روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

جریان کهریزک
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤  

چند روز پیش کامنتی در وبلاگم گذاشته شده بود مبنی بر این که: "من خلبان پرواز خاطره انگیز شما هستم. لطفا با من تماس بگیرید." و در انتهایش هم شماره موبایلی

مانده بودم تماس بگیرم یا نه. خلبان پروازی که داشت برای ما می شد سفر آخرت! ولی با لطف خدا و مهارت او به زمین نشستیم. بالاخره تماس گرفتم. وبلاگم را از طریق سرچ اسمش در گوگل پیدا کرده بود. (البته دوستش) گفت که حدودا 27 سال است که خلبان است و آن شب بدترین شب پروازی اش بوده است. روی تهران که رسیده بودیم دقیقا بالای منطقه کهریزک یک جریان هوایی شدید گزارش نشده، داشت ما را به کشتن می داد. در عرض 8 ثانیه 18 هزار پا ارتفاع گرفته بودیم و شانس آورده بودیم که جریان هوا جریان بالابرنده بوده و ما را پائین نکشانده است. خلاصه کلی گفتیم از آن شب استثنایی. تازه جریان برای خلبان به همین جا ختم نمی شود. از تهران پروازی داشته به بوشهر که نمی تواند بنشیند، بر می گردد شیراز، نمی تواند، بر می گردد اصفهان، نمی تواند و بالاخره با حداقل سوخت بر می گردد تهران

ممنونم جناب کاپیتان نصیر نیکخواه بهرامی


کلمات کلیدی: خاطره
 
مگس ها همیشه زودتر می رسند...
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩  

پلنگ صورتی

جمعه ای که گذشت با یکی از دوستا شفیق رفته بودیم کوه. کجایش بماند! یکی از همین ارتفاعات شمالی تهران عزیز خودمان. چند نکته ای که پس از این کوهنوردی به ذهنم رسید این ها بود:

اول- در دو پست قبل تر از این نوشته بودم "بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند!" باید عرض کنم که این شعر از بن و اساس غلط است چون به یمن بلد راهمان! یک مسیری را بیراهه رفتیم و سر از ناکجا آباد درآوردیم. و بعدش هم کلی تلاش کردیم تا به مقصدمان برسیم. بنابراین بیراهه ها عمراً ساده به مقصد خود برسند...

دوم- هر کجا رفتیم و احساس کردیم که زودتر از سایرین رسیده ایم فهمیدیم که زهی خیال باطل! عده ای مگس همیشه زودتر از ما رسیده بودند. نتیجه ی اخلاقی اش این شد که مگس ها همیشه زودتر به مقصد خود می رسند!

سوم- به همان علت بند اول که گفتم مجبور شدیم از یک مسیر افتضاح با شیب زیاد به مسیر اصلی بازگردیم. دوستانی که کوهنوردند می دانند که در شیب زیاد اشتباه محض آن است که مسیر را عین بز بالا بروی! کار درست آن است که در مسیر با شیب زیاد به صورت زیگزاگ حرکت کنی تا انرژی کمتری از تو صرف شود، زمین نخوری و بتوانی به انتهای مسیر هم برسی. تازه فهمیدم که چرا در برخی کشورها! یک خانواده از جد بزرگ بگیر تا نوه همه طرفدار یک حزب می شوند اما در بعضی کشورها! به سبب شیب زیاد افراد مختلف هر چند وقت یک بار زیگزاگ می روند!

تبصره: مگس ها احتیاجی به زیگزاگ رفتن ندارند. آن ها به هر حال زودتر می رسند!

چهارم- کوه تنها جایی است که می توانی نیمرو بخوری اما پول چلوکباب برگ بدهی. مصداق بارز سرگردنه همه جا مشهود است.

پنجم- مسلما آن داستان پلنگ صورتی را دیده اید که او گل صورتی می کارد و آن کاراکتری که همیشه با او لج است گل به یک رنگ دیگر. و این داستان ادامه دارد... رنگ های سفید و سبز به رنگ های کوهستان اضافه شده اند!

ششم- الزاما کسی که بیشتر از تو کوه آمده راه را بلد نیست. ممکن است تو که سواد داری و می توانی تابلوها را بخوانی راه را بهتر بلد باشی! حتی اگر بار اولت باشد.

عجالتا همین ها به ذهنم رسید. کوه رفتن یادتان نرود


کلمات کلیدی: سفرنامه ،خاطره
 
درباره الی
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤  

شاید یکی از کارهایی که سعی کنم حتما انجام ندهم! دیدن فیلم های ایرانی در رایانه است. احساس می کنم برای رشد فرهنگ یک کشور لازم است حتما پول بدهی و بروی در سالن سینما بنشینی نه این که سی دی اش را (حتی قانونی) با قیمت 1500 تومان بخری و ببری خانه. اما چه کنیم که این روزها به سبب همراهی ریحانه خانم قطعا تا دو سالی کمتر می توانیم به نفع کارگردان های محترم کار کنیم. یکی از آن فیلم هایی که خیلی دلم می خواست ببینم تا بفهمم چرا این قدر سر و صدا کرده "درباره الی" بود. فیلم خوش ساخت زوج هنری اصغر فرهادی و پریسا بخت آور که به گمانم برای این که دعوایشان نشود یکی در میان فیلم می سازند! قصدم پرداختن به درباره ی الی نیست. این فیلم را که دیدم یک هو دستم را گرفت و برد به 6 فروردین 138٠. استان سیستان و بلوچستان. زهک. چاه نیمه. مجتمع بقیه الله...

***

مجتمع بقیه الله - چاه نیمه - استان سیستان و بلوچستان

 روز 6 فروردین در اردوی جهادی یعنی این که می توانی شمارش معکوس را شروع کنی و تا سه چهار روز دیگر اردو را تحویل بدهی. البته نه این که خسته شده باشی ها! این که بار مسئولیت در چنین اردویی خیلی سنگین است. دوستانی که زخم خورده اند! می دانند. الغرض، کارهای روزانه ی اردو که تمام و شد و بچه ها ناهارشان را خوردند احساس کردم دارم گیج و ویج می روم. ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود. از نمازخانه خارج شدم و رفتم به سمت کانکس های پیش ساخته ای که انگار یادگار زمان خوارج (برادران خارجی!) بود. امسال برای اردو رفته بودیم استان سیستان و بلوچستان. 5 کیلومتری مرز نزدیک های شهر زهک یک مجتمع تحقیقاتی ترویجی آموزشی کشاورزی و غیره! است با نام بقیه الله که متعلق به دانشگاه است و عملا پارک ارم استان های سیستان و بلوچستان و خراسان جنوبی است. بعضی مواقع حتی از مشهد هم برای بازدید آن می آمدند.
می گفتم، ساعت 5 رفتم برای استراحت و سرم را گذاشتم زمین. هنوز درست و حسابی چشم هایم گرم نشده بود. صداهای نامفهوم و آشفته ای از مرکز پیام اردوگاه می آمد. چشم هایم را که باز کردم هوا رفته بود سمت تاریکی. سریع راه افتادم به طرف مرکز پیام. مرکز پیام که می گویم یک اتاقک کوچک 4در 2 بود که روی یکی از تپه های منطقه مشرف به یکی از دریاچه های چاه نیمه احداث شده بود. چند تا کاربری هم داشت. یکی اش همین مرکز پیام بود. دیگری این که تلفن داشت و در اون روزگار بی تلفنی و بی آنتنی! می تونستی با تهران صحبت کنی. بعدترها هم که آنتن آمد! تقریبا جزء معدود جاهایی بود که موبایل آنتن می داد. این ها را گفتم که مختصات منطقه دستتان بیاید.
هر چه به مرکز نزدیک می شدم صداها واضح تر می شد: " دو دختر بچه با نام های سیما و سمانه گم شده اند. از یابندگان تقاضا می شود که هر چه زودتر اطلاع داده تا خانواده ای را از نگرانی در آورند." البته تمام این صحبت ها یکی در میان با لهجه ی فارسی سلیس و زابلی تکرار می شد. معلوم بود میکروفون بین بچه های ما و مسئولین مجتمع دست به دست می شد تا کسی از قلم نیفتد. پایش می افتاد به انگلیسی هم تکرار می کردند. از تپه که بالا رفتم برخلاف همیشه دیدم که سی چهل نفری از زن و مرد تا کلی بچه ی قد و نیم قد آن بالا صف کشیده اند. قضیه از این قرار بود که یک خانواده با فک و فامیلشان یک اتوبوس اجاره کرده بودند و برای تفریح آمده بودند مجتمع. خانواده ی مذکور خودش ده دوازده تا بچه داشت و حالا که آمار گرفته بودند این دو تا نبودند. حالا از کجا اسمشان یادشان مانده بود الله اعلم!
یکی از بچه ها را فرستادم سراغ سایر بچه هایی که در نمازخانه که هنوز بی خبر بودند. قرار شد گروه های تجسس تشکیل شود تا اتفاقی نیفتاده بچه ها را پیدا کنیم. هر اتفاقی محتمل بود.
- شاید افتاده بودند داخل دریاچه
-شاید رفته باشند طرف آن منطقه ای که پر از سگ های ولگرد بود
- شاید دزدیده باشندشان
- شاید گم شده باشند
و هزار شاید دیگر. هزار شایدی که هر چقدر هوا تاریک تر می شد نگرانی ات را بیشتر می کرد. نقشه ی اردوگاه را که بچه های خودمان از بالای منبع آب رسم کرده بودند! گرفتم و با میکروفون بچه ها را به چند قسمت تحویل کردیم. به هر دسته مسئولیت دادیم تا قسمت های مختلف اردوگاه را بگردند. بالا و در مرکز پیام هم که آه بود و ناله. چند تا از بچه های خودمان هم مشغول خواندن نماز مستحبی بودند تا پیدایشان شود. خبرهایی که می رسید نا امید کننده بود. هیچ گروهی نتوانست بعد از یک ساعت اثری از بچه ها پیدا کند. حتی یک عده از بچه ها زده بودند وسط سگ ها ی خل و چل منطقه. اما خبری نبود که نبود. حالا ناراحتی را غیر از والدین در چهره ی تک تک بچه ها هم می شد دید. بچه هایی که با این که از کار صبح خسته و کوفته بودند اما هیچ موقع قیافه شان این طوری نبود.

***

مجتمع بقیه الله - چاه نیمه - استان سیستان و بلوچستان

میکروفون را برداشتم و پایان جستجو را اعلام کردم. خبری نبود. در همین حین تلفن زنگ زد. یکی از فک و فامیل های همین والدین محترم بود. برگشته بودند زاهدان. خبر داد که دو تا بچه جا مانده اند زاهدان و اصلا وارد مجتمع بقیه الله نشده اند و ........... الی آخر.
حتما می توانید قیافه مان را تصور کنید. از یک طرف خوشحال برای پیدا شدن بچه ها و از یک طرف به شدت حال گرفته! شکر خدا "الی" ما پیدا شد! خبر را از پشت بلندگو اعلام کردم. بچه ها هم همین طور بودند. دسته های مختلف از چند طرف اردوگاه به طرف نمازخانه حرکت کردند و جلوی نمازخانه به هم رسیدند. جماعت صد نفری اول یک بار با هم آهنگ پت و مت را اجرا کردند و بعد هم مارش پیروزی که بعد از عملیات ها از رادیو پخش می شد. داخل نمازخانه که شدیم دیدیم چهار،پنج نفر از بچه ها در طول کل این مدت خواب بوده اند! و حالا تازه از خواب بیدار شده اند. تصور کنید 100 نفر بخواهند حال 5 نفر را بگیرند. آن هم حکایت مفصل خود را دارد که شاید یک وقت دیگر بنویسم.


 
برخورد نزدیک از نوع ... مرگ
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧  

در باغ شهادت باز باز است! شرکت هواپیمایی ایران

یک شب بارانی بود. شاید مثل خیلی شب های دیگر. مثل خیلی از شب هایی که می آیند و می گذرند و می بینیم و می گذریم. مکانش هم فرودگاه ارومیه. داشتیم با محمود از یک مسافرت کاری بر می گشتیم تهران. همین سه شنبه ای که گذشت. از تهران خبر رسید که هوا زیاد جالب نیست اما در ارومیه بدک نبود.

سوار هواپیما شدیم. آن قدر خسته بودم که به محض نشستن در هواپیما چشم هایم روی هم رفت. با صدای محمود از خواب بیدار شدم. می خواست بداند که شام می خورم یا نه. توی همین حال و هوا بلندگوی هواپیما روشن شد و خلبان هواپیما مشغول صحبت شد:

مسافران عزیز من کاپیتان نیکخواه بهرامی هستم و امشب قصد دارم تا شما رو به در سفر بین ماه و ستاره ها همراهی کنم. مهم سفر نیست، مهم اینه که از پرواز لذت ببرید.

و خلاصه کلی حرف های عشقولانه ی دیگر که واقعا تعجب کردیم خلبان یک هواپیما می تواند این قدر رمانتیک باشد. داشتیم از پرواز بین ماه و ستاره ها لذت می بردیم که اعلام شد رسیده ایم نزدیکی های تهران. یهو گرومپ هواپیما تکانی خورد و از تمام پنجره ها از ما عکس گرفتند. به خودم که اومدم متوجه شدم که عکاس محترم خداوند متعال بوده و ما هم دقیقا مورد عنایت یک عدد صاعقه قرار گرفته ایم. خیلی زیبا بود. تا حالا صاعقه رو این قدر از نزدیک ندیده بودم. جای من هم درست در ردیف a و عقب تر از بال هواپیما بود. هیچ موقع چشم انداز به این خوبی نصیبم نشده بود که بعد آرزو کردم کاش این بار هم نمی شد! اگر فکر می کنید این جا ماجرا تمام شد سخت در اشتباهید چون تازه ماجرا همین جا شروع شد.

بالای سر تهران که رسیدیم و ارتفاع کم کردیم لرزش هواپیما شروع شد طوری که انگار در یک جاده ی به شدت دست انداز دار در حال حرکت هستیم. تهران زیبا البته زیر باران زیر پایمان بود. مردم هم بی خیال ما که آن بالا بودیم درحال رفتن به خانه هایشان یا پناه گرفتن زیر یک سقف تا باران تمام شود. شاید هم چند نفری از هوای دو نفره ی! به وجود آمده لذت می بردند و بی توجه به ما، دعا می کردند باران قطع نشود! (قضیه ی همان مردمی که برای دعای باران به بیابان می رفتند غافل از کودکی که چکمه اش سوراخ بود) کم کم تکان ها شدید تر شد. نگاهم به بال هواپیما افتاد. مثل تیغه ی علم های ماه محرم در حال تکان خوردن بود. انگار کم کم قضیه داشت جدی می شد. به بالای اتوبان آیت الله سعیدی که رسیدیم ناگهان انگار 100 متری ارتفاع کم کرده باشیم ته دلمان خالی شد. تا حالا سوار این اسباب بازی های سرعتی در پارک ارم شده اید؟ حالا فرض کنید شیرجه می روید به سمت پائین با این تفاوت که آن بازی است ولی این یکی به هیچ وجه بازی نیست. به قول محمود آن قدر کج شدیم که قشنگ رنگ جوراب نفر ردیف اول را می توانستیم ببینیم!

الغرض، تمام ائمه به کمک آمدند تا دوباره اوج گرفتیم. خلبان نتوانسته بود به علت باد شدید هواپیما را بنشاند. قلب هایمان بدجوری می زد. ترس و دلهره در چهره ی تک تک آدم ها مشخص بود. هواپیما دوری زد و بعد از 5 دقیقه مجدد به سمت فرودگاه برگشت. تکان ها شدیدتر شده بود. بلایی که بار اول سرمان آمد این بار دو برابر شد. کلی از کیسه های تهوع که معمولا بی مصرف می مانند پر شد. چند عدد از روزنامه های مهم با تیتر های مهم تر! هم مزین شدند. بد اوضاعی بود. در همین احوالات بوی سیم سوخته هم بلند شد. واقعا در این قسمت تنها چیزی که به ذهنمان رسید اشهد بود. کاپیتان با کمک 124 هزار پیامبر این بار هم از مهلکه خارجمان کرد. صدای صلوات و یا حسین(ع) و یا زهرا(س) قطع نمی شد.

از جو که خارج شدیم کمی تپش ها کم شد. حرکت کردیم به سمت اصفهان. بعد از نیم ساعتی درفرودگاه بارانی اصفهان نشستیم. تقریبا نصفی از مسافرها پیاده شدند تا با اتوبوس به تهران بروند. کاپیتان خودش به قسمت مسافران آمد و از نزدیک با مسافران حال و احوال کرد و بعد تضمین داد که سالم پایمان را به زمین سفت برساند! بعد از یک ساعت توقف در فرودگاه اصفهان به سمت تهران حکت کردیم . خلبان اعلام کرد که علت این بوده که کانون طوفان دقیقا بالای فرودگاه مهرآباد بوده که هواشناسی هم اعلام نکرده است! مردم جالبی داریم. همان هایی که در حال قالب تهی کردن بودند حالا مشغول خندیدن به همدیگرو حتی خودشان بودند. جو هواپیما خیلی صمیمی شده بود. آدم ها انگار یک عملیات را با هم گذرانده اند و حالا زنده به خانه هایشان بر می گردند. و این بار نشستیم. هواپیما که نشست صدای ممتد کف زدن بود که به گوش می رسید. چند تن از برادران آذری با تمام وجود خلبان را تشویق می کردند. 

پایمان که به زمین سفت رسید خیلی چیزها یادمان رفت. خیلی از قول هایی که در همان چند ثانیه به خدا داده بودیم. یادم افتاد آن آیه را که می گفت: هنگامیکه در طوفان ها گرفتار می شوید خدا را از صمیم قلب می خوانید و هنگامی که پایتان به ساحل رسید فراموشتان می شود. راستی کدام آیه بود؟

بعد نوشت:
و إذا غشیهم موج کالظلل دعوا الله مخلصین له الدین فلمّا نجّاهم الی البر فمنهم مقتصد و ما یجحد بأیاتنا الا کلّ ختّارٍ کفورٍ (لقمان-32)


کلمات کلیدی: خاطره
 
اردوی جهادی متاهلی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۱  

۱- امروز رفته بودیم ستاد اقامه نماز برای طرحی به نام دیدار با ستاره ها. این بار قرارمان با حجت الاسلام و المسلمین قرائتی بود. جلسه ی قشنگی شد. نکته جالب آخر جلسه بود که دیدم سید ابراهیم با یکی در حال خوش و بش است. معرفی که کرد دادم هوا رفت! آقای آقا بابائی رئیس کاروان حجی بود که من را نبرده بود! و در همین یادداشت پریروز درباره اش نوشته بودم. دنیا چقدر کوچک است. در همین ستاد اقامه نماز مشغول به کار بود. تازه فهمیدم سید در همان کاروانی بوده است که من از آن جا مانده بودم!

۲- امروز جلسه اردوی جهادی متاهلی فارغ التحصیلان دبیرستان مفید در سازمان برگزار شد.  امیدوارم که سایر دوستان مجرد هم به زودی به این جرگه بپیوندند.


 
شباهت نام و لطف خدا
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠  

۱- شهریور سال ۱۳۷۹ بود. من تازه داشتم می فهمیدم که توی دانشگاه چه خبره. با هزار امید و آرزو اسمم را در عمره دانشجویی نوشتم تا به این سفر معنوی بروم. این که چه اتفاقاتی افتاد تا اسمم در بیاید بماند برای بعد اما همین قدر بدانید که چندین بار تا پای رفتن رفتم و برگشتم. به هر حال کار به مرحله ای رسید که بنا شد به مدینه و مکه مشرف شوم. یک هفته به مهلت اعزام به سفر مانده بود اما هنوز رئیس کاروان تماسی با من نگرفته بود. با یکی از دوستان دانشگاه تهرانی ام تماس گرفتم تا از او علت را جویا شوم. با کمال تعجب فهمیدم که او تمام کارهای مربوط به اعزامش را انجام داده است. شماره تماس رئیس کاروان را گرفتم تا با او تماس بگیرم. وقتی با رئیس کاروان تماس گرفتم با خوشحالی گفت: خدا را شکر که شما را پیدا کردم. عجب سعادتی! من خودم هم فامیلم بابایی است! آقای بابائی در جریان باش که متاسفانه ممنوع الخروج هستی!! و به علت این که نتوانستیم شماره ای از شما پیدا کنیم و پرونده ات هم گم شده متاسفانه اسم شما را حذف کردیم. با این حال اگر بتوانی هر چه زودتر اقدام کنی کارت راه می افتد و شاید بتوانیم تو را هم ببریم.

نمی دانید چه حالی پیدا کردم. آن همه شور و شوق و حالا ممنوع الخروجی! سریع و از هر جایی که می شد پیگیر کارها شدیم. معلوم شد که به علت شباهت اسمی با یک سعید بابایی دیگر که از قضا نام پدرش هم با من فرق داشت و حدود ۴۰ سال سن و کلاهبردار و صاحب یک باب مغازه ۳ دهنه در انقلاب و حالا هم فراری از مالیات! ممنوع الخروج شده ام. چه زجری کشیدم تا مراحل سپری شود. اما...

پرواز پرید و من نرفتم. خیلی حالم گرفته بود. اما مگر لطف خدا تعطیل است!رفع ممنوع الخروجی گرفته شد و من با آخرین کاروان حج دانشجویی که هفته بعدش می رفت اعزام شدم و در این سفر اتفاقاتی برایم افتاد که بعید می دانم در سفر قبلی نصیبم می شد.

۲- چند روزی است که مشغول مسئله ی دیگری شده ام. قسمت اعظم یکی از مطالب یکی از روزنامه ها مطالبی است که از یکی دیگر از همنامان من در یکی از دانشگاه های دیگر سر زده است. گنه را در بلخ آهنگری مرتکب شده و در حال حاضر مشغول زدن گردن مسگری به شوشتر هستند. اما مگر لطف خدا تعطیل است!


کلمات کلیدی: خاطره ،دل نوشته
 
شامپاین بدون الکل!
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٢  

هی منتظر شدن برای این که وضعیت این جا سر و سامانی پیدا کند فایده ای نداشت. تصمیم گرفتم که بنویسم ول این که خواننده ای جز خودم نداشته باشد!

حدود چند هفته قبل! رفتیم کهگیلویه و بویراحمد. شهر یاسوج و زیبائی هایش. و به خصوص آبشار زیبای مارگون. از تاریخش گذشت تا مفصل بنویسم اما همین قدر بگویم که تا حدودی فهمیدم که علت عقب ماندن برخی از استان هایمان از کجا ناشی می شود. همین قدر بس که هتل آزادی ۴ ستاره ی این شهر به اندازه ی هتل های دو ستاره ی مشهد یا خانه های معلم امکانات نداشت! بگذریم از این که در همین هتل شامپاین هم سرو می شده است!!!

منوی کافه هتل آزادی یاسوج

 


کلمات کلیدی: خاطره ،عکس
 
فردا تعطیل نیست
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٦  

۱- ۵ شنبه رفته در راه بازگشت از ارک رفتیم قم حرم حضرت معصومه(س). بخش مراجع هم فاتحه ای خواندیم. امروز یکی دیگر از مراجع نیز راهی آن جا شد. آیت الله فاضل لنکرانی. خدایش رحمت کند. یادم میاد موقع فوت آیت الله اراکی و گلپایگانی تعطیل شدیم و یکی از امتحاناتمون به تعویق افتاد و کلی به جان هردوشان دعا کردیم. انگار فردا فقط قم تعطیل است و الا دوباره عده ای مشغول ارتحال بودند و کثیری مشغول عشق و حال!

۲- چهارشنبه شب مهمان طلاب مدرسه ای بودیم که امام خمینی در آن تحصیل کرده بود. فضای جالبی بود. مدرسه ای که ۵ مرجع را تحویل جامعه داده بود. از همان جا بود که باب صحبت باز شد درباره ی علم نجوم و جفر و علامه حسن زاده آملی و ...

حجره امام خمینی

۳- چهارشنبه و پنج شنبه اراک بودیم. خیلی زور زدند به ما آثار باستانی نشان بدهند! شهر ۲۰۰ ساله

۴- عجب زمونه ایه!


کلمات کلیدی: خاطره