روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

آزمون ورودی مدارس نمونه
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤  

محمد امین احمدزاده یکی از دوستان دیروز من است. (البته هنوز هم هست اما از وقتی متاهل شده کم پیدا شده!) جدیدا مطلبی را در وبلاگش گذاشته که در مورد آزمون ورودی مدارس مختلف است. به دلم نشست. بخشی از آن را برایتان می گذارم. ارزش خواندن دارد:

ضرری هم ندارد به عنوان مسؤولان آزمون ورودی، خودمان را چند لحظه بگذاریم جای خانواده هایی که در تلاش برای نوشتن نام آقا زاده شان در یک مدرسه، با چنین صحنه ها و برخوردهایی مواجه شده اند؟ …

۱- شما بارها به مدرسه زنگ می زنید که مطمئن باشید از قافله جا نمی مانید و فقط با صدایی از گوشی تلفن که از لحنش معلوم است ناراحت است از مزاحمت های شما و امثال شما، بگوید « فقط اردیبهشت تماس بگیرید »

۲- شما برای پیش ثبت نام مراجعه می کنید و فرزندتان را همراه نیاورده اید (مثلا به دلیل کلاسی که داشته)، مورد عتاب قرار گیرید که چرا تنها آمده اید و وقتی کاملا ناامید شدید و دیگر مطمئن شده اید که در این ترافیک تهران، روز دیگری هم باید به اتفاق خانواده این مراحل را طی کنید، با لحنی که از ترحم لبریز است بشنوید که « حالا اشکال ندارد، مدارک رو لطف کنید. »

۳- بالاخره روز آزمون ورودی در جمعی چند هزار نفری فرزندتان را از در مدرسه داخل می فرستید و دل توی دل تان نیست که تا سه ساعت آینده چه بلایی سر فرزند کوچک تان می آید. وقتی هم می آید و تعریف می کند از دل درد شدیدی که به سراغش آمده، می فهمید که باید دنبال مدرسه ی دیگری بیفتید. اضطراب است دیگر، فقط دل درد نتیجه اش باشد که باید خدا را شکر کرد!

۴- وقتی روز اعلام نتیجه با لیست بلند بالایی مواجه می شوید که اسم فرزندتان در آن نیست و وقتی می خواهید برای تسکین خودتان هم که شده به دفتر مراجعه کنید و بپرسید « یعنی هیچ راهی نیست؟! » و فقط با لحنی که دست پیش را گرفته که یک وقت توقع تان بالا نرود که بخواهید سؤال های بعدی را بپرسید، می شنوید « خیر، ان شاء الله مدارس دیگر »

۵- یا وقتی قبول شده اید و نکاتی را که برای پذیرفته شدگان نوشته اند می خوانید، می فهمید که فردا هم دوباره باید به مدرسه بیایید تا به شما روز و ساعت شرکت در مراسم مصاحبه را اعلام کنند و در جلسه ی آشنایی با مدرسه هم شرکت کنید. اینجاست که برای تان سؤال پیش می آید که خب چرا همین الان این اطلاع رسانی انجام نمی شود؟ اما چون خوشحالید می روید و حرفی نمی زنید!

۶- وقتی برای دریافت وقت مصاحبه وارد مدرسه می شوید، صفی سی-چهل نفره را می بینید که جلوی پنجره ی دفتر تشکیل شده و مسوولی که هر برگه را که می خواهد تحویل دهد، کلی طول می کشد و نمی فهمید چرا. این بار اما کلافه اید و گرم تان است و به اندازه ی دیروز هم خوشحال نیستید و در گوشی با یکی دیگر از اولیای پذیرفته شدگان پچ پچ می کنید که « یک کاغذ دادن که این همه طول ندارد. » مخاطب تان هم شما را مخاطب قرار می دهد و می گوید « اصلا چرا این یک خط تاریخ و ساعت را روی سایت نگذاشتند؟ »

۷- وقتی بالاخره روز و تاریخ مراجعه بعدی تان ابلاغ می شود و باید نیم ساعت معطل شوید که اجازه ی ورود به ساختمان داده شود و امکانات مدرسه را دید بزنید.

۸- وقتی مدرسه را حسابی سیر می کنید و وارد سالنی با حدود ۵۰۰ صندلی می شوید و می بینید گوش تا گوش آدم نشسته و طبق برنامه ای که قبلا دریافت کرده اید، نیم ساعت هم تا سخنرانی مدیر باقی مانده است!

۹- وقتی مدیر می آید و سریع کلی نکته می گوید و به شهریه و جریمه ی انصراف از ثبت نام می رسد، حسابی رودربایستی را کنار می گذارد و می گوید « برای سه سال فکر کنید؛ اگر توانایی مالی سه سال پرداخت هزینه ها را ندارید … » و از این حرف ها !

۱۰- وقتی برای مصاحبه می آیید و می بینید …

۱۱- وقتی نتایج اعلام می شود و از لیست قبول شدگان مأیوس می شوید و لیست ذخیره ها چشم تان را روشن می کند و باید منتظر شوید تا از طرف مدرسه با شما تماس بگیرند …

۱۲- وقتی در لیست قبول شدگان نهایی هستید و می بینید برای ثبت نام هم وقت تعیین شده و باز هم وقتی که داده اند نیاز به مرخصی دارد. تازه در نکات ذکر کرده اند ترجیحا پدر مراجعه کند. اینجاست که منظور این عبارت را می فهمید و جیب تان حسابی درد می گیرد!

روز گار عجیبی است آقا … با وجود این همه امکانات الکترونیکی بارها به مدرسه کشیده شده اید و با الحان مختلفه از شما پذیرایی شده و بالاخره هم موفق به ثبت نام شده اید، یک سال فرزندتان در مدرسه زندگی می کند و با خوبی و خوشی ها می سازد، نزدیک تابستان که می شود صدای تان می کنند و با لحنی که مطمئن می شوید حتما دلبندتان مشکل بزرگی دارد، می گویند « به دلایلی که مکرراً عرض شده، متأسفانه سال بعد نمی توانیم در خدمت آقا زاده تان باشیم. »

یعنی اخراج و تمام.

یعنی نقطه سر خط … حالا باید بدوید دنبال یک مدرسه ی جدید و این بار شما انتخاب ندارید، باید بروید جایی که با کلی التماس، راضی شوند خروجی یک مدرسه ی معروف را بپذیرند.

زندگی سخت است خب. باید ساخت دیگر.

کاش یک بار بلایی که سر برده هایی که انتخاب می کنیم می آوریم، تلخی کام ما اربابان مدارس را هم سبب می شد تا کمی هم به فکر ساده سازی این انتخاب بیفتیم.

کاش مدرسه ی ما بیشتر توجه می کرد که داشتن امکانات کافی نیست، بهتر است از این امکانات در جهت ساده سازی روال آزمون ورودی استفاده کنیم و کاری کنیم که آزار و اذیت آزمون را برای خانواده ها کمتر کنیم. حداقل بارها به مدرسه نکشانیم شان.

… و از همین حرف های بیخود و تکراری و اعصاب خرد کن و ان شاء الله بی فایده …


کلمات کلیدی: آزمون ورودی