روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

سالی که گذشت
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤  

امسال هم گذشت. مدرسه هم در حال تعطیل شدن است. سال جالبی بود. شاید حال و حوصله ی نوشتن خیلی چیزها را نداشته باشم و صد البته محافظه کاری!

اول سال بود که مدیر مدرسه صدایم کرد و گفت سعید جان! احساس می کنم تکراری شده ای. با این وضعیت نه خودت حال می کنی نه شاگردات. سعی کن یک مقدار فعال تر عمل کنی و برگرد به وضعیت چند سال قبل.

هر چند برگشتن به وضعیت چند سال قبل سخت بود و با مشغله های فعلی میسر نبود اما تمام تلاش را کردم تا این کار محقق شود. وبلاگم را در این مورد متناسب کردم. شیوه ی جدید آموزشی و امتیازی تعریف کردم. کلاس ها را با تنوع بیشتری برگزار کردم و خلاصه هزار جور دنگ و فنگ دیگه که شاید از حد حوصله خارج باشد. می شود گفت در طول ترم اول بیشترین استفاده را از دفتر کلاسی مدرسه انجام دادم. جوری که برای هر دانش آموز 1500 تا علامت و نمره و امتیاز داشتم!

خب لابد می پرسید نتیجه چی شد؟

نتایج:

1- از کادر محترم مدرسه اعلام کردن که چرا دفتر مدرسه رو می بری خونه؟ گفتم برای وارد کردن امتیازات و نمره ها. گفتن که خب ما چه جوری ببینیم؟ گفتم بروید داخل وبلاگ. تازه این طوری کار شما هم ساده تر است. آدرس گرفتند اما خبری نشد. توبیخ هم شدیم که چرا دفتر را می بریم خانه!

2- غیر مستقیم خبر رسید که شما چرا در داخل وبلاگت بخشی را برای ارزیابی و اطلاع رسانی دانش آموزان باز کرده ای؟ مگر می خواهی خودت را تبلیغ کنی؟! گفتم پس لطف کنید رمز صفحه ی اجتماعی سایت مدرسه را به من بدهید تا همین کار را در سایت مدرسه انجام بدهم تا ان قلتی نباشد. گفتند: باشد. و تا امروز هیچ اقدامی نشد!

3- برای امتحانی که می توانستم یک ساعت برای طرحش وقت بگذارم. پنج ساعت وقت گذاشتم تا شیوه ای نوین در طرح سئوال باشد. یکی از مسئولین مدرسه جلوی تایپ سئوالات را گرفت. گفت و گویی با مدیر محترم صورت گرفت که شکر خدا جواب داد و امتحان دوم ها به شیوه ی جدید گرفته شد اما دل و دماغی برای دو پایه ی دیگر نماند.

4- در طول ترم دوم خواستم به قوانین مدرسه احترام بگذارم. همیشه لیستم را داخل کازیه ی مربوط گذاشتم. صد البته نرسیدم موارد فوق الذکر را وارد کنم اما به گمانم معلم خوبی شده بودم!

۵- در طول ترم دوم دیگر امتیازات را در وبلاگ هم به روز نکردم و باز هم کسی چیزی نگفت.

6- بگذریم از بحث اردوها و دعوت ها

7- بگذریم از آن پنج شنبه صبح کذایی

8- بگذریم از والدینی که نمره می خواستند ...

9- بگذریم از کسانی که انتظار همان شیوه های نخ نمای 100 سال اخیر را داشتند...

با تمام این اوصاف یک سال دیگر هم گذشت. روز آخر سال با آقای منافی تماس گرفتم و بابت پایان یک سال دیگر تبریک گفتم. گفت که تبریک ندارد. یک سال پیرتر شده ایم. گفتم به هر حال خسته نباشید. همین که هر سال یک شاگرد مثل ما تحویل جامعه بدین برای دنیا و آخرتتون کافیه!

برای من سال خوبی بود. با این که مدرسه همان بود اما کار کردن با یک کادر تقریبا جدید دشوار است. مسلما هر چه به پایان سال نزدیک تر شدیم هماهنگی ها بیشتر شد و کار بهتر پیش رفت اما چیزی که شاید اذیتم کند این است که احساس می کنم والدینی که بچه هایشان را به ما می سپرند خیلی آرزوها دارند. از درس گرفته تا اخلاق و معنویات. آیا من معلم یا من مسئول توانسته ام درست عمل کنم؟ آیا توانسته ام کم فروشی نکنم؟ آیا توانسته ام خاطرات خوشی برای شاگردانم باقی بگذارم؟

امیدوارم شاگردان امسالم در آینده از این سالی که گذشت به نیکی یاد کنند.

از تمام بر و بچه های خوب مدرسه ی خاتم به ویژه بچه های سومی که دارند از پیشمان می روند و همین طور دست اندرکاران مدرسه سپاسگزارم. امیدوارم سال آینده سالی باشد که بتوانم و بتوانیم به مسئولیت های خودمان بهتر عمل کنیم.