روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

اختتاميه - افتتاحيه
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۱  

ديروز داشتم به ليست وبلاگ هايی که به اونا لينک داده ام سر ميزدم . رسيدم به وبلاگی به نام بنفشه بنفش که خانمی که قبلاً معلم بوده می نوشت . آخرين مطلبش خيلی ناراحت کننده بود . متنی بود برای خداحافظی :

 اينکه اين آخر هفته بر من چه گذشت بماند!

اينکه حال دخترم خوب نشده بماند!

اينکه امروز برای اولين قرار گزارش نويسی نرفتم بماند!

اينکه ديگر هيچ چيز برايم مهم نيست هم بماند!

اما...........................

اين آخرين پست اين وبلاگ خواهد بود ،

نميدانم شايد روح من در کالبد وبلاگی ديگر در روزی ديگر دميده شود..

از امروز زندگی من وارد مرحله ای ديگر شده...

مرحله فقط گوش بودن....مرحله لال بودن....مرحله زن بودن با ملاک مرد زندگيم!!

اينکه روابط انسانی چيست و چگونه بايد باشد مهم نيست!

مهم اين است که من محکوم شدم که بدون هيچ انتظاری فقط انتظارات او را برآورده سازم!!

شايد اين حرفها به نظر احمقانه بيايد...اما جايی در اين سزمين در روز پنجشنبه ۸/۱۰/۸۴ در يک دادگاه خانوادگی حکم صادر شد!!

از اين تاريخ در اين خانه مرد يعنی خدا !!

برايش نوشتم مجبورم از اين به بعد برای شاگردانم بيشتر از مسائل زندگی بگويم . از امروز بايد بفهمند که زندگی دوطرف دارد نه يک طرف . شما هم اگر می توانيد به وبلاگش برويد و نگذاريد يک وبلاگ نويس از جمعمان کم شود .

۲- عيسی هاشمی معلم گرامی انشا هم به جمع وبلاگ نويس ها اضافه شد . تولدش مبارک !

۳- امروز رفته بودم دفتر پرشنبلاگ . برای ملاقات با مديرعاملش . واقعاً‌آدم خوش فکری است . ميشد رمز موفقيت را از همين صحبت کوتاه فهميد . يک ساعتی که آن جا بودم از همصحبتی اش لذت بردم . نکته جالب تر اين که فهميدم بچه هايش شاگرد دبيرستان مفيد هستند .


کلمات کلیدی: