روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

جن
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٥  

جن هری پاتر

آخر شب بود . يعنی حدود ساعت ۹ شب . اردوگاه شهيد بهشتی اصفهان ! بچه ها را چند قسمت کرديم و برديم زمين چمن که پرژکتورهايش را روشن کرده بوديم .بيرون زمين تاريک تاريک بود .تيم کشی شد و بازی شروع شد . نيمی از بچه ها با وحيد غفوری رفتند برای گرگم به هوا ! يا چيزی تو اين مايه ها و ما هم مشغول فوتبال بازی . حال بازی نداشتم بنابراين مشغول شغل مقدس کولينا يی ! شدم . يهو ديدم از گوشه ی زمين سر و صدا بلند شد و عده ای تجمع کردند . سریع رفتم اون طرف زمين . ديدم اهورا زده زير گريه و به شدت مشغول گريه اس . بچه ها می گفتن توی تاريکی های اون طرف زمين جن ديده ! زبونش گرفته بود و هيچی نمی تونست بگه . يه ذره که آروم شد ازش پرسيدم اون جنی که ديده چه شکلی بوده . گفت که سياه بوده و دو تا چشم قرمز داشته . برای اين که جو را عوض کنم و با يک شوخی سر و ته قضيه را هم بياورم بهش گفتم معلومه جنه کثيف بوده چون جن ها سفيدند . انگار نه انگار . گوله های اشک در حال سرازير شدن بود . بچه ها را جمع کردم و بردم دم زمين بازی . بهشون گفتم اون ته زمين رو خوب نيگا کنين . اون دو ، سه تا جن رو می بينين . بعضی گفتن نه و بعضی هم گفتن آره . گفتم عزيزان من اون جا هيچی نيست . شما با تلقين من خيال می کنيد اون جا چيزيه . بعد هم کلی راجع به اين که نبايد ترسيد باهاشون صحبت کردم . اما باز هم اهورا ...

اهورا اون شب برامون مشکلی شد . کل خوابگاه را به هم ريخت . بعد از اون هم دو تا ديگه از بچه ها جن ديدند! اردو داشت می رفت روی هوا . با عليرضا مقيمی صحبت کردم و گفتم بايد برخورد کرد تا تموم شه . همه ی بچه ها رو جمع کرديم و برديم بيرون . به يکی از جن ديدگان گفتيم يا جن را نشان می دهی يا هر چی ديدی از چشم خودت ديدی . آخرش زد زير گريه و گفت که نديده . بعد هم مشخص شد برای ترساندن بچه ها اين کار را کرده .

جريانات تموم شده بود که محمد مقيمی رسيد . با رمضانی رفته بودن فرودگاه . گفت در راه برگشت راننده بهش گفته شما چه دلی دارين که توی اون اردوگاهيد! زمان شاه اردوگاه دست ساواکی ها بوده و اعدام های اصفهان را اونجا انجام می دادن . بعد از انقلاب هم مردم ساواکی ها را همون جا اعدام کردن و الان خوابگاه ما روی قبرستون اونا ساخته شده .

آخرش نمی دونستيم چی کار کنيم بايد محمد رو هم می زديم يا بايد ما هم مثل اهورا می ترسيديم . نکنه اهورا راست گفته باشه !

ياد اردوهای خودمون افتادم که با تموم ترسی که داشتيم اين قدر نازک نارنجی نبوديم . سرمون درد می کرد برای اين داستان ها و البته بعدش پدر و مادرمون شاکی نمی شدن بيان مدرسه ! ( چيزی که زياد اتفاق می افته )برای رفع ترس بچه ها در کنار لذت بردنشان از اين مباحث چی کار بايد کرد ؟


کلمات کلیدی: