روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

اگر سبز رفتی، اگر زرد ماندم
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩  

آخرین ساعات سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش هم دارد سپری می شود. شاید خیلی ها این آخر سالی بنشینند و خوش باشند اما هر کاری می کنم نمی توانم. عکس های رفتگان امسال را که می بینم اشک از گوشه ی چشمانم جاری می شود. شاید خیلی هایی که از نزدیک من را می شناسند با این احساسات آشنایی نداشته باشند! اما چه می شود کرد. امسال اولین سال بدون بابابزرگ است. فردا عیدش است. عیدی های بابابزرگ، خنده های بابابزرگ، حرف های بابابزرگ و ... خدایش رحمت کند.   

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

و مرحوم حاج سید محسن ناصری عموی خانمم که او هم در این سال رفت. خدا او را هم قرین رحمتش گرداند.

و قیصر عزیز...
شاعر مانیفست جوانانی امثال من!

صد سال سیاه بر نگردی ای سال!

شاید اتفاقات زیادی در این سال برایم افتاده باشد.. اتفاقات تلخ و شیرین. اما به جا دیدم در گام نخست یادی از عزیزانی بکنم که دیگر در بین ما نیستند.

امیدوارم هر چه در این سال گذشت خوشی هایش برای دوستانم در سال آینده باقی و بدی ها در پشت دروازه سال ۱۳۸۷ جا بماند. خدا را دعا کنید سال آینده سال خوبی باشد. بهتر بگویم: بتوانیم سال خوب خدا را خوب به پایان ببریم. سال خوب خدا را خراب نکنیم. به قسمت خدا راضی باشیم و در راه رضایتش قدم برداریم.

خدای خوب
خدای خوب من
خدای خوب ما
خدای خوب دوست هایم
خدای خوب شاگردانم
و... خدای خوب همه

به حق تمام خوبی هایت خوبمان کن

برایمان دعا کنید


کلمات کلیدی: دل نوشته ،شعر ،تو که رفتی
 
بابابزرگ
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸  

۱- همین شنبه ساعت ۱۱ ظهر بود که وسط جلسه تلفن زنگ زد. عادت ندارم وسط جلسه به تلفنی جواب بدهم اما این بار انگار یک جور دیگر بود. خواهرم آرام و با بغض پشت خط گفت: بابابزرگ فوت کرد.

۲- این جور وقت ها داغی. اولش نمی فهمی که چی شده اما بعدش ... بابابزرگ از اون پیرمرد های دوست داشتنی بود که بزرگترین لقبی که علاقه داشت بهش بدهند این بود: پیر غلام اهل بیت(ع). شب توی حسینیه که طبقه پائین خونمون می شه غسلش دادند و کفنش کردند. بچه های هیئت هم اومده بودند. یادم می یاد همین ۴ سال پیش دستش را گرفتم و بردم هیئت این بچه ها که صاحبخانه ی قبلی جوابشان کرده بود! اما مگر امام حسین (ع) می گذارد هیئت روی زمین بماند. از همان روز پاتوق هیئت شد حسینیه ی شهید مجتبی خوش مشربان. هر چقدر فکر می کنم اولین کسی که در دوران نوجوانی دستم را گرفت و به هیئت برد هم او بود. خدایش بیامرزد. داشتم هل هولکی حسینیه را سیاهپوش می کردم که یادم افتاد هر سال پای کارها می ایستاد تا تمام پرچم ها نصب شود. هر طرف که می چرخم یک خاطره را می بینم. ....

۳- مامان بزرگ می گفت روز عروسیت( همین ۱۷ ماه پیش )  با این که حال خوبی نداشت دیدیم صبح خانه نیست. بعد از کلی گشتن فهمیدیم با حال ناخوش رفته سلمانی تا برای شب آماده باشد.

۴- آخر شب ریزش برف شروع شد. شدید. اخبار می گوید یکشنبه مدارس تعطیل است. بابابزرگ وصیت کرده در امام زاده ی شهرستان خودمان دفنش کنند. اما خیلی ها نگران راهند و یخبندان. به هر حال صبح شد و شهر سفیدپوش. لا اله الا الله گویان رساندیمش به مسجد محل و بعد هم عازم شهرستان. وقتی رسدیم برف زودتر از ما همه جا را سفیدپوش کرده بود. بعید می دانم تا آخر عمرم چنین صحنه هایی را ببینم. حدود ۲۰۰ نفر آدم که در مسیر برفی پیش می رفتند و بعد در آخر مسیر امام زاده حمزه بن عون بن علی بن ابی طالب.

۵- اولین سالگرد ازدواجمان بود. مامان بزرگ گفت حالش خوش نیست. نمی تواند از پله بالا برود. گوشی را از آن طرف برداشت و گفت: می آیم. سعید است...

۶- بابابزرگ را گذاشتیم و برگشتیم. گذاشتیم و برگشتیم. گذاشتیم و برگشتیم.

۷- و سوز سرد برف و جای خالی او و خط پررنگ خاطرات... اما حیف که خاک سرد است!

خدایت بیامرزد حاج احمد خوش مشربان

بعد التحریر:

سپاسگزارم از دوستان و سروران عزیزم: رضا مقدم، حامد سعادت نیا، مهدی کاظمی خالدی، علی حق پناه، علیرضا مقیمی، ابوالفضل منافی، سعید صالح رباطی، دکتر علی منتظری، سید قدیر موسوی، محمود علیگو، مهدی عنبری، امیر معتمدی، احمد صادقی، محسن عزیزی، وحید نقشینه، دکتر مسعود حبیبی، مرتضی قصاب زاده، بابک حکمیان، امیر محمود پالیزبان و خواهران گرامی سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی که با شرکت در مراسم آن مرحوم تسلا بخش بودند.


کلمات کلیدی: تو که رفتی
 
بهشت زهرا(س)
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٥  

دیروز عصر رفته بودیم بهشت زهرا(س) برف از خیلی جاها خداحافظی کرده اما همچنان در آن جا پابرجاست. شاید صاحب خانه ها نرسیده اند برف های پشت بامشان را پارو کنند! خداوند تمامشان را رحمت کند. عکس های زیر هم گوشه ای است از دیروز:

دوست هم دوره ای

دوست هم دوره ای احسان عزیز

۱- مزار مرحوم حجت الاسلام شکوری راد مدیر دبیرستان مفید
۲- مزار دکتر شهید چمران
۳- مزار شهید حاج داوود کریمی
۴- مزار شهید سید حسن کریمیان
۵- مزار شهدای دبیرسنان مفید در عملیات کربلای ۵
۶- مزار ۷۲ تن


 
قیصر امین پور
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠  

قیصر به آسمان رفت

۱- صبح همین سه شنبه یکی از آشنایان پیامک فرستاد که قیصر رفت. باورم نمی شود. همان اول صبح تمام سایت های اینترنتی را شخم زدم خبری نبود. تلویزیون هم خبری نبود. زنگ زدم و بهش گفتم مطمئنی؟ گفت که صبح از رادیو شنیده است. بعد از آمدن پیامک دهم می فهمم که انگار قضیه جدی است و این بار شتر در خانه ی قیصر خوابیده است.

۲- سال دوم دانشگاهم بود که با امیر و فرید آشنا شدم. و ناگهان با یک شعر او متولد شدیم:

موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

۳- سال ۷۸ بود. جامعه در تب می سوخت. هر بار خبری از گوشه ای می رسید که جامعه را به هم می ریخت. خبری رسید که به شدت به همم ریخت. خبر تصادف شدید قیصر. خدا خواست که او بماند. به قول عبدالجبار کاکایی زندگی به پای قیصر افتاد و مرگ هم دلش به حال دوستداران قیصر سوخت تا او به همه بگوید تمام گل ها آفتابگردانند و دستور زبان عشق را هم برایمان به یادگار بگذارد.

۴- بعدها زیاد قیصر را در دانشگاه تهران دیدیم. با قیافه ای شکسته. به قول صفار هرندی آرش جانش را گذاشت تا دورترین نقاط مرز را برای ایران به تصویر بکشد و قیصر هم تمام توانش را گذاشت تا منتهای مرز شعر معاصر را ترسیم کند. با تمام ابهتی که داشت وقتی جلو می رفتی می فهمیدی چه لطافتی در جریان است.

۵- با خانمم رفتیم دنبال کارت عروسی. هر چه گشتیم کارت ها پر بودند از متن های کسل کننده و تکراری. چند روز مهلت خواستیم. کتاب های قیصر را شخم زدم و حاصل شد شعری از او که نقش بست بر یادگارترین مکتوب زندگیمان:

ما هر چه بوده ایم، همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم...

۶- من و خیلی از زفقایم دوران نوجوانی و جوانی مان را با قیصر بودیم. در صحبت ها، تکیه کلام ها، نامه ها، شب شعرها، دور هم بودن ها، اردوهای جهادی، کلاس ها، مهرباران ها، سخنرانی ها و ... امروز صبح حس کردم یکی از عزیزترین اعضای خانواه ام را از دست داده ام. سه شنبه صبح امیر اومد این جا. بغضم ترکید. انگار دنبال یک محرم می گشت. و امیر خواند: ... در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری!

۷- رفتن قیصر برای من رفتن یک شاعر نبود. رفتن کسی بود که حرف های دلم را به نظم می کشید. کسی که جهان بینی و مانیفست زندگی ام را می سرود. کسی که تنهائی هایم را پر می کرد.

۸- بعد از مراسم تشییع قیصر در خانه شاعران جوان و بعدش هم دانشگاه تهران رفتم مدرسه. فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم. سر کلاس که رفتم به بچه ها گفتم درباره ی شعری را که از بالای وبلاگم رژه می رود فکر کنند. موجیم و وصل ما...

فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم ...

۹- از همایش مهرباران اول می خواستیم از قیصر تقدیر کنیم اما هر بار می گفتند که بیمار است. و ما چشم انتظار شفایش بودیم. اما:

ناگهان چقدر زود دیر شد!


 
سلامی دوباره
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٥  

۱- خب طبیعیه که باید از نو شروع کنم به نوشتن. متاسفانه امسال به قدری کارم زیاد شده که به احتمال زیاد فقط می توانم معلم اجتماعی بچه های سال دوم باشم. اگر این اتفاق بیفتد قطعاً دلم برای بچه های سال سوم تنگ خواهد شد. دلم برای اول ها تنگ نمی شود چون تازه آمده اند! و همدیگر را نمی شناسیم به چز چندتایی که در آزمون ورودی باهاشون مصاحبه کرده ام. البته در مدرسه در خدمت بر و بچه های پایه های دیگر هستم. اما چه کار می شود کرد. زندگی است دیگر!

۲- امشب در مراسم افطاری در خدمت یک استاد عزیز بودم. دکتر جواهریان رئیس موسسه ژئوفیزیک ایران که یکی از اقوام سببی می شود. بحث شد درباره بازگشت اساتید از دانشگاه های ایران به کشورهای دیگر. گفت که زمانی که از آمریکا به ایران آمده می دانسته که تعداد مقاله هایش کم خواهد شد و حقوقش به طور چشمگیری پائین خواهد آمد اما به خاطر این به ایران برگشته تا نسل جدید ایران امروز را تربیت کند.

دکتر جواهریان - رئیس موسسه ژئوفیزیک ایران

۳- چند وقتی است که در جشن رمضانیم! اگر کسی سری به تالار وزارت کشور زد خواهد فهمید!


 
بابا حدادی
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥  

 

بابا حدادی معلم زبان سال چهارم دبیرستان ما. متن زیر دستنوشته ی است از حامد:
 
پیرمرد روی تخت افتاده بود. به سختی کمی خودش را جا به جا می‌کرد. نهایتا کمی می توانست رویش را به دو سو بگرداند. درد سرطان تمام وجودش را فرا گرفته بود. اما خم به ابرویش نمی‌آورد. همچون همیشه. با دیدن "پسران" خودش همچنان که روی تخت بود آغوشش را به زحمت باز کرد و یکی یکی همه را بوسید. با خنده و شوخی‌های همیشگی. "پسرای من! یادتونه سر کلاس بهتون می‌گفتم چندین سال دیگه اگه یه روز توی خیابون ببینمتون می‌شناسمتون اما اسمتون رو یادم نمیاد.." اگر فقط صدایش را می‌شنیدی نمی‌توانستی بفهمی حال جسمانیش چطور است. کوهی از روحیه و نشاط.
قبل از اینکه به دیدنش برویم همسرش در اتاق پذیرایی نشست و کمی توضیح داد برایمان:
"بعد از عمل روده حالش کم کم بهتر شد و راه افتاد {دو سال پیش که برای دیدشان رفتیم یادمان است که می‌توانستند راه بروند} اما بعد از اون بیماری یه تومور توی پاش پیدا شد. همون باعث شد بافت نرم و سخت پا و زانوش رو فرا بگیره و کم کم دیگه پاش بی حس و بی‌حرکت شد. حتی حموم نمی‌تونست بره. یه بار که یک کمی بهتر شد خواست بره حموم و وقتی رفت نتونست خودش رو کنترل کنه و خورد زمین و پاش هم شکست. پاش کم کم بی حس می‌شد. دیگه از اون موقع نتونست پا شه. بعد از اون تومور انقدر دردش زیاده که بهش چندین نوبت مرفین تزریق می‌شه و اون همیشه خوابه." {بعد از اینکه مرفین هم بی‌اثر شده روی ایشان از آمپولهای دیگری نام بردند که ما حتی نامشان را هم نشنیده‌ایم. فقط روادگر می‌دانست که چیست و فقط یک کلمه در گوش من گفت: مواد مخدر قوی! و بعد گفت کسانی که دردشان غیرقابل تحمل است برایشان تجویز می‌کنند. "بچه ها ما باید راضی باشیم به رضای خدا. اینها همه آزمایش الهیه. درد و سختی همیشه هست. ما باید از ته دل راضی باشیم به رضای خدا. بچه‌ها دعا کنید حداقل دردش کمتر شه. همین که بتونه یه ذره هم راه بره روحیش خیلی عوض می‌شه. اینها رو گفتم این رو هم بگم که بخندید {و البته من فکر می‌کنم نگفتند که بخندیم. گفتند که درس زندگی بیاموزیم..} گاهی من موهاشو شونه می‌کنم ناز و نوازشش می کنم. حتی با این سن و سال براش آهنگ می‌خونم. واسه اینکه روحیش بهتر شه. واسه اینکه تاثیر دوا ها خیلی بده. گاهی ما رو نمی‌شناسه و سطح هوشیاریش خیلی میاد پایین. بچه‌ها براش دعا کنین.{و ما چه کاری غیر از دعا از دستمان بر می‌آید..} چایی و شیرینی تون رو بخورین که بریم دیدنش تو اتاق.."
پیرمرد روی تخت افتاده بود...
" سلام پسرای من. خیلی لطف کردین که اومدین. {با همان لحنی که همه از بابا حدادی سراغ داریم این جملات را گفت}. عزیزان من درد ملازم زندگیه. باید راضی بود به رضای خدا. {این را از ته دل می‌گفت. می‌شد در چهره‌اش دید. به خاطر تاثیر داروها مدام دهانش خشک می‌شد و باید آب می‌خورد. اما اصرار داشت که حتما حرف بزند و خاطره تعریف کند} خوب پسرای من بگین هر کدوم کجا هستین و چه می‌کنین. {ما هم گفتیم که از مفید آمدیم. خودمان را هم معرفی کردیم. یک کمی پالیزبان را شناخت. چون ظاهرا خودشان هم اصالتاً طالقانی هستند. پالیزبان گفت: به اسم ما که می‌رسیدین می‌گفتین چه فامیل قشنگی داری! بعد همه خندیدند وقتی فهمیدند بابا حدادی به خاطر اصلیتش امیرمحمود را تحویل می‌گرفته} "حدادی دهنت خشک می‌شه اون آب رو بردار بخور عزیزم" این را همسرش هر چند لحظه یک بار می‌گفت. "عزیزم" از دهان این دو نفر نمیفتاد. حتی وقتی بحث می‌کردند جلوی ما. همسرشان بالای سر ایشان نشسته بود و موهایشان را نوازش می‌کرد.
- "عزیزم همین چند تا رشته مو هم می‌ریزه آنقدر به موهای من دست نزن".
- "عزیزم من دارم نوازشت می‌کنم. اصلا من رو باش که دارم بهت محبت می‌کنم. باشه دیگه نوازشت نمی‌کنم".
به شوخی و جدی می‌گفتند و می‌خندیدند.
همسرشان گفت "من همیشه با خودم فکر می‌کنم در این 40 سال حدادی مدارس خیلی زیادی درس داده. شاگردهای خیلی خیلی زیادی هم داشته. اما فقط از مفید و دو-سه تا مدرسه دیگه اومدن توی این مدت واسه عیادت و یا حتی دید و بازدید. این نشون می‌ده توی این مدرسه فقط آموزش نیست و اون جنبه پرورش هم هست که باعث می‌شه بچه‌ها اینجوری تربیت بشن." شاید هیچ چیز لذت بخش تر از شنیدن این حرفها نبود. نه به خاطر اینکه دارند از تو تعریف می‌کنند، به خاطر اینکه احساس می‌کنی کار درستی کرده‌ای و وظیفه‌ات را به خوبی انجام داده‌ای. به خاطر برق خوشحالی که در نگاهشان می‌دیدی..
خداحافظی کردیم و آمدیم.. در راه به این فکر می‌کردم که معنی خوشبختی چیست؟!.. شاید...
بابا حدادی هنوز در بستر بیماری است و حالشان هم بهتر از قبل نیست.. حتی بعضی اوقات بدتر هم می‌شود.این را همسرشان گفتند، روز پنجشنبه که تماس گرفتم..
برایشان دعا کنیم.

کلمات کلیدی: تو که رفتی ،یک معلم
 
میم مثل مرگ
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦  

۱- کانال ۴ - سینما ماورا - نقاش جوانی که می خواهد بمیرد و باقی قضایا
۲- کانال ۱ - زیر تیغ - اوس محمود در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ
۳- کانال ۵ - تا صبح - احمد و زهرا و علی و .... همه می روند آن ور
۴- کانال ۱ - یک سریا انقلابی دیگر- دایی منصور و آرش و ... ایضا!
۵- تلفن- پدر علی یزدانی هم دوره ایم فوت کرد.
۶- اس ام اس - میم مثل ملاقلی پور
۷- تلفن- پدر مجید یزدان پناه فوت کرد.
۸- کانال۴ - مستند تهران چند درجه ریشتر- اگه زلزله بیاید ۱ میلیون تهرانی ...
۹- امتحان! یک نوع شب اول قبر!
۱۰- دیشب - سالگرد هم دوره ایم احسان علی محمدی

مرگ خیلی نزدیک است. خیلی. و دور و برمان هم مثال هایی برای یادآوریش زیاد و ما چه بی خیال!

گرگ اجل یکی یکی از این گله می برد 


کلمات کلیدی: دل نوشته ،تو که رفتی