روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

برداشت آخر !‌ كات
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٤  

امشب ...

شب قدر آخره . اگه امشب شب قدر باشه ۸۳ ساله كه دارم مطلب می نويسم !! معادل ۱۰۰۰ ماه . می گن قراره امشب كارهای سال بعدمون مشخص بشه . بعضی ها می گن هر كاری كرديم قراره امشب بخشيده بشه . بعضی ها می گن امشب قراره سال بعد چی كار كنيم !‌ با عرض معذرت از همه ی بعضی ها !! ...

من اعتقاد دارم امشب شب كاشت نيست امشب شب برداشته ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت وسط نوشته ! :

عليرضا مقيمی می گفت پارسال وقتی كه چراغ ها خاموش بود و حاج آقا مجتبی داشت قرآن سر می گرفت ديدم بغل دستم نور می آد . البته نور موبايل ! چشمم افتاد به صفحه ی موبايل طرف . ديدم كه داره عكس های آن چنانی توی موبايل رو می بينه . می شه اون جا باشی ولی اون جا نباشی .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بقيه ی مطلب :

شب قدر دوم يعنی پريشب بچه هاب سوم رو برده بوديم مسجد جامع بازار . البته من كه نه عليرضا .ما هم يك كم كمك كرديم . علی نعمت و مسعود حسينی هم بودند . زنگ زدم محمد مقيمی گفت كه هيئت لحاف دوزا دعوته . در ضمن قراره يه ربع هم بلندگو بدن دستش و بخونه ! كار خيلی خوبی بود . بچه هايی كه آمده بودند خيلی حال كردند . كاش شرايطی فراهم می شد تا تموم بچه هايی كه می خواستند ، می توانستند شركت كنند . موقع دعا از خدا خواستم به حق پاكی اين بچه ها دعاهای ما را هم مستجاب كند . شايد باور نكنيد ولی اعتقاد دارم خيلی از چيزهايی كه دارم از دعای شاگردانم دارم .

بايد امشب بروم

و چمدانم را كه به اندازه ی تنهايی من جا دارد بردارم

كفش هايم كو

 


کلمات کلیدی: