روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

شوخی يا جدی ؟
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٤  

وقتی كه نوشته ی وبلاگيست ها را می خواندم می گفتم اينا چرا برای مطلبشون هی يك دو سه چهار ميذارن . مگه نمی تونن مثل آدم مطالبشون رو پيوسته بنويسن . حالا خودم به اين درد گرفتار شده ام . بعضی روز ها دو سه تا حرف دارم كه شايد ربطی به هم نداشته باشند . خدا را هم خوش نمی آيد كه با يك من سيريش به هم چسبانده شوند . پس من هم ناگزيرم از بخش بخش كردن مطالب:

 شبهاي برره

دوم؛ اين مطلب دوم يه جورايی در امتداد مطلب اول است . امروز صبح علی نعمت بهم گفت سر كلاس يكی از بچه ها اون يكی رو مسخره كرده و گفته كه كفش دخترونه پوشيده . علی هم حالشو گرفته و اسمش رو در قسمت بی انضباطی نوشته بود . آخر ساعت با التماس اون گفته اگر طرف مقابل راضی شد می گم تا آقای بابايی اسمت رو پاك كنه . زنگ بعدش اجتماعی داشتم . گفتم اگر جلوی همه عذرخواهی كنی می بخشمت چون جلوی همه حال دوستت رو گرفتی . عذرخواهی كرد ولی طرف مقابل گفت نمی بخشم . نفر اول بعد از اين كه ديد فايده ای نداره راه مسخره بازی را انتخاب كرد . از ته كلاس اومد جلو و خودش رو انداخت جلوی پای نفر دوم و كفشش را پاك كرد . كلاس رفت روی هوا  . من هم خندم گرفته بود . نفر دوم بخشش را اعلام كرد . گفتم چون بخشيدت من هم مورد ساعت قبل را پاك كردم ولی به علت اين كارت برای اين ساعت كد می خوری !!

سئوال اول و دوم ؛ بايد در برابر اين رفتارهای بچه ها چی كار كردكه هم حال بكنن و هم جو كلاس و مدرسه به هم نخوره ؟

 سوم؛ سر كلاس اجتماعی از بچه ها امتحان گرفتم . يك سئوال اين بود كه وظيفه ی شهرداری چيه؟ جواب يكی از بچه ها جالب بود :

نظافت و تزئين خيابان ها در اعياد و سياهپوش كردن خيابان ها و ...

لابد در ادامه دادن وام ازدواج !

راستی وام هم كه قطع شد . اميدوارم مهرورزی تداوم پيدا كند !

نوبت به عاشقان كه رسيد آسمان تپيد

 


کلمات کلیدی: