﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>روزنگار يك معلم</title>
    <description>يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد</description>
    <link>http://rooznegarha.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سعید بابائی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 16 Oct 2010 11:44:23 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>جریان کهریزک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/123.JPG" alt="" width="277" height="306" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چند روز پیش کامنتی در وبلاگم گذاشته شده بود مبنی بر این که: "من خلبان پرواز خاطره انگیز شما هستم. لطفا با من تماس بگیرید." و در انتهایش هم شماره موبایلی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مانده بودم تماس بگیرم یا نه. خلبان پروازی که داشت برای ما می شد &lt;a href="http://rooznegarha.persianblog.ir/post/367/" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;سفر آخرت!&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; ولی با لطف خدا و مهارت او به زمین نشستیم. بالاخره تماس گرفتم. وبلاگم را از طریق سرچ اسمش در گوگل پیدا کرده بود. (البته دوستش) گفت که حدودا 27 سال است که خلبان است و آن شب بدترین شب پروازی اش بوده است. روی تهران که رسیده بودیم دقیقا بالای منطقه کهریزک یک جریان هوایی شدید گزارش نشده، داشت ما را به کشتن می داد. در عرض 8 ثانیه 18 هزار پا ارتفاع گرفته بودیم و شانس آورده بودیم که جریان هوا جریان بالابرنده بوده و ما را پائین نکشانده است. خلاصه کلی گفتیم از آن شب استثنایی. تازه جریان برای خلبان به همین جا ختم نمی شود. از تهران پروازی داشته به بوشهر که نمی تواند بنشیند، بر می گردد شیراز، نمی تواند، بر می گردد اصفهان، نمی تواند و بالاخره با حداقل سوخت بر می گردد تهران&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;ممنونم جناب کاپیتان &lt;span style="color: #008000;"&gt;نصیر نیکخواه بهرامی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rooznegarha.persianblog.ir/post/398</link>
      <author>سعید بابائی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1068&amp;postID=5692873</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1068.post-5692873</guid>
      <pubDate>Sat, 16 Oct 2010 11:44:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جای خالی رستم و سهراب</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img title="جای خالی رستم و سهراب" src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/68322_176.jpg" alt="جای خالی رستم و سهراب" width="428" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;در این خصوص بخوانید&lt;/span&gt; &lt;a href="http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=121157" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;گزارش خبرگزاری مهر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="color: #000000;"&gt;را و&lt;/span&gt; &lt;a href="http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=119414" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;گزارش تصویری اش&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="color: #000000;"&gt;را ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rooznegarha.persianblog.ir/post/397</link>
      <author>سعید بابائی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1068&amp;postID=5596598</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1068.post-5596598</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Sep 2010 09:09:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همین جوری</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;وبلاگم را که ورق می زدم دیدم این روزها خیلی از عالم معلمی فاصله گرفته. هر چند جان به جان ما کنی در نهایت یک گریزی می زنیم به صحرای کربلا و به یک بخش آموزش و ایضا پرورش گیر می دهیم اما به هر حال از اصل&amp;nbsp;موضوع فاصله گرفته ایم. چرایش را نمی دانم! البته قبلا اشاره ای کرده ام. خیلی از مسائلی که در طول مسیر معلمی برای آدم پیش می آید را نمی شود در همان اوضاع و احوال نوشت چون به هر حال مراجع دانش آموزی و اولیای آن ها را داری و می ترسی که مسئله ی مربوط به یک دانش آموز در بوق و کرنا شود و به آن نتیجه ای که می خواهی نرسی. از وقتش هم که گذشت کم کم در ذهنت بیات می شود و آن رنگ و بویش را برای نوشتن و نقل کردن از دست می دهد. شاید مهم ترین علت نپرداختن به اصل موضوع همین ها باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;الان هم که دارم می نویسم هر چقدر تلاش می کنم از بین تمام موضوعات بیات شده ی این 13 سالی که گذشت چیزی بنویسم، چیزی به ذهنم نمی رسد. شرمنده اخلاق ورزشی تمام خوانندگان گرامی! انگار اصل "خود غافلگیری" افاقه نکرد. گفتم شروع کنم به نوشتن تا یه چیزی یادم بیاد اما نیومد! یه معلم انشا داشتیم به نام "عماد الدین شیخ الحکمایی" هر چند اسمش برای چند قرن پیش بود اما خودش جوان نازنینی بود. برای راه افتادن دست بچه ها گفته بود هر روز باید یک صفحه یادداشت روزانه بنویسید. یعنی هر روز یک صفحه در مورد این که اون روز چه کارهایی کرده ایم. خیلی از بچه ها نوشتنشان را رج می زدند و در هر صفحه یک کلمه می نوشتند. بعضی ها تکلیف هفته قبلشان را می چسباندند جای هفته جدید. بعضی ها هم مثل ما هر هفته می نوشتند. عین 7 صفحه بلکه بیشتر. آن هم با خط ریز. الغرض. گیر خیلی از اون بچه هایی که چیزی نمی نوشتند این بود که حرفی برای زدن نداریم. می گفت: هفت صفحه بنویسید "نمی توانم بنویسم" و بودند دوستانی که یک سال نوشتند "نمی توانم بنویسم"! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;واقعا شرمنده ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rooznegarha.persianblog.ir/post/396</link>
      <author>سعید بابائی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1068&amp;postID=5373909</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1068.post-5373909</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Jul 2010 10:37:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زبان من لال ... نیا!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;img style="border: black 5px solid;" src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/untitled.JPG" alt="" width="261" height="212" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;شاعرش را نمی شناسم اما به دلم نشست:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;یک عمر تو زخم&amp;zwnj;های ما را بستی&lt;br /&gt;هر روز کشیدی به سر ما دستی&lt;br /&gt;شعبان که به نیمه می&amp;zwnj;رسد آقاجان!&lt;br /&gt;ما تازه به یادمان می&amp;zwnj;آید هستی!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هر چند که خسته&amp;zwnj;ایم از این حال نیـا!&lt;br /&gt;شرمنده! اگر ندارد اشکال نیـا!&lt;br /&gt;ما خط تمام نامه&amp;zwnj;هامان کوفی است&lt;br /&gt;آقای گلم زبان من لال نیـا!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;سرتاسر جان ما پر از تب نشده&lt;br /&gt;چون جام جنون ما لبالب نشده&lt;br /&gt;ما منتظریم ماه کامل بشود&lt;br /&gt;دور قمری چهارده شب نشده&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هر چند که بیمار تو هستیم همه&lt;br /&gt;دیوانه&amp;zwnj;ی دیدار تو هستیم همه&lt;br /&gt;بین خودمان بماند آقا عمری است&lt;br /&gt;انگار طلب&amp;zwnj;کار تو هستیم همه&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هر روز به ما اگر که سر هم بزنی&lt;br /&gt;بر ریشه&amp;zwnj;ی خواب ما تبـر هم بزنی&lt;br /&gt;آقا تو که خوب می&amp;zwnj;شناسی ما را&lt;br /&gt;زنگ در خانه را اگر هم بزنی...&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;از مزرعه&amp;zwnj;های کوچک بعضی&amp;zwnj;ها&lt;br /&gt;برچیده شود مترسک بعضی&amp;zwnj;ها&lt;br /&gt;آقا خودمانیم چه کیفی دارد&lt;br /&gt;وقتی بزنی به برجک بعضی&amp;zwnj;ها&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این مرد که در ره است باید او را...&lt;br /&gt;می&amp;zwnj;ترسم اگر سرزده آید او را...&lt;br /&gt;از هر که سراغ او گرفتم دیدم&lt;br /&gt;در شهر کسی نمی&amp;zwnj;شناسد او را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;جلیل صفر بیگی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rooznegarha.persianblog.ir/post/395</link>
      <author>سعید بابائی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1068&amp;postID=5342054</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1068.post-5342054</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Jul 2010 12:22:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مرگ، در همین حوالی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;img title="مرگ" src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/21.JPG" alt="مرگ" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;ساعت 12 نصفه شب بود. داشتیم از سفر شهرکرد با چند تا از دوستان بر می گشتیم تهران. همین چند شب پیش. حسن چیزی را تعریف کرد که اگر واقعیت باشد یا داستان به هر حال نتیجه اش زیاد با هم فرقی نمی کند. مهم شنونده است:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اگه یادتون باشه چند سال پیش یه هواپیما متعلق به سپاه سقوط کرد و حدود 300 نفر از نیروهای رزمی سپاه در اون پرواز کشته شدند. به گمانم حوالی کرمان بود. همسر یکی از بچه های سپاه چند شب پشت سر هم خواب می بینه که قرار هواپیما سقوط کنه و شوهرش هم می میره. هر چی گریه و زاری می کنه که شوهرش نره به خرج شوهره نمی ره که نمی ره. آخر سر چون قرار بوده شوهرش ساعت 3 صبح بره ساعت رو عقب می کشه تا اون خواب بمونه. ساعت 6، 7 صبح خبر سقوط رو می شنوه و میره تا به شوهرش بگه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;... وقتی که ملافه رو کنار می زنه می بینه که ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;شوهرش تمام کرده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rooznegarha.persianblog.ir/post/394</link>
      <author>سعید بابائی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1068&amp;postID=5282350</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1068.post-5282350</guid>
      <pubDate>Thu, 08 Jul 2010 10:10:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اعتکاف</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;جمعه برای بار دوم رفتیم کوه. انگار مگس های هفته ی قبل خیلی عصبی بودند چون این بار با خودمان تا مقصد آمدند و یک لحظه تنهایمان نگذاشتند. کوهنوردهای حرفه ای را می شد از یک چیز شناخت. دور سرشان پشه بند پیچیده بودند. قیافه شان خنده دار شده بود اما حداقل آسایش داشتند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;img title="اعتکاف دانشگاه تهران" src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/11.jpg" alt="اعتکاف دانشگاه تهران" width="253" height="298" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این هفته &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;اعتکاف&lt;/span&gt; بود. مراسمی که چند سالی در آن شرکت کردم. البته زمانی که مطمئن بودم چند نفر آدم را بیرون به هوای خودم نکاشته ام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;- می گوید من روزهای اول هفته نیستم می خواهم بروم اعتکاف. می پرسم پس کارها چی؟ جوری داستان را می پیچاند. آخر سر هم می رود. دلم نمی آید بگویم نه اما می دانم کارها هم روی زمین می ماند. می رود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;- مشغول کارهایش است. باید کاری را هر چه زودتر برساند به همین دلیل هماهنگ کرده که کمتر حضور داشته باشد. وقتی می شنود روز 15 رجب جلسه ی مهمی داریم می گوید: "حیف شد بنا داشتم بروم اعمال ام داوود." &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;- گوشی محترم با کلی خاطره می رود در قعر آن جایی که نباید برود. با تمام تلاشمان موفق به خروج جنازه اش هم نمی شویم چون آن مسئولی که در لحظه باید به دادمان برسد تشریف برده اند اعتکاف.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;- شب وسط فوتبال می زنم کانال یک. تلویزیون به صورت زنده! در حال پخش مراسم اعتکاف است. برای کسانی که یک بار شرکت کرده اند می دانند که این کار چقدر مشمئز کننده است. برادرانم مشغول بیان حالات معنوی خودشان هستند به صورت زنده! محض ریا جهت اطلاع!! حالت تهوع می گیرم از این همه ورود در احوال شخصیه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;- چند سال قبل که برای اولین بار رفتیم گفتند که بهترین اعمال تفکر است. مشغول خودتان باشید. امسال خفه کرده اند خودشان را با انواع و اقسام سخنران. انگار برای اعتکاف باید رفت بیرون!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;- غبطه می خورم به حال آن معتکفین واقعی، هر چند به اجبار معتکف شده باشند... و خدایی که در آن نزدیکی است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;- حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rooznegarha.persianblog.ir/post/393</link>
      <author>سعید بابائی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1068&amp;postID=5238163</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1068.post-5238163</guid>
      <pubDate>Sun, 27 Jun 2010 18:41:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مگس ها همیشه زودتر می رسند...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;img title="پلنگ صورتی" src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/111.jpg" alt="پلنگ صورتی" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;جمعه ای که گذشت با یکی از دوستا شفیق رفته بودیم کوه. کجایش بماند! یکی از همین ارتفاعات شمالی تهران عزیز خودمان. چند نکته ای که پس از این کوهنوردی به ذهنم رسید این ها بود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;اول- &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;در دو پست قبل تر از این نوشته بودم "بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند!" باید عرض کنم که این شعر از بن و اساس غلط است چون به یمن بلد راهمان! یک مسیری را بیراهه رفتیم و سر از ناکجا آباد درآوردیم. و بعدش هم کلی تلاش کردیم تا به مقصدمان برسیم. بنابراین بیراهه ها عمراً ساده به مقصد خود برسند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;دوم-&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; هر کجا رفتیم و احساس کردیم که زودتر از سایرین رسیده ایم فهمیدیم که زهی خیال باطل! عده ای مگس همیشه زودتر از ما رسیده بودند. نتیجه ی اخلاقی اش این شد که مگس ها همیشه زودتر به مقصد خود می رسند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;سوم-&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; به همان علت بند اول که گفتم مجبور شدیم از یک مسیر افتضاح با شیب زیاد به مسیر اصلی بازگردیم. دوستانی که کوهنوردند می دانند که در شیب زیاد اشتباه محض آن است که مسیر را عین بز بالا بروی! کار درست آن است که در مسیر با شیب زیاد به صورت زیگزاگ حرکت کنی تا انرژی کمتری از تو صرف شود، زمین نخوری و بتوانی به انتهای مسیر هم برسی. تازه فهمیدم که چرا در&amp;nbsp;برخی کشورها!&amp;nbsp;یک خانواده از جد بزرگ بگیر تا نوه همه طرفدار یک حزب می شوند اما در&amp;nbsp;بعضی کشورها!&amp;nbsp;به سبب شیب زیاد افراد مختلف هر چند وقت یک بار زیگزاگ می روند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;تبصره:&lt;/strong&gt; مگس ها احتیاجی به زیگزاگ رفتن ندارند. آن ها به هر حال زودتر می رسند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;چهارم-&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; کوه تنها جایی است که می توانی نیمرو بخوری اما پول چلوکباب برگ بدهی. مصداق بارز سرگردنه همه جا مشهود است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;پنجم-&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; مسلما آن داستان پلنگ صورتی را دیده اید که او گل صورتی می کارد و آن کاراکتری که همیشه با او لج است گل به یک رنگ دیگر. و این داستان ادامه دارد... رنگ های سفید و سبز به رنگ های کوهستان اضافه شده اند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;ششم-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; الزاما کسی که بیشتر از تو کوه آمده راه را بلد نیست. ممکن است تو که سواد داری و می توانی تابلوها را بخوانی راه را بهتر بلد باشی! حتی اگر بار اولت باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;عجالتا همین ها به ذهنم رسید. کوه رفتن یادتان نرود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rooznegarha.persianblog.ir/post/392</link>
      <author>سعید بابائی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1068&amp;postID=5203128</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1068.post-5203128</guid>
      <pubDate>Sat, 19 Jun 2010 14:33:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آزمون ورودی مدارس نمونه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;محمد امین احمدزاده یکی از دوستان دیروز من است. (البته هنوز هم هست اما از وقتی متاهل شده کم پیدا شده!) جدیدا &lt;a href="http://www.ahmadzade.ir/raz/?p=461&amp;amp;cpage=1#comment-1840" target="_blank"&gt;مطلبی&lt;/a&gt; را در وبلاگش گذاشته که در مورد آزمون ورودی مدارس مختلف است. به دلم نشست. بخشی از آن را برایتان می گذارم. ارزش خواندن دارد:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;ضرری هم ندارد به عنوان مسؤولان آزمون ورودی، خودمان را چند لحظه بگذاریم جای خانواده هایی که در تلاش برای نوشتن نام آقا زاده شان در یک مدرسه، با چنین صحنه ها و برخوردهایی مواجه شده اند؟ &amp;hellip;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&lt;span id="more-461"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۱-&lt;/strong&gt; شما بارها به مدرسه زنگ می زنید که مطمئن باشید از قافله جا نمی مانید و فقط با صدایی از گوشی تلفن که از لحنش معلوم است ناراحت است از مزاحمت های شما و امثال شما، بگوید &amp;laquo; فقط اردیبهشت تماس بگیرید &amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۲-&lt;/strong&gt; شما برای پیش ثبت نام مراجعه می کنید و فرزندتان را همراه نیاورده اید (مثلا به دلیل کلاسی که داشته)، مورد عتاب قرار گیرید که چرا تنها آمده اید و وقتی کاملا ناامید شدید و دیگر مطمئن شده اید که در این ترافیک تهران، روز دیگری هم باید به اتفاق خانواده این مراحل را طی کنید، با لحنی که از ترحم لبریز است بشنوید که &amp;laquo; حالا اشکال ندارد، مدارک رو لطف کنید. &amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۳-&lt;/strong&gt; بالاخره روز آزمون ورودی در جمعی چند هزار نفری فرزندتان را از در مدرسه داخل می فرستید و دل توی دل تان نیست که تا سه ساعت آینده چه بلایی سر فرزند کوچک تان می آید. وقتی هم می آید و تعریف می کند از دل درد شدیدی که به سراغش آمده، می فهمید که باید دنبال مدرسه ی دیگری بیفتید. اضطراب است دیگر، فقط دل درد نتیجه اش باشد که باید خدا را شکر کرد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۴-&lt;/strong&gt; وقتی روز اعلام نتیجه با لیست بلند بالایی مواجه می شوید که اسم فرزندتان در آن نیست و وقتی می خواهید برای تسکین خودتان هم که شده به دفتر مراجعه کنید و بپرسید &amp;laquo; یعنی هیچ راهی نیست؟! &amp;raquo; و فقط با لحنی که دست پیش را گرفته که یک وقت توقع تان بالا نرود که بخواهید سؤال های بعدی را بپرسید، می شنوید &amp;laquo; خیر، ان شاء الله مدارس دیگر &amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۵-&lt;/strong&gt; یا وقتی قبول شده اید و نکاتی را که برای پذیرفته شدگان نوشته اند می خوانید، می فهمید که فردا هم دوباره باید به مدرسه بیایید تا به شما روز و ساعت شرکت در مراسم مصاحبه را اعلام کنند و در جلسه ی آشنایی با مدرسه هم شرکت کنید. اینجاست که برای تان سؤال پیش می آید که خب چرا همین الان این اطلاع رسانی انجام نمی شود؟ اما چون خوشحالید می روید و حرفی نمی زنید!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۶-&lt;/strong&gt; وقتی برای دریافت وقت مصاحبه وارد مدرسه می شوید، صفی سی-چهل نفره را می بینید که جلوی پنجره ی دفتر تشکیل شده و مسوولی که هر برگه را که می خواهد تحویل دهد، کلی طول می کشد و نمی فهمید چرا. این بار اما کلافه اید و گرم تان است و به اندازه ی دیروز هم خوشحال نیستید و در گوشی با یکی دیگر از اولیای پذیرفته شدگان پچ پچ می کنید که &amp;laquo; یک کاغذ دادن که این همه طول ندارد. &amp;raquo; مخاطب تان هم شما را مخاطب قرار می دهد و می گوید &amp;laquo; اصلا چرا این یک خط تاریخ و ساعت را روی سایت نگذاشتند؟ &amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۷-&lt;/strong&gt; وقتی بالاخره روز و تاریخ مراجعه بعدی تان ابلاغ می شود و باید نیم ساعت معطل شوید که اجازه ی ورود به ساختمان داده شود و امکانات مدرسه را دید بزنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۸-&lt;/strong&gt; وقتی مدرسه را حسابی سیر می کنید و وارد سالنی با حدود ۵۰۰ صندلی می شوید و می بینید گوش تا گوش آدم نشسته و طبق برنامه ای که قبلا دریافت کرده اید، نیم ساعت هم تا سخنرانی مدیر باقی مانده است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۹-&lt;/strong&gt; وقتی مدیر می آید و سریع کلی نکته می گوید و به شهریه و جریمه ی انصراف از ثبت نام می رسد، حسابی رودربایستی را کنار می گذارد و می گوید &amp;laquo; برای سه سال فکر کنید؛ اگر توانایی مالی سه سال پرداخت هزینه ها را ندارید &amp;hellip; &amp;raquo; و از این حرف ها !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۱۰-&lt;/strong&gt; وقتی برای مصاحبه می آیید و می بینید &amp;hellip;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۱۱-&lt;/strong&gt; وقتی نتایج اعلام می شود و از لیست قبول شدگان مأیوس می شوید و لیست ذخیره ها چشم تان را روشن می کند و باید منتظر شوید تا از طرف مدرسه با شما تماس بگیرند &amp;hellip;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;۱۲-&lt;/strong&gt; وقتی در لیست قبول شدگان نهایی هستید و می بینید برای ثبت نام هم وقت تعیین شده و باز هم وقتی که داده اند نیاز به مرخصی دارد. تازه در نکات ذکر کرده اند ترجیحا پدر مراجعه کند. اینجاست که منظور این عبارت را می فهمید و جیب تان حسابی درد می گیرد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;روز گار عجیبی است آقا &amp;hellip; با وجود این همه امکانات الکترونیکی بارها به مدرسه کشیده شده اید و با الحان مختلفه از شما پذیرایی شده و بالاخره هم موفق به ثبت نام شده اید، یک سال فرزندتان در مدرسه زندگی می کند و با خوبی و خوشی ها می سازد، نزدیک تابستان که می شود صدای تان می کنند و با لحنی که مطمئن می شوید حتما دلبندتان مشکل بزرگی دارد، می گویند &amp;laquo; به دلایلی که مکرراً عرض شده، متأسفانه سال بعد نمی توانیم در خدمت آقا زاده تان باشیم. &amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;یعنی اخراج و تمام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;یعنی نقطه سر خط &amp;hellip; حالا باید بدوید دنبال یک مدرسه ی جدید و این بار شما انتخاب ندارید، باید بروید جایی که با کلی التماس، راضی شوند خروجی یک مدرسه ی معروف را بپذیرند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;زندگی سخت است خب. باید ساخت دیگر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;کاش یک بار بلایی که سر برده هایی که انتخاب می کنیم می آوریم، تلخی کام ما اربابان مدارس را هم سبب می شد تا کمی هم به فکر ساده سازی این انتخاب بیفتیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;کاش مدرسه ی ما بیشتر توجه می کرد که داشتن امکانات کافی نیست، بهتر است از این امکانات در جهت ساده سازی روال آزمون ورودی استفاده کنیم و کاری کنیم که آزار و اذیت آزمون را برای خانواده ها کمتر کنیم. حداقل بارها به مدرسه نکشانیم شان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&amp;hellip; و از همین حرف های بیخود و تکراری و اعصاب خرد کن و ان شاء الله بی فایده &amp;hellip;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rooznegarha.persianblog.ir/post/391</link>
      <author>سعید بابائی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1068&amp;postID=5181355</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1068.post-5181355</guid>
      <pubDate>Mon, 14 Jun 2010 10:28:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیراه ها به مقصد خود ساده می رسند</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;هفته ی آینده 13 امین هفته ی سال است و شنبه 22 ام ماه خرداد. شعر زیر را با صدای عصار بخوانید!:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;گاهی مسیر جاده به بن بست می رود &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;گاهی تمام حادثه از دست می رود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;وقتی که قلب خون شده بشکست می رود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اول اگر چه با سخن ازعشق آمده &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;آخر خلاف آن چه که گفت است می رود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;وای از غرور تازه به دوران رسیده ای &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;وقتی میان طایفه ای پست می رود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;بر ما هر آن چه لایقمان هست می رود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&amp;nbsp;گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;وقتی غبار معرکه بنشست می رود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این جا یکی برای خودش حکم می دهد &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;آن دیگری همیشه به پیوست می رود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تیری است بی نشانه که از شصت می رود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;بی را ه ها به مقصد خود ساده می رسند &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma','sans-serif';" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اما مسیر جاده به بن بست می رود &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rooznegarha.persianblog.ir/post/390</link>
      <author>سعید بابائی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1068&amp;postID=5156143</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1068.post-5156143</guid>
      <pubDate>Wed, 09 Jun 2010 08:24:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نبرد سیزدهم؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://events.yahoo.com/memorialday/2010/"&gt;http://events.yahoo.com/memorialday/2010/&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/1.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/2.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/3.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/4.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/5.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/6.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/7.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/8.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/9.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/10.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/11.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/12.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://rooznegarha.persiangig.com/image/weblog/war/13.JPG" alt="" width="400" height="300" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;ابرقدرت امروز جهان تا بحال 12 جنگ را پشت سر گذاشته. حالا یا جنگی که درگیرش شده یا جنگی که خودش به راه انداخته است. انتظار دارید دکترین چنین حکومتی بر چه مبنایی باشد؟ جنگ سیزدهمی رخ خواهد داد؟ نتیجه اش چه خواهد بود؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rooznegarha.persianblog.ir/post/389</link>
      <author>سعید بابائی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1068&amp;postID=4644701</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1068.post-4644701</guid>
      <pubDate>Mon, 31 May 2010 13:06:23 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
