روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

نماز تعطيله
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۸  

آخرهای زنگ سوم مدرسه بود . معمولا زنگ سوم مدرسه ساعت دوازده و نيم می خورد و بعد از اون زنگ ناهار و نماز است . دفترچه های روزنگار را تحويل بچه ها داده بودم و توضيحاتم تموم شده بود . در دفترچه ها يك قسمت دارد مربوط به اين كه نماز مغرب و عشا را در چه ساعتی خوانده اند. برای بچه ها توضيح دادم كه اين قسمت اجباری نيست . هر كس خواند خوش به حالش و گرنه بلايی سر كسی نمی آيد . همون موقع يكی از بچه ها اومد در كلاس و گفت آقای مقيمی گفتن امروز به علت رنگ كاری نمازخانه ، نماز خوانده نمی شود . غريو شادی و خوشحالی بچه ها هوا رفت . برای چند ثانيه ای ساكت ماندم . علامت های سئوال زيادی در همان چند ثانيه در ذهنم ايجاد شد:

چرا علاقمندی بچه ها به اين كار اين قدر پايين است؟

چرا كاری نكرده ايم كه اين بخش لذت بخش باشد؟

چرا ساعات كاری را جوری تنظيم نكرده ايم كه بچه ها با راحتی برای خواندن نماز بروند؟

چرا...

بايد برای تمام اين چراها فكر كرد و برايشان جواب پيدا كرد . خودم به شخصه وقتی پيشنماز می شوم سريع ترين نمازهايم را می خوانم چون می دانم طولانی كردن اين نمازها حسنی كه ندارد هيچ ، بدتر باعث تاراندن بيشتر بچه ها خواهد شد.

و يك نكته ی جالب ديگر:

تابستون همين امسال يكی از بچه های مدرسه اومد پيشم و بعد از كلی با هم بودن گفت :آقای بابائی شما نماز هم می خونيد؟

خيلی تعجب كردم . چون لااقل از ظاهرم بايد اين طور بر بيايد . برای همين ازش سئوال كردم : چطور؟

جواب داد: آخه شما خيلی با بچه ها هستيد و اهل شوخی و خنده هم هستيد !

از جوابی كه داد بيشتر شوكه شدم . واقعا ما مذهبی ها يا بهتر بگويم ما معلم هايی كه دوست داريم آموزش و پرورش مذهبی داشته باشيم چه كرده ايم؟

 


کلمات کلیدی: