روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

هانی چيت چيان
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٠  

سال گذشته برای من سال خيلی خوبی بود . در پايه دوم راهنمايی مدرسه راهنمايی خاتم منطقه شش معلم راهنما بودم . البت مثل امسال . فرقش اين بود که پارسال هانی هم بود . نه اين که امسال بد بگذرد نه . فقط می نويسم من باب دلتنگی و يادآوری دوران خوش گذشته . هانی چيت چيان فارغ التحصيل دبيرستان سروش تهران که سال گذشته با هم مسئوليت دوره ی ۱۳ مدرسه خاتم را برعهده داشتيم . سال خيلی خوبی بود . توانسته بوديم که با همپوشانی ايجاد شده بين خودمون به خيلی از مسائل رسيدگی کنيم . خوبی پارسال اين بود که هر دوتامون مسئول يک پايه بوديم ولی امسال من و علی مسئول يک پايه هستيم ولی در کلاس های مجزا . همين کار هماهنگی را سخت تر می کند ولی همون خاصيت مفيدی بودن که از ف تا فرحزاد می رويم خيلی از مشکلات را حل می کنيم . بگذريم ...

هيچ موقع آن خداحافظی آخر را با بچه های دوم پارسال فراموش نمی کنم . توی يکی از اردوگاه های شمال تهران .چون تهران کار داشتيم با بچه ها خداحافظی کرديم و با هانی راه افتاديم طرف تهران ولی دلمون نيومد اين قدر سريع برگرديم . با هانی چند تا شاخه از شقايق های وحشی که روی تپه ها تا دلت بخواد بود رو چيديم ( گير نديد بد آموزی داره ) برگشتيم طرف بچه ها . اونا می خواستن از سالن ورزش برن طرف کمپ استقرار . براشون ۵ دقيقه ای صحبت کردم و بعد به هر کدومشون يه شاخه گل داديم . بچه ها ديگه دست بردار نبودند . از سر و کولمون بالا می رفتن . اکثريت را فرستاديم توی مينی بوس و ده تايی از بچه ها هم سوار پرايد هانی شدند !‌ بقيه ی مسير رو که داخل اردوگاه بود و مثل جاده ی چالوس پيچ و خم داشت را با بوق بوق رفتيم !! هنوز صحنه هاش جلوی چشمامه . وقتی خواستيم خداحافظی کنيم همديگه رو نمی ديديم . آخه هم چشم های ما خيس بود هم بچه ها ...

هانی الان مسئول کانون های قرآن دانشگاه تهران (جهاد دانشگاهی ) شده . اميدوارم هر جا هست در کارهايش موفق باشد . هنوز هم بچه ها از من سراغش رو می گيرن . حتی همين امروز... 

عکس زير رو آخرين روز قبل از واگذار شدن کمد هانی توی مدرسه به يه معلم ديگه گرفتم .

کمد هانی


کلمات کلیدی: