روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

مرگ، در همین حوالی
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧  

مرگ

ساعت 12 نصفه شب بود. داشتیم از سفر شهرکرد با چند تا از دوستان بر می گشتیم تهران. همین چند شب پیش. حسن چیزی را تعریف کرد که اگر واقعیت باشد یا داستان به هر حال نتیجه اش زیاد با هم فرقی نمی کند. مهم شنونده است:

اگه یادتون باشه چند سال پیش یه هواپیما متعلق به سپاه سقوط کرد و حدود 300 نفر از نیروهای رزمی سپاه در اون پرواز کشته شدند. به گمانم حوالی کرمان بود. همسر یکی از بچه های سپاه چند شب پشت سر هم خواب می بینه که قرار هواپیما سقوط کنه و شوهرش هم می میره. هر چی گریه و زاری می کنه که شوهرش نره به خرج شوهره نمی ره که نمی ره. آخر سر چون قرار بوده شوهرش ساعت 3 صبح بره ساعت رو عقب می کشه تا اون خواب بمونه. ساعت 6، 7 صبح خبر سقوط رو می شنوه و میره تا به شوهرش بگه ...

... وقتی که ملافه رو کنار می زنه می بینه که ...

شوهرش تمام کرده


کلمات کلیدی: سفرنامه