| آب از سرچشمه گل آلود است |
| ساعت ۱٢:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٤ |
|
بخش اول آروم گچی رو که توی دستمه می چرخونم . ذرات ريز گچ قرمز کم کم تموم سر انگشتانم را رنگی می کنه . در حالی که دارم سعی می کنم خودم رو بی تفاوت نشون بدم فکرم جای ديگه ای مشغوله . خدايا ! چرا هر چی برای اين بچه کار می کنم عين خيالش نيست ؟ چرا از جاش تکون نمی خوره ؟ چرا لااقل بعد از اين همه مدت و اين همه بخشش يک تشکر خشک و خالی نمی کنه ؟ چرا چرا چرا ؟ تموم ذهنم رو اين چرا ها پر کرده و اون با خيال راحت مشغول خوندن از روی صفحه ی ۱۴ کتاب اجتماعيه ... بخش دوم - ببخشيد پدر فلانی هستم . زنگ زدم حال بچه مو توی اردو بپرسم . لطف می کنين گوشی رو بهش بدين ؟ - ببخشيد تماس گرفتم بگم اين بچه ی ما شبا تو خواب راه می ره . لطف کنيد حتماً تا صبح مواظبش باشين . -گوشی رو بدين بچه ام ...!!! - آقای بابائی اين بچه ی ما از دست فلان دوستش توی راه ناراحت شده رسيدگی کنيد ... - الو سلام . راستی يادم رفت بگم بچه ی من سرمائيه مراقب باشيد سرما نخوره ! - سلام . به عزيز دلم بگيد سوغاتی از اون گز لقمه ای ها نخره ها ... - .... بخش سوم ساعت پنج صبحه . خسته و کوفته رسيديم مدرسه . والدين بين خواب و بيداری می آيند و فرزندشان را تحويل می گيرند و می روند . والدين محترم اين عزيز دلم ! هم می آيند . می خواهم در مورد وضعيت عزيزشون باهاشون صحبتکی کنم و بگم علاوه بر مشکلات درسی خيلی قدرنشناسه و اين که من لم يشکر ....و الخ . والدين گرامی بچه ی عزيز را از فاصله ی نيم متری من تحويل گرفته و بدون کوچکترين توجهی به حضور من دور می شوند . جواب چراهايم را گرفتم... تصور کنيد اين اتفاق در هر اردو چندين و چند بار تکرار می شود ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پن: ۱- سرو کج عزيز . مدرسه ی ما مدرسه راهنمايی غير انتفاعی خاتم واقع در منطقه ۶ تهران است . خيابان جمالزاده ی شمالی . دور و بر ميدون انقلاب ۲-آقای دشتی عزيز . منظورتان را از رازداری نفهميدم . اگر منظورتان آقايان امامی کاشانی و افتخاری است آن را که همه می دانند. ۳-محمد آقای بی نام . شکر خدا سفر ما با نظم خوبی برگزار شد . ۴- تموم عزيزانی که آرزوی خوش گذراندن ما را در اردو کرده بوديد ! از الطافتان ممنون . شکر خدا همه سالم و سلامت برگشتيم و به همه ی بچه ها هم خيلی خوش گذشت . ۵- رضا جان مقدم . صفای معرفتت. خيلی باحالی . از کاشان کوبيدی اومدی اصفهان که ما رو ببينی . جبران می کنم . اما حميد جان ايمانی خيلی ... دوست داريم .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

