روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

ارباب حلقه ها
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٥  

هر شب كه می خوام بخوابم ، اگه خونه باشم سعی می كنم كه حتماً مطالعه داشته باشم . در اين ميان مطالعه كتاب هايی كه بچه ها با آن سر و كار دارند به خصوص  ادبيات داستانی بخش عمده ای از مطالعاتم را تشكيل می دهد. چند شبی است كه مطالعه ی كتاب ارباب حلقه ها را بعد از مدت ها به پايان رسانده ام . كتابی سه جلدی كه البته كتابی هم به عنوان مقدمه در اول آن آورده شده بود . خواندن اين كتاب به قدری برايم واجب بود كه تا به امروز عليرغم وسوسه های زياد از ديدن فيلم آن خودداری كرده ام . و اما چند نكته در مورد اين كتاب :

                                          

اول ؛ شخصيت اصلی اين كتاب به نام فرودو بگينز كوتوله ای از منطقه ای به نام شاير است كه در غرب روزگار آن زمان قرار دارد . هر چه كه غرب دارای امنيت و خوشبختی است بالعكس شرق منبع تمام خباثت ها را به نام سائورون در خود جای داده است . در اين ميان اعضای شمالی اين دنيا در درگيری ها به كمك غربی ها می شتابند در حالی كه جنوبی ها برده وار در خدمت ارباب سياه شرق و موجودات عجيب و غريب او هستند . اين جنوبی ها حتی فيل هم دارند ! تمام شباهت سازی هايی كه در جای جای اين كتاب صورت گرفته دقيقاً منطبق بر اصل آن در دنيای ماست . البته به اضافه ی تخيل . نهايت كار هم كه مشخص است . غربی ها با اتحاد ها با دلاوران شمالی بر شرقی ها و جيره خواران آن ها پيروز می شوند . ممكن است بعضی ها شاكی شوند كه ای آقا تو هم كه شده ای حسن بلخاری كه فيلم های طنز آمريكايی را هم جوری تفسير می كند كه گويا مقاصد بسيار پيچيده و شومی در ورای آن نهفته است . بايد به اين عزيزان بگويم كه اگر يك بار حال و حوصله ی خواندن اين كتاب تأثيرگذار را داشته باشند در می يابند كه در نهايت چه تصاويری را در ذهن مخاطب نوجوان آن باقی می گذارد .

جای افسوس است كه با گذشت اين همه سال از انقلاب هنوز نويسندگان توانايی كه بتوانند برای نوجوانان بنويسند و بر آنان تأثير شگرف مثبتی بگذارند،نيافته ايم . تك ستاره هايی مثل هوشنگ مرادی كرمانی  و آذر يزدی را هم خدا حفظ كند كه اگر آن ها نبودند واقعاً تعطيل بوديم . همين الان برای اين حرف هايم يك جواب پيدا كرده ام كه می گذارم برای بعد ...

دوم ؛ بماند برای بعد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قول دوستان پی نوشت :

اول بايد بگويم كه از نظرات دوستان سپاسگزارم . از آن جايی كه بعضی از آن ها وبلاگی ندارند تا خدمتشان برسم جا دارد در اين جا حرفهايم را بزنم  :

۱-مجنون گفته :

ميگم معلمی هم عالمی داره اين دوره زمانه. هميشه حرفی برای گفتن و خاطره ايی از مدرسه و بچه ها وجود داره. ولی من يادم نمياد هيچ وقت مدرسه را دوست داشته باشم. هميشه از در و ديوار بالا ميرفتم و فرار ميکردم. خوب الان هم دارم توان آن را پس ميدم. يه ليسانس اگر روی اين کاری که من بلدم ميامد. خيلی برام بهتر بود. نه؟؟؟

؛؛؛؛؛؛ عزيز جان خيلی ها دكتراهايی دارند كه به كارشان نمی آيد . همين كه شما توانسته ای در رشته ی كاريت صاحب نظر باشی كلی مدرك است . به اعتقاد من مرده شور مدرك و نمره را ببرند .

۲-كاظم زارع گفته :

اين سوال رو مي توني از آقاي رفيعي بپرسی

؛؛؛؛؛؛ من كه نفهميدم چی شد ولی اگه ديدی ايشان را سلام ما را هم برسان . راستی كسی از آخرين پست آقای رفيعی خبر داره ؟

۳- محسن عزيزی نوشته :

سلام. تا به حال ۲ تا نيم ساعت بيشتر سر کلاس نرفتم. اون هم وقتی بود که با هم در سيدالشهدا بوديم. ولی از زمان دانش آموزيم يادمه هر وقت احساس می کردم معلم سعی می کنه طبق روش يا الگويی که ياد گرفته با من برخورد کنه و يا به عبارتی خودش نبود؛ حالم ازش به هم می خورد.

؛؛؛؛؛؛ محسن جان ياد اون روزا به خير . كلی حال می كرديم با كوكو های معين كه لايه لايه گوشت داشت ! الان رابطه ی خودم و حامد را كه می بينم ياد معين و مسعود می افتم . در ضمن نفهميدم چطوری می فهميدی معلمه خودشه يا داره ادای يكی ديگه رو در مياره؟

۴- محمود عليگو نوشته :

اين سوال كه چگونه بايد همزاد پنداري انسان ها رو هدايت كرد خودنكته پنهان سوال تو هست ولي جواب اين سوال دقيقاٌ در كودكي خودمون هست اگر خواستي باهم بيشتر صحبت ميكنيم

؛؛؛؛؛؛ والا من نفهميدم چی از خودت در وكردی !!!

۵-سانا نوشته :

به نظر من بچه ها رو با يد فهميد در عين حال که حريم بين معلم وشاگرد حفظ بشه

؛؛؛؛؛؛ حرف حساب جواب نداره !

 


کلمات کلیدی: