روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

تنبيه حسام !
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٤  

نوشته زير رو ديروز حسام دوست دوران دبيرستان برايم فرستاده بود :

 

ديشب نمي­دونم چي شد يه خاطره از سال اول دبيرستان يادم اومد، ديدم به معلم و فضاي تربيتي بيشتر ربط داره تا ... ، گفتم برا آق معلم بفرستم رعايت امثال من شيطون رو بکنه! معلماي ديگه هم بخونن بد نيست. علي آقا مربي، صمدِ دلشده و ...

سال اول دبيرستان معلم دستور زبان فارسي (الان نمي­دونم اسم درسش چيه) ما آقاي جواد جزيني بود. البته تو کلاس بيشتر از يه ربع دستور زبان نمي­گفت. بيشتر يادداشت روزانه­ها و انشاهايي که بايد به اجبار براي کلاسش مي­نوشتيم رو مي­خونديم. بگذريم که ما هم زنگ تفريح قبل از کلاس شروع مي­کرديم يادداشت روزانه­ي يک هفته قبلمون رو ­نوشتن!

کار نداريم، يه روز قبل از کلاسش، زنگ تفريح، توي کلاس شروع کرديم حامد طالساز رو زدن !! البته سوري. دعوا نمي­کرديم ولي يادم نيس چي شده بود که نصف کلاس داشتن يه جوري حامد رو اذيت مي­کردن. خلاصه اين که منم وسط دعوا جفت کفشاي حامد رو از پاهاش در آوردم و به نرده هاي پنجره گره زدم، کورِ کور، عمراً تا ظهر نمي­تونس بازشون کنه.

 زنگ خورد و حامد هنوز داشت با بنداي کفشش وَر مي­رفت که بازشون کنه و بالاخره جواد اومد سر کلاس. حامد ديد ديگه کاري از دستش بر نمي­آد، گرفت نشست. تو دلم داشتم دعا مي­کردم اسم حامد رو نخونه براي رفتن پاي تخته که بند دلم ريخت پايين. پيش خودم خدا خدا مي­کردم از بغليش کفش بگيره که اونقدر معطل کرد که صداي جواد در اومد: پس چرا نمي­آي؟ از خدا خواسته زود گفت: آقا کفش نداريم . خون، خونَمو مي­خورد که چرا حامد نامردي کرده بود.

قضيه لو رفت و جواد منو از کلاس انداخت بيرون. از همون موقع بود که حالم از جواد و درسش بهم خورد. هر روز دعا مي­کردم يه طوريش بشه و ما ديگه اونو نبينيم. تازه صنعت آرايه­هاي ادبي رو هم به کار گرفته بودم و براش يه جمله هم درآوردم:

جواد جزيني، جِزِّ جيگر!

از اين حرصم گرفته بود که براي يه شوخي­اي که ربطي به کلاس اون نداشت منو از کلاس اخراج کرده بود. تازه با خودم مي­گفتم نهايت تنبيه مي­تونه اين باشه، پس چرا از همون اول براي يه همچين کاري اين تنبيه رو بايد کرد؟

من نصيحت بلد نيستم اما آقا معلم، خانوم معلم، مواظب باشين بچه­ها رو درست تنبيه کنين. تنبيه بد و بي­جا مي­تونه اثرات بدي رو حتي تا آخر عمر توي ذهن بچه­ها بذاره.

دست همه معلما رو می بوسم . خدا قوت - حسام

 


کلمات کلیدی: