روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

اعتکاف
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦  

جمعه برای بار دوم رفتیم کوه. انگار مگس های هفته ی قبل خیلی عصبی بودند چون این بار با خودمان تا مقصد آمدند و یک لحظه تنهایمان نگذاشتند. کوهنوردهای حرفه ای را می شد از یک چیز شناخت. دور سرشان پشه بند پیچیده بودند. قیافه شان خنده دار شده بود اما حداقل آسایش داشتند.

اعتکاف دانشگاه تهران

این هفته اعتکاف بود. مراسمی که چند سالی در آن شرکت کردم. البته زمانی که مطمئن بودم چند نفر آدم را بیرون به هوای خودم نکاشته ام.

- می گوید من روزهای اول هفته نیستم می خواهم بروم اعتکاف. می پرسم پس کارها چی؟ جوری داستان را می پیچاند. آخر سر هم می رود. دلم نمی آید بگویم نه اما می دانم کارها هم روی زمین می ماند. می رود.

- مشغول کارهایش است. باید کاری را هر چه زودتر برساند به همین دلیل هماهنگ کرده که کمتر حضور داشته باشد. وقتی می شنود روز 15 رجب جلسه ی مهمی داریم می گوید: "حیف شد بنا داشتم بروم اعمال ام داوود."

- گوشی محترم با کلی خاطره می رود در قعر آن جایی که نباید برود. با تمام تلاشمان موفق به خروج جنازه اش هم نمی شویم چون آن مسئولی که در لحظه باید به دادمان برسد تشریف برده اند اعتکاف.

- شب وسط فوتبال می زنم کانال یک. تلویزیون به صورت زنده! در حال پخش مراسم اعتکاف است. برای کسانی که یک بار شرکت کرده اند می دانند که این کار چقدر مشمئز کننده است. برادرانم مشغول بیان حالات معنوی خودشان هستند به صورت زنده! محض ریا جهت اطلاع!! حالت تهوع می گیرم از این همه ورود در احوال شخصیه

- چند سال قبل که برای اولین بار رفتیم گفتند که بهترین اعمال تفکر است. مشغول خودتان باشید. امسال خفه کرده اند خودشان را با انواع و اقسام سخنران. انگار برای اعتکاف باید رفت بیرون!

- غبطه می خورم به حال آن معتکفین واقعی، هر چند به اجبار معتکف شده باشند... و خدایی که در آن نزدیکی است.

- حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست ...


کلمات کلیدی: دل نوشته ،سفرنامه