز اندکی    وز هزاران جرم و بدفعلی، یکی

سال 1388...
سالی که خوب شروع شد. بد ادامه پیدا کرد. یک نقطه ی عطف در زندگیم اتفاق افتاد و خوب تمام شد. حالا اگر شما با این سال پر از پارادوکس برخورد می کردید اسمش را چه می گذاشتید؟ سال خوب یا سال بد؟ هر چند که نباید این را هم نادیده گرفت که بیچاره سال 88! به ایشان چه؟! این که می عین سگ و گربه به جان هم افتادیم مگر ربطی به سال دارد؟ حالا می خواهد 77 باشد، 88 یا 99! هر چه بود خیلی دوست داشتم با همان شروع خوب و نقطه ی عطفش و پایان خوبش در ذهنم بماند. چیزی که می دانم نمی شود. گاهی با خودت فکر می کنی سال گاو اهلی که داخلش این اتفاقات می افتد پس وای به حال سال بعد که سال پلنگ است! خدا به خیر گرداند...

سال 1388...
سالی که خندیدیم. گرییدیم. کیش شدیم. مات شدیم. مبهوت! سالی که از بهارش پیدا نبود. سالی که همه ی اعتقاداتمان یک دور چک شد. سالی که آدم های بزرگ زندگیمان نشستند سر جلسه ی امتحان. سالی که تازه فهمیدی: "ان الحق و الباطل لا یعرفان باقدار الرجال، اعرف الحق تعرف اهله اعرف الباطل تعرف اهله" که علی(ع) می گفت یعنی چه. سالی که همه چیزش پر رنگ بود الا اخلاق! که استخوانش را شکسته اند و رگش را بریده اند و تنها به پوستی بند است. و ما ماندیم و این سئوال بر بالای سر محتضر: آیا زنده می ماند؟

سال 1388...
سال ریحانه ی من! ریحانه ای که مهمان ماست از یک راه دور... متولد ماه مهر. ریحانه ای که تا چند روز دیگر می رسد به سن 6 ماهگی. و من ناخداگاه بیشتر نگاهم می افتد به زیر گلویش و وجب می کنم! به وجب نمی رسد... از آب هم مضایقه کردند کوفیان ...
(خیلی تلاش کردم یک عکس از ریحانه بگذارم. متاسفانه به هر سایت اشتراک گذاری عکس که مراجعه کردم فیلتر بود. خب که چی؟ اگر آدرس فیلتر نشده ای می شناختید بگید!)

(بالاخره تونستم با کمک پرشین گیگ این عکس را آپلود کنم)

ریحانه

سال 1388...
سالی که تند گذشت. زودِ زود. باور کنید نفهمیدم چطور گذشت. تازه آخر سال داریم از تلو تلو خوردن خلاصی پیدا می کنیم. امیدوارم سال بعد سالی باشد که آدم باشیم. البته با آدمیت. (از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند، از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند، آدمیت مرده بود، گر چه آدم زنده بود...)

سال 1389...
خدایا! بار الها! به قول یکی از کاریکاتوریست ها: "ما دقیقاً اینجا هستیم، تو دقیقاً کجایی؟"
خدای من ... هم نامه ی نانوشته خوانی و هم خیلی چیزهای دیگر پس: از ظلمت خود رهائیم ده، با نور خود آشنائیم ده
خدایا! "الف بین قلوبنا"

سال 1389...
از مسافرت عیدگاهی بدم می آید. البته غیر از مسافرت جهادی! با این حال انگار امسال قرار است به چند شهر دیگر سر بزنیم. اگر نرفتیم جزء آمار کشته های محترم جاده های ایران (که البته تقصیر هیچ کس نیست به جز حضرت عزرائیل!) سال بعد منتظر قدوم پرمهرتان هستم. ردپایتان شادمانی را برایم به ارمغان خواهد آورد.

و آخر...
دارد دیر می شود
پنجره ها را که بسته ای
در را که قفل کرده ای
دیگر دلواپس چه هستی؟
شیر ابر را که نمی توانی ببندی
کنتور رعد را که نمی توانی قطع کنی
بیا برویم!
هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
این خانه واژه های نسوزی دارد
تو بازخواهی گشت
و همسایه ها
مهربان تر خواهند شد

(محمد علی بهمنی)


کلمات کلیدی: دل نوشته ،ریحانه