| يه بوس کوچولو |
| ساعت ۱:٤۱ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۳ |
|
امروز روز شلوغی بود برايم . از اول صبح که رفتم مشغول کار بودم تا ساعت ۱۳ که پايم را از مدرسه بيرون گذاشتم . اول : سه تا کلاس کامپيوتر داشتم . دو فصل درس دادم . تقريبا نصف بچه ها تکليفشان را انجام نداده بودند . البته جای تعجب چندانی ندارد . جايی که چندين نفر تکاليف درس رياضی را نمی نويسند وای به حال درسی که در سيلابس اصلی مدارس موجود نيست . حتی اگر کتاب خاص داشته باشد و نمره خاص ! دوم : امروز بعد از مدت ها هانی چيت چيان اومد مدرسه . بيست دقيقه ای طول کشيد تا بتونه از بين بچه ها در بياد . هر دو طرف دلشان حسابی برای هم تنگ بود . معلم آزمايشگاه پارسال بچه ها که امسال نيست . سوم : ديشب مع الخانواده ! رفتيم يک بوس کوچولو !! فرمان آرا قشنگ ترين قسمت تريلوژی اش را ساخته است . مرگ . مرگش خيلی زيبا بود . البته آرزو کردم کاش مرگش کمی رنگ و لعاب دينی هم داشت . ( در انتهای فيلم فهميديم که عزرائيل از رژ لب هم استفاده می کند ! يکی ديگه می گفت اگه عزرائيل اينه من زودتر می خوام بميرم ! ) يک جور همون مرگ زيبا و زشتی که در مورد خوبان و بدان در همه ی اديان داريم در اين جا هم بهش اشاره شده بود . مقصود تويی کعبه و بتخانه بهانه ... نکته جالب : نيم ساعت کل موتورهای جستجو را گشتم تا يه عکس از فيلم پيدا کنم ولی حاصلی نداشت ! در زمينه آی تی صفريم .
چهارم : آغاز زمستان است . فصل زيبا و مورد علاقه ی من . فصل اخوان: هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


