روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

معلم انشا
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٩  

کلاس سوم راهنمايی که بوديم يک روز معلم ژوليده ای از در اومد تو به نام عماد الدين شيخ الحکمايی و همين طور که از اسمش بر مياد معلم انشا بود . قيافه کپی عرفای قرن چهارم . به خاطر همين بود که وقتی داشت خودش را معرفی می کرد گفت من شيخ الحکمايی هستم و يکی از بچه ها ادامه داد : متوفی به سال چهارصد و پنجاه و يک قمری !‌ و طبيعتا کلاس رفت روی هوا .

يکی از چيزهای خوبی که اين بنده خدا شروع کرد و خيلی به دردم خورد نوشتن بود . بايد هر روز يک صفحه از اتفاقات دور و برمون می نوشتيم . يعنی هفته ای هفت صفحه . بعضی از بچه ها می گفتند نمی توانيم چيزی بنويسيم . می گفت هفت صفحه بنويسيد نمی توانم بنويسم . اون روزها بعضی مواقع کارم به <نمی توانم بنويسم> می رسيد .

امروز هم از همون روزهاست . اين قدر مقدمه چيدم تا يادی کنم از يکی از معلم های دبيرستان مفيد و بگويم که :

نمی توانم بنويسم !


کلمات کلیدی: