| زبان من لال ... نیا! |
| ساعت ۳:٥٢ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱ |
|
شاعرش را نمی شناسم اما به دلم نشست: یک عمر تو زخمهای ما را بستی هر چند که خستهایم از این حال نیـا! سرتاسر جان ما پر از تب نشده هر چند که بیمار تو هستیم همه هر روز به ما اگر که سر هم بزنی از مزرعههای کوچک بعضیها این مرد که در ره است باید او را... جلیل صفر بیگی
کلمات کلیدی: شعر
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

