روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

ما همه داريم بزرگ می شيم ...
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٥  

سه شنبه شب تا ساعت ۹ونيم توی ترافيک ايران ايرتور نشسته بودم . قرار بود هواپيما به مقصد اصفهان تا يه ربع ديگه بپرد . خبری از بليط ثبت شده نبود . آخر سر بليط رسيد . رديف ۱ . پشت سر خلبان . تا رديف چهارم خالی بود و من يکه و تنها نشسته بودم اون جلو . بماند که همين بليط را هم با کارت غذاخوری گرفتم ( به جای کارت شناسايی ) مسئول امنيت پرواز نگاهی انداخت و با خنده گفت : آقا پارتی داشتی ؟ گفتم : قرار بود روی بوفه بشينيم ، پر شده بود فرستادن کنار راننده !

پول بليط هواپيما زور نداشت . اين زور داشت که يک سوم پول هواپيما را دادم به تاکسی فرودگاه تا منو برسونه اردوگاه شهيد بهشتی . خيلی حرصم دراومد . وقتی رسيدم اردوگاه بچه ها خوابيده بودند.اولش با علی نعمت نشستيم و روز اول اردو رو مرور کرديم .بعد هم با محمد مقيمی و علی رمضانی نشستيم تا ساعت ۳ نصفه شب . تو همون شب چراغ قوه ام را برداشتم و رفتم يه سرکی به اتاق بچه ها کشيدم . هنوز يه عده ای بيدار بودند و پچ پچ می کردند . ياد اردوی پارسال افتادم . اردوی بندر شرفخانه ...

خاطرات سفر زياد است . بنای نوشتن آن ها را ندارم . فقط می خواهم احساس آخر مسافرتم را بنويسم . بعد از سه روز با اونا بودن احساس می کنم فضاشون خيلی با پارسال متفاوته . دارن بزرگ می شن و متاسفانه با اين بزرگ شدن خيلی از مشکلات داره براشون پيش مياد . سعی کردم توی اين چند روز يه ذره غير مستقيم باهاشون صحبت کنم ولی...

بايد اين واقعيت را قبول کرد ما هرچقدر هم تلاش کنيم در نهايت خانواده ی اين بچه ها هستند که تاثير نهايی را می گذارند و اگر خدای ناکرده تعليمات خالی از مذهب خانواده در تضاد با مدرسه باشد بچه ها در نهايت کار به راه خانواده خود می روند مگر موارد بسيار معدود .فقط از خدا می خواهم که تأثير ما را بيشتر کند .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پن :

از همه ی عزيزانی که لطف کردند متشکرم .


کلمات کلیدی: