روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

سلام جيگر !
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢۸  

۱- امروز ترکش های برره ما را هم گرفت . يکی از بچه های کلاس اول وقتی که من رو ديد گفت : سلام جيگر !! حساب کنيد چه حالی پيدا کردم .يک کمی حالش را گرفتم تا به حرف هايی که می زند يک کم فکر کند و فقط مثل طوطی تقليد نکند . باز شکلات و آب نبات و شفتالو و آلبالو را می شود يه جوری تحمل کرد ولی جيگر را نه !

۲- به شاگردانم کار تحقيقی داده ام با موضوع وبلاگ . می خواهم با اين پديده آشنايشان کنم . بعداً دليلش را هم می نويسم . اولين شاگرد وبلاگيستم ! بهنام فلاح است که آدرس وبلاگش را در کنار صفحه هم می گذارم . در قسمت وبلاگ شاگردان

۳- می خواهم يک قسمت هم بگذارم برای اونايی که معلمند ولی از معلمی نمی نويسند يا اين که زمانی معلم بوده اند و بنا به شرايط روزگار از اين حرفه ی دوست داشتنی دور مانده اند ، به نام روزی روزگاری معلم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پن:

۱- پوست کلفت گرامی . شاگرد عزيزم با اسم واقعيت بنويس .

۲- خانم زهرا؟ از نظرات کاربردی تان سپاسگزار.

۳-آقا رضا نوشتی :خيلی حال کردم که اومدم پيشتون. بعد از چند سال تو جو اردوی دانش‌اموزی اومدن باسم جواب بود. آدمی هميشه ميره به سمت راحتی و بی‌دردسر کردن زندگيش. مخصوصاٌ توی اين تهران. حالا اگه شما (معلم) هم همراهی کنی همون ميشه که بعد از ۱۰ سال ميای ميگی خاتم ديگه خاتم ۱۰ سال پيش نيست! البته حرف من کليه و فکر کنم در کل درست باشه. بايد يه چيزهايی رو به بچه خوراند. همون طور که به شما (سعيد) خوراندند. فکر کنم اردوها از بهترین موقعیت ها باشه برای خوراندن!!

جواب خاصی ندارم !

۴- امين جان خدا بد نده . چی شده ؟

۵- مسعود جان اين آدرس دوستت توی تگزاس چقدر شبيه آدرس وبلاگ منه !!!


کلمات کلیدی: